مخفیگاه/کوک پیانو/شازده کوچولو

این روزها حرفهای عجیب غریب زیاد میزنم.... از بررسی آناتومی بگیرررررررررررر تا توضیح درباره مخفیگاه شخصی خودم توی خونه و یادداشت هایی که هنگام عصبانیت یا خوشحالی روی یکی از سرامیکهای زیر پیانو( جایی که خیلی توی دید نیست) با مداد می نویسم و بعد پاکش میکنم....

دیروز مخفیگاهم رو نشون مامان دادم، حدفاصل پشت میز ناهارخوری تا پرده و پنچره. تازه رمزش رو هم گفتم. رمز رو باید روی یکی از صندلیهای ناهارخوری وارد کنیم و بریم تو. موقع خروج هم باید همین رمز رو دوباره بزنیم تا در باز شه...

وقتی هم وارد مخفیگاه بشیم، یه سررسید کوچک رو با دو خودکار فانتزی کوتاه صورتی و نارنجی اونجا گذاشتم که یادداشت هامون رو بنویسیم. قرار شد من از یه طرف سررسید با نارنجی بنویسم و مامان از طرف دیگه سررسید با رنگ صورتی....

دیروز اولین یادداشتهامون رو نوشتیم:

من نوشتم روز خیلی خوبی بود عالی.....

مامان نوشت روز خوبی بود کلاس زبان نرفتیم و چون پارمیدا فردا هم امتحان ریاضی و هم دیکته داره، کلی درس خوندیم...

بنابر عادت من تاریخ هم پای نوشته هامون زدیم....

مامان میگه: بخوام و نخوام داری بزرگ میشی...... هر چند عاشق کودکیت هستم، میدونم دلم برای بوی لحظه های کودکیت تنگ میشه... اما بزرگ شدنت هم در جای خودش فوق العاده شیرینه.... نفست بوی زندگی میده، بوی تازگی و طراوت.....

-----------------

* دوشنبه 22 دی، کلاس موسیقی اوکی، استاد راضی...  جایزه به دلخواه خودم یک ظرف بزرگ باقالی پخته که جاتون خالی توی سرما خیلی هم می چسبه...

* جمعه 26 دی، از ظهر منتظر آقایی بودیم که برای کوک کردن پیانو قرار بود بیاد، تا بالاخره ساعت 3 اومد و بیشتر از دو ساعت هم کار داشت. بعدش مامان شروع کرد آشپزی، سبزی پلو با ماهی تازه، که کلی زنگ زدیم به مامان جون اینها تا بالاخره راضیشون کردیم بیان دور هم باشیم، کلی براشون آهنگهای جدیدم رو زدم... اسپنیش رومانس و .....

* یکشنبه 28 دی، داشتیم میرفتیم کلاس زبان که برف و بارون گرفت حسابی...فکر کردیم چه برف اساسی میاد.... من انقدر نقشه کشیدم برای برف بازی که نگو!!!!!! رسیدیم دم در آموزشگاه برف و بارون بند اومده بود و خورشید زیبایی هم می تابید! درست مثل نیمرو در آسمان!!!!!

بعد از کلاس، مامان من رو شدیدا سورپرایز کرد و با خاله رفتیم تالار هنر، تیاتر"شازده کوچولو" خیلی خوب و دوست داشتنی بود. هرچند که مامان می گفت بعضی از حرفهاش خیلی مفهومیه و بعدا که بزرگتر شدی هم کتابش رو بخون هم دوباره تیاترش رو ببین. 

اومدیم خونه، اما.... محبور بودیم برای امتحان علوم فردا بشینیم درس بخونیم که خب تصور کنین بعد از گردش و تیاتر اصلا آدم دوست نداره درس بخونه!!!!

بماند که دوشنبه، خانم علوم هم نپرسید!

 


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه یکم بهمن 1393 و ساعت 9:44 |
تولد مامان جون/هدیه کریسمس و بابانوئل/سوال؟!/جشن تکلیف/نامه نگاری!؟

* یکشنبه 30 آذر، صبح مامان رفت یه سری به مامان جون زد و برای رفتن به مشهد، خداحافظی کرد. عصری خاله مامان جون رو رسوند راه آهن و اومد خونه ما. یلدا رو با هم بودیم و شام خوردیم و عکس گرفتیم. بعد خاله رفت خونشون. یلدا مبارک، تولد مامان جون مبارک، جاش خالی نباشه.

* دوشنبه 1 دی، رفتیم مدرسه! چقدر این هفته یکی در میونه!!!! یک روز مدرسه یک روز تعطیل! عصری هم کلاس موسیقی و استادم راضیییییییییی به قول مامان: اون که راضی یعنی هممون راضی!!

* سه شنبه 2 دی، خاله ناهار اومد خونمون و بعدازظهر رفتیم حصارک گشت و گذار. خیلی خوب بود. همون جا تصمیم گرفتم که باید باتوم کوه نوردی داشته باشم!!! قبل از تاریک شدن هوا برگشتیم و رفتیم کمی ولیعصر گردی و منیریه!!! خرید باتوم! یه باتوم قرمز خریدم. مبارکه!

* چهارشنبه 3 دی، دوباره رفتیم مدرسه!!!! عصری هم بابا زود اومد خونه موند پیش من و مامان و خاله با هم رفتن تیاتر "مردی برای تمام فصول" ، من و بابا هم رفتیم شهربازی امیر و شام پیتزا و کلی به خودمون خوش گذروندیم. این بلیط تیاتر نطلبیده بود! قرار بود مامان جون و خاله برن، که چون مامان جون مشهد بود، مامان رو طلبید!!!

شب مامان جون اومده بود خونه و فقط تلفنی باهاش حرف زدیم. رسیدن به خیر.

* پنج شنبه 4 دی، مامان رفت کلاس و من و بابا خونه بودیم، بعداز ظهر رفتیم خونه مامان جون و تولد بازی گرفتیم، کادو کیف زرشکی مجلسی، سکه . من هم برای مامان جون پاپوش و یه آدم برفی کوچولو کادو گرفته بودم. مبارکه مبارک.

* جمعه 5 دی، بنابر قرار گذاشته شده ما و مامان جون رفتیم به صرف صبحانه بیرون! رستوران طوس. خاله کار داشت نیومد، بعد هم متوجه شدیم ماشینش خراب شده و رفتیم دنبالش و رفتیم خونه. غروب هم من و مامان و بابا رفتیم هایپر. کلی گشت زدیم و خرید و اومدیم خونه.

* یکشنبه 7 دی عصری؛ سوال های فلسفی...

- مامان؟ مگه نمیگن قدیم ها دخترها رو یا می کشتن یا می انداختن توی چاه؟؟؟

-- بله! البته نه ما ایرانی ها. عرب ها این کار ناشایست رو که از روی نادانی شون بوده انجام میدادن. ما در اون زمان هم دست دخترانمون رو می بوسیدیم

- حالا مامان ؟ میدونی سوالم چیه؟؟پس نباید اون موقع ها زن وجود داشته باشه، همه مرد بودن خب! پس کی اون بچه ها رو به دنیا می آورده؟!!!!!!

-- قیافه مامان: 

پ.ن. خوشم میاد که هر چیزی در مغز شماها جای نمی گیرد...

* دوشنبه 8 دی، برگشتن از کلاس موسیقی( استادم راضییییییی) مامان همه لوازم التحریری های موحود را به دنبال " مداد جدول ضرب" که به گفته خودش زمان خودشون فراوون بود و خیلی عادی داشتنش، گشت. از این مغازه به اون مغازه...  اما نه تنها نداشتن که یه جوری نگاهمون می کردند که انگار سراغ مورچه سخن گو گرفتیم ازشون!!!!! فقط یک جا داشت...

از اونطرف مامان یه پک سه تایی در اینترنت پیدا کرده بود که یکی از مدادها روش چاپ جدول ضرب داشت، دومی فرمول محیط و مساحت، سومی هم طرح فانتزی. تصمیم بر این شد که سفارش اینترنتی بدهند که بابا زحمتش رو کشید. ظهر پنج شنبه هم برام بسته اش رو با پیک آوردند و این شد هدیه کریسمس مامان و بابا به من. خیلی هم دوستشون دارم مدادهام رو...

* پنج شنبه 11 دی، من و مامان و بابا و خاله، رفتیم یه جایی شام مهمانی که به هیچکس اصلا خوش نگذشت...

شب که برگشتیم خونه، دیدم بابانوئل توی جورابم پاک کن اتودی گذاشته...... هورا.....  انقدر خوشحال شدم که نگووووووووووووو

کاملا هم تحلیل کردم: ببین مامان! ما همگی از خونه بیرون بودیم. داشتیم میرفتیم من جورابم رو گذاشتم روی مبل. کسی هم که نمیتونه اومده باشه خونه ما! کلید نداشته که. الانم همگی با هم برگشتیم و این کادو توی جورابمه.... دیدی بابانوئل برای من هم کادو میاره.... دوستهام می گفتن بابانوئل واقعی نیست، مامان باباها میخرن...اما واقعیه....

* روز سه شنبه 16 دی؛ از مدرسه که برمی گشتیم، رفتیم برای دوستم املین شال بافت و کش موی فانتزی خریدیم و رفتیم کلاس زبان بهش دادم برای تبریک سال نو.

* تمام نقشه ها نقش بر آب شدند و جشن تکلیف سراسری منطقه ، روز چهارشنبه 17 دی 1393 برگزار شد. با بی نظمی و بی برنامه گی هر چه تمام تر! که جز شکایت بچه ها و نارضایتی والدین و سرماخوردگی اکثر بچه ها و در ادامه سرماخوردگی مامان من از من!!! چیزی به همراه نداشت!!!!

گفته بودند برنامه بدون حضور والدین است، اما چون از درب اصلی ورود برای عموم آزاد بود، مامان خودش تنهایی و جداگانه اومده بود، کمی هم فیلم گرفته بود و عکس که خب خیلی تعریفی هم ندارند... من مامان رو دیدم و از خوشحالی ام براش دست تکون دادم!

* پنج شنبه 18 دی، تولد دخترخاله مامانم بود که براش یه شال بافت خوشگل خرید و خونه مامان جون بهش دادیم. مامان جون سمنو می پخت و ما شب هم اونجا موندیم. من از دیروز کمی سرما خورده ام. 

صبح جمعه دیگه اومدیم خونه و کمی ریاضی خوندیم و بعد مامان با خاله مامان جون رفت دیدن خاله اش که از بیمارستان مرخص شده بود و من و بابا موندیم خونه درس خوندیم، مامان که اومد بعدش رفتیم هایپر مارکت. کمی خرید و شام مرغ سوخاری گرفتیم اومدیم خونه. زود خوابیدم که برای امتحان ریاضی فردا آماده باشم.

(که امتحان گرفته نشد... اما معلممون من و دوستم ساینا رو به جهت نامه نگاری توی کلاس دعوا کرد! من نامه ننوشته بودم، موقع گرفتن نامه دستگیر شدم! اونهم آخر کلاس بعد از اینکه زنگ سرویسی ها خورده بود.... اما مامان به من گفت: حق با معلم شماست و لاغیر! )


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم دی 1393 و ساعت 9:49 |
شهر کتاب/خرید پرنسس ها/ چک آپ ...

* دوشنبه 17 آذر، غروب بعد از کلاس موسیقی( که خوب هم بود و به قول استادم: دیگه من رو کمتر حرص میدی!!!) رفتیم جایزه خریدیم برام! لاک بنفش پررنگ رفتیم عمو مهرداد. بس که سرفه میکنم. گلوم رو دید و گفت خوبم اما اگر تا شنبه سرفه هام قطع نشد مجبور به خوردن آزیترومایسین خواهم بود! وای که من از مزه ی این دارو بیزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم  

از اتاق دکتر که اومدم بیرون، مامان ازم پرسید: دکتر گوشت رو دید؟ گفتم نه! ( بس که وقتی میرم تو اتاقش

بازیگوشی میکنم و حرف میزنیم با هم! کلا یادم رفت گوشم رو دیده یا نه؟!) دوباره با خاله دکتر برگشتم توی اتاق و در گوش دکتر گفتم: گوشم رو ندیدی! اون هم بعد از اینکه گوشم رو دید، در گوشم گفت: حالا گوشت رو دیدم!!!!

 *چهارشنبه 19 آذر، ظهر موقع از مدرسه برگشتن، مامان دوستم دیر کرده بود و توی ترافیک مونده بود، قرار شد ما با هم بیاییم و مامانش توی راه به ما برسه. مامان به مامان دوستم پیشهاد داد که ببرمش خونمون با هم باشن؟ کار ندارم به اینکه بنا به دلایلی که مامانش نمی تونست شب بیاد دنبالش قرار شد یه روز دیگه این کار رو انجام بدیم، کار دارم به گریه زاری و خواهش تمنای ما دو تا! البته من از اون بدتر.... مامانم فکر کنم کلا پشیمون شد از هر گونه پیشنهاد!!!

* پنج شنبه 20، صبح من و بابا خونه بودیم تا مامان از کلاس برگشت و ناهار خوردیم و بعد حرکت کردیم سمت خونه مامانی اینها، عصری رسیدیم تا شنبه قبل از ناهار هم اونجا بودیم و بعد اومدیم تهران. بابا جمعه حسابی سرما خورد و حال خوشی نداشت. 

من هم از شنبه شب که اومدیم خونه، آنتی بیوتیک رو شروع کردم به خوردن چون سرفه هام کمی بهتر شده بود اما صدام داشت می گرفت.

* یکشنبه 23 آذر، مامانی اومد تهران که فردا چشمش رو عمل کنه. عصری هم من امتحان فاینال زبان داشتم(H2C). بعد از امتحان هم معلممون کارنامه ها رو داد. خوب شده بودم و ازم راضی بود. فقط به مامان گفت رایتینگ بیشتر کار کنم.

* دوشنبه 24 آذر، صبح مامان اومد مدرسه جلسه، موضوع مهم جشن تکلیف بود که قراره 21 دی ببرند ما رو شاه عبدالعظیم. برای هزینه هاش(75 تومان) گفتند و انتخاب طرح چادر. از الان مبارکه

مامان بعد از جلسه با دوستاش برای صبحانه قرار داشتند و رفت پیش اونها.

عصری بعد از کلاس موسیقی( کلاس خوب بود ) بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه عمه ام دیدن مامانی. برای نوه عمه ام هم که 30 آذر تولدشه کادو خریدیم یه سارافون بافت ظریف نسکافه ای رنگ و یک ست پازل چوبی کودکانه. شب هم دیگه خیلی دیر شد تا اومدیم خونه و خوابیدیم و مامان فقط نگران سختی صبح بیدار شدن من بود.

* چهارشنبه 26 آذر، عصری رفتیم دکتر ستوده برای کنترل 6 ماهه. از قدم راضی بود اما از وزنم نه! ( قد: 133.5 ، وزنم 34 ) البته گفت به نسبت دفعه قبل خوشبختانه افزایش وزنم سریع نیست، اما بهتره کنترل کنم. برای اردیبهشت ماه هم آزمایش هورمونی و عکس مچ دست نوشت.

بعد از بیرون اومدن از مطب، به مامان گفتم: نریم خونه! بریم بگردیم با هم! بریم پارک اصلا!  مامان گفت حالا الان بی ماشین، یکدفعه ای، تو این سرما؟! چه وقت و موقع پارکه؟؟؟!!!!

و بالاخره قرار شد برای خوشحال شدن من بریم شهر کتاب! جایی که من عاشقشششششم!

و نتیجه اینکه ما یه چیزی حدود 2 ساعت در شهر کتاب بودیم! و دستاوردهامون شامل دو جلد کتاب جونی بی جونز، یک جلد هری زلزله، دو جلد شیمو و... اتود، مداد سیاه فابر فانتزی گاو، مداد مینی نگین دار، لاک غلط گیر، استیکر بود.

من اونقدر خوشحال بودم که اصلا برای مامان مهم نبود چند ساعته بیرونیم و همینطوری می چرخیم! تازه رفتم توی غرفه کودکان نشستم نقاشی هم کشیدم، آوردم مامان ازش عکس هم گرفت و بعد طبق رسم اونجا بردم آویزانش کردم برای اینکه در معرض دید عموم قرار بگیره!!

* جمعه 28 آذر، عصری ما و خاله مامان جون اینها، رفتیم اول پارک لاله، نه برای اینکه بازی کنم، برای اینکه از غرفه ها خرید کنم! اونهم یه خرید کاملا مشخص!!! رفتیم و من عروسک های کوچک پرنسس خریدم، یه عروسک دختر غیر پرنسس هم خریدم که بشه خدمتکار اون!! اینها رو با پول خودم هم خریدم. شد 22 هزار تومان، اینجا می نویسمش که بعدها با مرورش لذتش دو برابر شه....دو تا آدم برفی کوچولو و یک طبل هم مامان برام خرید. یم قاب عکس کوچولوی پرنسسی هم بابا برام خرید! که اونهم قراره بشه قاب عکسی از عکس دو تا دخترهای اون پرنسسه که مثلا رفتن خارج درس بخونن!!! قدرت تخیل عالییییییییییییی یعنی خیلیییییییییییی مبارکه. انقدر دوست داشتم اینها رو بخرم که نگو. انگار توی کل اینهمه اسباب بازی هام، من این ها رو کم داشتم واقعا!!!

بعد هم رفتیم کیک بی بی خریدیم، شام رفتیم نشاط. رفتیم نمایشگاه یلدا که بیخود بود و بعد رفتیم خونه، مامان جون خاله رو هم به نیت کیک و چای بردیم خونه! شب هم خیلی سعی کردم بازی با پرنسس ها رو بی خیال شم و برم بخوابم!!!!

مامان جون قراره یکشنبه شب بره مشهد و پهارشنبه صبح برگرده که عصری میرسه تهران. تولد مامان جون میره برای پنج شنبه به جای شب یلدا.

پیشاپیش یادای همگی تون مبارک.

 


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم آذر 1393 و ساعت 9:49 |
اولین تقلب!!!

 عنوان جالبیه، نه؟؟؟؟!!!! مگه شما تا حالا تقلب نکردین؟؟؟

اینکه حالا بشه اسمشو چی گذاشت، خوب نمیدونم... ولی ماجرا از این قراره....

روز چهارشنبه 12 آذر، امتحان نوشتاری داشتیم، همون که شما بزرگترا بهش میگین آیین نگارش!( آخه مامانم انگار لکنت می گیره اگه بخواد بگه فارسی نوشتاری!!! نمیتونه واقعا!!! بهش میگه آیین نگارش! و از بس این کلمه رو گفته منم یاد گرفتم)

عصری اومدم خونه و به مامان گفتم: مامان امتحان خیلی خوب بود. اما هنوز ورقه هامون رو نداده...

روز شنبه 15 آذر، ظهر جلوی در مدرسه که اومدم بیرون و مامان رو دیدم، چنان خوشحالی و داد و فریادی راه انداختم که: مامان مااااااااامان..... 20 شدم، 20 ....... انگار که مثلا بچه تنبل کلاس بودم و اولین بارمه 20 شدم!!!!!

مامان هم از خوشحالی ام خوشحال شد و البته کمی هم متعجب ... توی راه از شدت خوشحالی گوشی مامان رو گرفتم و به ترتیب به بابا، مامان جون و خاله زنگ زدم و این خبر مسرت بخش رو دادم!!!!

روز یکشنبه مدرسه نرفتم، هم کمی سرفه میکردم و دیگر اینکه روز ورزش و هنره که البته نه هنر درست حسابی برقراره و توی این هوا نه ورزشی!

بعدازظهر رفتیم کلاس زبان و برگشتیم خونه، مامان داشت خوراکی حاضر میکرد که بخوریم... رفتم آشپزخونه پیشش و گفتم:

- یه چیزی بگم، دعوام میکنی؟ ناراحت میشی؟

-- تو باید همه چیز رو به من بگی، راست راستش رو. حتی اگه بدونی ناراحت میشم یا دعوا هم میکنم، چون ناراحت شدن من برای توست. حالا بیا پیشم بشین بگو چی شده؟

- آخه میدونی...نمیخواستم بگم....اما میترسم از یه جای دیگه بشنوی و ناراحت شی من نگفتم...

-- معلومه که اونوقت ناراحت میشم، چون دوست دارم دخترم همه چیز رو چه خوب چه بد به من بگه. باید بهم بگی تا من بتونم راهنمایی ات کنم...کمکت کنم.... حالا بهم بگو چی شده، ناراحت نمیشم...

- اون روز که امتحان نوشتاری داشتیم.. ساینا سر امتحان از من پرسید: مغازه دار رو چه طوری می نویسن؟ منم نتونستم جوابش رو بدم... بهش گفتم از خانم بپرس..

اما بعد خانم دید ما داریم حرف می زنیم ورقه های ما رو گرفت و دیگه هم بهمون نداد... بهمون هم گفت می فرستمتون کلاس خانم..... منم که از اون معلمه خوشم نمیاد و خیلی هم ناراحت شده بودم رفتیم با دوستم راستشو به خانم گفتیم. خانم هم قبول کرد. من هم رفتم توی دستشویی و ناراحت بودم و از خدا کمک خواستم. مگه خدا کمک نمیکنه؟ برای همین هم دیگه به تو نگفتم!!!

-- چرا خدا کمک میکنه. اما خدا خودش نمیتونه بیاد مستقیم به تو کمک کنه، مادر و پدر برای همین هستن که به بچه ها کمک کنن.

دوم اینکه تو باید همون روز به من می گفتی تا شاید اگه لازم بود من با معلمت صحبت کنم. بعدش هم اینکه بهترین راه این بود که راست راستشو به خانم بگین که شما گفتین. آخر هم اینکه امتحان برای یادگیری شماست اگه هر کسی خودش بنویسه معلوم میشه چی بلده و چی بلد نیست.....

- دیدی مامان؟ من 20 شدم! تازه وقت امتحان 60 دقیقه بود، من 40 دقیقه ای نوشته بودم و دوباره هم نتونستم جوابهام رو چک کنم.

پ.ن. به پی آمد این ماجرا و صحبت مامان با مامان دوستم که از قضا صمیمی ترین دوستمه و از مهد کودک و 2 سالگی با هم هستیم و مامان هامون هم با هم دوستن، کاشف به عمل اومد که:

ما بعد از اینکه به سوالاتمون جواب داده بودیم، شروع به چک کردن موارد مشکوک در ورقه مون با همدیگه کردیم!!! به این میگن: کنترل نهایی!!!! اسمش تقلب نیست که!!!

و جالب اینکه گویا من هم از دوستم سوال پرسیده بودم: هم خانواده "ناظم" چی میشه؟؟؟

و در آخر اینکه وقتی 20 شدم، نشون دهنده اینه که همه رو نوشته بودم چون خانم دیگه ورقه مو بهم پس نداده بود، فقط گویا کارمون که زودتر از بقیه تموم شده بود فکر کرده بودیم می تونیم با هم حرف بزنیم!!!!!!

ضمن اینکه معلوم شد اونهمه هیاهو و خوشحالی بی حد و اندازه من برای چی بوده!!!!


+ نوشته شده توسط در دوشنبه هفدهم آذر 1393 و ساعت 9:59 |
شله زرد/تولد مامان و گیفت های من!/بابای ماموریتی!/قرار دوستهای مامان بابا/ترازو!

* یکشنبه 11 آبان، بعد از کلاس زبان من، بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه مامانی که تاسوعا و عاشورا اونجا باشیم. انقدر جاده شلوغ بود و ترافیک ....  که رسیدیم ساعت 9:30 شب بود. اونجا بودیم تا سه شنبه بعد از ناهار که برگشتیم تهران.

* پنج شنبه 15 آبان، مامان و خاله با هم رفتن کادوی تولد بخرن برای مامان! کفش اسپرت پاییزی می خواست که نمی شد بدون حضور خودش براش بخرن!!!!

* جمعه 16 آذر، شله زرد پختیم، مهمون داشتیم، مامان جون صبح زود اومد، خاله هم ظهر. عصری مامان یه سری رفت خونه یکی از دوستاش و براشون شله زرد برد. برگشت دیگه همه رفتند و شروع کرد به جمع و جور اساسی. مامان جون خیلی زحمت کشید. قبول باشه. 

* یکشنبه 18 آبان، تولد مامان بود. مبارکه!! بعد از کلاس زبانم همگی قرار داشتیم رستوران زرچ. رفتیم شام تولد خوردیم و رفتیم خونه. مامان ظهر خودش از ناتالی کیک هم خریده بود! خونه هم مراسم کیک و کادو. دستکش چرم مشکی، کفش مشکی، سکه ... من هم برای مامان دو جفت جوراب فانتزی و خوشگل خریده بودم.

دیشب به مامان میگم:

- مامان؟ برای من گیفت چی خریدی؟ اگه گیفت ندی کادوت رو بهت نمیدم ها!!!!!

-- حالا گیفت چی میخوای؟

- از این رو گوشی پشمالو ها

و این چنین بود که مامان صبح یکشنبه رفته بود گیفت خریده بود و قایم کرده بود تا شب! انقدر ذوق کردم که نگو!!!!! مدلش خرگوشه با گوشهای بلند رنگش هم شیری است، به پالتوهام میاد.

مامان جون هم بعد از مراسم کادوهای مامان، بهم گیفت داد! استورات! استورات!!!!! همون شخصیت دو چشم قلنبه ی کارتون من شرور! من عاشق اش بودم! مرسی مامان جون مهربونم  بعدا فهمیدیم که دیو ، همون یه چشمی رو ؛ هم به خاله کادو داده است. همون شب تولدش بعد از اومدن ما به خونه. جلوی ما هم نداده که برای من جذاب باشه!!!!

دست همگی درد نکنه! مامان آخر شب میگه: می بینم که توی تولد من هم تو ماشالله کم کادو نمی گیری ها!!!!

مامان همون شب تولدش سرما خورده و گلو درد داره و این مشکل کماکان برقراره!!!! هر روز هم به یه مدلی عود میکنه!شب ها تا صبح سرفه میکنه و نمی خوابه، روزها هم خب معلومه وقت خوابیدن نداره که!

بابا هم صبح خیلی زود بعد از تولد مامان رفت ماموریت تا پنج شنبه 22 آبان صبح زود که برگشت و اومد خونه. مامان رفت کلاس و بابا وقتی بیدار شد من رو برد خونه مامان جون و خودش رفت شرکت. مامان از کلاس اومد و موندیم تا شب که بابا هم اومد و بودیم خونه مامان جون اینها.

* جمعه 23 آبان، عصری رفتیم پارک لاله و من کمی بازی کردم، هوا سرد بود و خیلی نموندیم. بعد رفتیم پیتزا نایت شام و می خواستیم بریم جشنواره انار که پشیمون شدیم و رفتیم خونه شب خوش.

* شنبه 24 آبان بابا دیر وقت شب رفت ماموریت تا سه شنبه 27 آبان که اومد. سه شنبه شب هم با دوستهای مامان و بابا به نیت دیدن یکی از دوستها که بعد از یکسال اومده ایران، قرار بود همگی دور هم باشیم؛ قرار فودکورت شهرک غرب بود و رفتیم. خوش گذشت، شب هم توی راه برگشت من خوابیدم. دوست مامان برای من یک کلاه آبی و برای مامان یک بلوز سوغاتی آورده. مرسی.

* پنج شنبه 29 آبان، مهمونی دندونی دعوت بودیم که نشد بریم مبارک باشه پسمل مو مشکی!

* جمعه 30 آبان، عصری رفتیم دیدن یکی از همکارای قدیمی بابا که پسرشون به دنیا اومده. اسکندر دختر! و کارت کپلک هدیه اش بود. پسرشون انقدر کوچولو بود که نگوووووووووووووووووو مثل نقاشی بود!!!

از اونجا رفتیم خونه مامان جون اینها و شام اونجا بودیم.

* یکشنبه 2 آذر، امروز بابا رفت ماموریت یک روزه! از کلاس زبان اومدیم خونه و مامان برام ترازو درست کرد برای درس علوم و بابا زنگ زد که برای شام نمیرسه و من شام خوردم و لالا.


+ نوشته شده توسط در دوشنبه سوم آذر 1393 و ساعت 11:20 |
سینما/تولد خاله/کارت موشی صورتی/تولد دوستم/سوشرت آبی/گریه مصنوعی!

* روز دوشنبه 28 مهر، همه کلاس سومی ها رفتیم سینما ایران فیلم شهر موشها 2 . بهمون ماسک داده بودن و کلی هم خوش گذشته بود. من برای سومین بار این فیلم رو دیدم! الان دیگه شعرهاش رو حفظ شدم!!!بعد از کلاس موسیقی با خاله قرار گذاشته بودیم برای تولدش و بابا و مامان جون هم اومدن و رفتیم رستوران شام خوردیم و کیک خریدیم و رفتیم خونه مامان جون اینها. هدایای خاله، کارت موشی صورتی و کتاب دزیره، سکه و یک لاک که خودم بهش کادو دادم!.... خاله جونم تولدت مبارک.

ظهر که داشتیم می رفتیم کلاس، توی راه من و مامان رفتیم بانک و مامان برای من هم کارت موشی صورتی خرید، روی کارت هم چاپ شده: برای بهترین هدیه خدا؛ پارمیدا و من انقدر از داشتن این کارت ذوق کردم که نگووووووووووووو روزی چند بار میارم نگاهش میکنم و میذارمش توی کشو!!!!

مامان جون هم به عنوان گیفت تولد، دو تا گل سر صورتی خوشگل بهم داد.

* سه شنبه 29 مهر؛ از مدرسه که اومدم بیرون بارون نم نم می بارید، در مدت شاید کمتر از یک دقیقه، به حدی باران شدت گرفت که تا برسیم به ماشین که از شانس خوبمون!! کمی هم دورتر از هر روز پارک شده بود به خاطر کلاس زبان، خیس خیس خیس شدیم!!!! هم من و هم مامان! من لباس اضافه توی ماشین داشتم و لباس هام رو عوض کردم. اما مامان؟!!!! همین که سرما نخورد فکر کنم شانس آورد!!!!

* پنج شنبه 1 آبان، عصری رفتم تولد دوستم آرمیتا. مامان من رو برد رسوند و برگشت خونه. شب مامان بابا اومدند دنبالم و کلی براشون تعریفی داشتم از خوب بودن غذا و بدمزه بودن کیک بگیر تا... چه معنی میده که گیفت تولد گل باشه؟ همچین تازه هم نباشه؟!!!!

* جمعه 2 آبان، غروب یه سر رفتیم خونه مامان جون اینها و سویشرت شلوار آبی سفارشی خوشگلم رو که مامان جون زحمتش رو کشیده بود و خاله هم طراحی کلید سل موسیقی رو به عهده گرفته بود، بهم دادند. خیلی خوشگله، حتما بعدا توی عکسهام خواهید دید. مرسی مامان جونم.

* یکشنبه 4 آبان، از کلاس زبان بر می گشتیم که پیشنهاد دادم شام بریم پیتزا بخوریم، مامان گفت که امشب بابا بعد از نمایشگاه جلسات طولانی داره و دیر میاد... اما بعدش پیشنهاد داد که بریم خونه و زنگ بزنیم برامون پیتزا بیارن و دوتایی شام بخوریم و جشن دخترونه بگیریم! همین کار رو هم کردیم ...خیلی بهمون خوش گذشت. 

*روز دوشنبه 5 آبان، صبح به بابا میگم: به به! سلام!! بابای شب خونه نیا!!!!! بابای دیر بیا!!!!!  بعد هم توی راه مدرسه جشن دیشب رو براش تعریف کردم، اونهم کلی خوشحال شد که من بهم خوش گذشته بوده، اما بهم میگه: حالا به من متلک میگی؟!!!!

مامان و بابا من رو رسوندند مدرسه و رفتند نمایشگاه. ظهر خاله اومد دنبالم و با هم رفتیم خونشون و ناهار خوردم و مشق هامو نوشتم و عصری هم من رو برد کلاس موسیقی و برگشتیم و شب مامان بابا اومدند دنبالم. مرسی خاله.

شب به مامان میگم: خوب بود خاله اومد و کلا با هم رفتیم کلاس و ..... بعضی وقتها تو نیا!!!!! بگو خاله بیاد!!!!! حالا معلوم نیست کدوم قسمتش خوب بوده؟! یکیش می تونه این باشه که توی آهنگای دیروزم اشتباهات تکراری سه هفته قبل رو بازم داشتم و خاله دعوام نکرد!!!!! دومیش اینکه استادم هم به خاطر حضور خاله چیزی نگفت بهم!!!!

اما برای مامان تعریف کردم که خاله یه عالمههههههههه باهام ساعت و ریاضی کار کرد و خیلی خوب بود...

از اونجاییکه کل دیروز رو با مامان نبودم، امروز سه شنبه توی راه رفتن به مدرسه براش تعریف کردم:

- مامان؟! میدونی توی مدرسه برای ما روضه خوندن؟

-- خب؟ شما چی کار کردین؟

- هیچی! من که ناظم ام ! میدونی که؟!( من از اول این هفته به مدت 1 ماه ناظم مدرسه هستم)

-- خب؟

- بچه ها یه سریشون داشتن حرف میزدن و می خندیدن، خانم ناظم گفت: صحبت نکنین، نخندین!

بچه ها گفتن: پس چیکار کنیم؟!! خانم ناظم گفت: گریه کنین!!!

--خب؟

- هیچی! بعد بچه ها شروع کردند گریه مصنوعی کردند!!!!!

-- 

- بعد خانم ناظم گفت: نمی خواد گریه کنین!!!!!! همون فقط ساکت باشین خوبه!!!!!!

--


+ نوشته شده توسط در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 8:43 |
لاو استوری؟؟ ببعی؟؟
صبح یکشنبه 27 مهرماه 93:

ساعت 7:15 صبح و توی ماشین داریم میریم مدرسه، ضبط روشنه و داره آهنگ لاو استوری پخش میشه...

مامان و بابا هم ساکت و آروم، شاید داشتند گوش میکردند به آهنگ...

وسط های آهنگ خیلی جدی صدا کردم:

- مامان؟ بابا؟؟؟

-- جان؟؟

- انگار ببعی کلاه قرمزی داره میخونه... نه؟!!!!!

-- مامان: 

-- بابا: 

و چند لحظه بعد.... هر دو تایید کردند که لحن و تن صداش کاملا با تشبیه من میخونه!!!!!!


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 و ساعت 8:38 |
مهرماه و سال تحصیلی نو/آبشارتهران/سفردو روزه شمال/روز کودک/نقاشی ام برنده شد!

*سه شنبه 1 مهر، اول مهر مبارک... سوم دبستانی شدنم مبارک...... انشالله دانشگاه....

صبح زود که بیدار شدم و داشتم صبحانه می خوردم، مامان جون و خاله اومدن خونمون. من نمیدونستم میان، خیلی خوشحال شدم. برام یه قطار با واگن های چوبی آورده بودند که هر کدوم از واگن ها یکی از حروف اسم من به انگلیسی بود و روی واگن آخر هم دو تا کتاب کوچولوی فارسی و انگلیسی نمادین بود. خیلی ذوق کردم. مرسی خاله مامان جونم. جالب این بود که توی شهر کتاب این حروف رو دیده بودم اما قرار شده بود دفعه بعد بخریم. 

با کلی دعای خیر و بدرقه شدن، رفتم مدرسه. انقدر دم در مدرسه شلوغ بود که نشد مثل هر سال دم در عکس بگیرم، اما توی خونه و کوچه عکس گرفته بودم. 

ظهر که مامان اومد دنبالم با یک شاخه گلایل سفید به دست، بدو بدو اومدم و بهش گفتم با بیشتر دوستهام همکلاسی ام و کلی تعریفی داشتم.

عصری با خاله رفتیم و کتابهام رو دادیم یه جا که آشنا بود سیمی کنه که حتما تا شب تحویلمون بده. کتابهام رو اول جلد کردیم با جلد چسبی های آماده و بعد دادیم طلق و سیمی. کم مونده یه روپوش هم تنشون کنیم بلکه تا آخر سال خوب و سالم بمونن!!

*چهارشنبه 2 مهر، از مدرسه رفتیم با مترو خونه. توی راه قرار گذاشتیم با خاله و رفتیم مثلا خرید! خیلی هم دیر کردیم و خاله معطلمون شد. خرید هم اونقدرها موفقیت آمیز نبود.
 
* پنج شنبه 3 مهر، مامان رفت کلاس و من خونه مامان جون اینها. شب هم موندم خونشون.
 
* جمعه 4 مهر، مامان بابا رفتن خرید ماشین و موفق شدند. مبارکه به سلامتی. قرار شد فردا مامان جون من رو ببره مدرسه، مامان بابا و خاله برن دنبال تحویل ماشین و پلاک و سند و ... بابا هم ظهر بیاد دنبالم و من رو ببره شرکت پیش خودش تا اونها بیان دنبالم.
شب رفتیم آبشار تهران، شام برده بودیم و اونجا روی تخت هاش کمی نشستیم. هوا خنک بود. ترسیدیم سرما بخورم، تا بالا پیاده روی نکردیم، البته کم هم نرفته بودیم دیگه اونقدرها نمونده بود، ولی موکول شد به دفعه بعد که لباس گرم حداقل آورده باشم.
 
* شنبه 5 مهر، همون برنامه ای که داشتند انجام شد به سلامتی و بعد مامان حدود ساعت 2 اومد من رو از شرکت قدیمی که کاملا کارتن شده بود وسایل، آورد خونه. خاله با ماشین تازه سر خیابان منتظرمون بود رفتیم و یه گشتی زدیم. از ماشین خوشم اومد. خب خدا رو شکر!
 
* یکشنبه 6 مهر، شروع کلاس زبان. یکی از معلم های خوب و سخت گیر آموزشگاه این ترم معلممون شد و من و مامان هر دو با هم خوشحال شدیم!
برگشتن از کلاس با خاله قرار گذاشتیم و مامان رفت دکتر پوست.
 
* دوشنبه 7 مهر، آهنگهام رو خوب نزدم و استادم گفت همه رو تکرار! توی راه خیلی مثلا متنبه شدم و ناراحت!!! اما خب دیگه همه عادت کردن! من یه وقتها عالی! گاهی هم جیغ استادم رو در میارم!!!
 
* سه شنبه 8 مهر، بعد از کلاس زبان بابا هم اومد و رفتیم دندانپزشکی. عکس ام رو دید و گفت بعله! خراب شده دندونهاش! نه یکی که سه تا! یکی اش رو درست کرد و تا بقیه اش..
 
* پنج شنبه 10 مهر، من از دیشب خونه مامان جون اینها مونده بودم؛ مامان رفت کلاس و بابا 4 صبح رفت قائم شهر با یکی از همکاراش و شب هم 3 اینها برگشتن. یکروزه کاری و نمایشگاهی. مامان عصری اومد دنبالم و رفتیم خونه.
 
* جمعه 11 مهر، خاله رفت کوه. ما و مامان جون اینها رفتیم امامزاده صالح تجریش و ناهار هم همونجا بودیم و برای پرنده ها دونه خریدم ریختم و خیلی دوست داشتم. 
 
* شنبه 12 مهر، ظهر مامان و بابا اومدن مدرسه دنبالم و رفتیم خونه مامانی اینها که عید قربان رو اونجا باشیم. یکشنبه ناهار هم بودیم و عصری اومدیم تهران.
 
* دوشنبه 14 مهر، کلاس موسیقی بد نبود. 
 
* چهارشنبه 16 مهر، عصری حرکت کردیم به سمت قائم شهر و در شیرگاه که خاله نفار رزرو کرده بود برای دوشب اقامت کردیم. هوا سرد بود و من هم کمی زمینه سرماخوردگی داشتم و سرما خوردم. روز اول رفتیم آلاشت رو دیدیم و خانه رضاشاه و مناظر زیبا و ناهار ماهی در دل جنگل که غیر از معطلی زیادش، غذاش و طبیعتش عالی بود. شمال بدون دریا هم که از نظرم شمال نیست، پس روز جمعه صبح رفتیم بابلسر دریا. هوا حسابی خنک. آب بازی و شن بازی اساسی. شب دیگه گوش درد داشتم و مریض احوال بودم. رسیدیم تهران ساعت 10 شب بود. قبول نکردم بریم بیمارستان کودکان، قرار شد فردا برم پیش عمو مهرداد خودم.
توی راه برگشت مامان باز هم از اون صورت درد های وحشتناک گرفت و قول داد فردا بره ام آر آی، که واقعا هم رفت. جوابش رو سه شنبه میدن.
 
* شنبه 19 مهر؛ رفتیم عصری دکتر و آنتی بیوتیک آزیترومایسین برای گوشم و شربت پروسپان پیچک برای سرفه و قرص سیتریزین داد. وزنم 33 قرم 133.
از دکتر بر می گشتیم بابا برام ماشین حساب کوچولو خرید کادوی روز کودک
از اونجایی که یکشنبه ها هنر و ورزش داریم و من هم سرما خورده بودم؛ یکشنبه مدرسه نرفتم. عصری که رفتیم کلاس زبان، یکی از همکلاسی هام که هم مدرسه ای هم هستیم، بهم گفت نقاشی من توی مسابقه مدرسه برنده شده و سر صف روز اسمم رو صدا کردند که بهم جایزه بدن که نبودم! انقدر ناراحت شدم که نگو.......... تقاشی که کشیده بودم موضوعش عید غدیر بود و من به قول خودم: برای اولین بار امام کشیده بودم!!!! قرار شده سه شنبه بهم جایزه بدن و دوباره اسمم رو صدا کنن و من بی صبرانه منتظر سه شنبه هستم، در حدی که اصلا دوست ندارم فردا تعطیله!!!!
 
 * دوشنبه 21 مهر، عید غدیر، برای اولین بار در روزهای عید، کلاس موسیقی تعطیل! ( آموزشگاه فقط شهادت ها تعطیله و لاغیر) ما و مامان جون اینها ناهار خونه خاله مامان دعوت بودیم و رفتیم. دخترخاله مامان هم بود، اما خب هیچ بچه ای اونها نبود همسن و سال من و خیلی حوصله ام سررفت ؛ عصری هم که بارون گرفته بود داشتیم بر می گشتیم خونه، رفتیم معجون خوردیم و بعد رفتیم خونه. 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 و ساعت 9:55 |
شهرکتاب/عروسی/خرید کتانی/تیاتر پینوکیو

*پنج شنبه 13 شهریور، من و مامان رفتیم شهرکتاب مرکزی و کمی گشتیم و خرید کردیم. مهمترین چیزی که خریدم و دوستش داشتم مهر چوبی کیتی بود. بعد بابا اومد دنبالمون و رفتیم اتکا خرید و برگشتیم خونه.

*16 شهریور عروسی دختر دایی مامانم بود ، از کلاس زبان رفتیم خونه حاضر شدیم بابا جلسه داشت اومد بعد رفتیم. عروسی کرج توی باغ بود و ترافیک و طولانی بودن مسیر باعث شد خسته شدیم و کمی هم دیر رسیدیم اما در کل خوب بود.

*پنج شنبه 20 شهریور رفتیم عصری با مامان بابا و مامان جون که کتانی برای مدرسه بخرم و خریدم. مبارکه خیلی خوشگله و دوستش دارم.

در برگشت خانم و آقای هلندی که دنبال آدرس و یک رستوران خوب می گشتند رو سوار کردیم و رسوندیم رستوران رفتاری و مهمونشون کردیم و یک جفت کفش کوچولوی چینی صنایع دستی هلندی با چند النگو بهمون یادگاری دادند و خلاصه برام خیلی جالب بود. به خصوص وقتی که ازم به انگلیسی سوال پرسیدند و هم می فهمیدم و هم بلد بودم جواب بدم. انقدر ذوق کرده بودم که نگو... بعد هم رفتیم پارک لاله و سر راه ساندویچ خریدیم و شام اونجا خوردیم. به خاله هم زنگ زدیم و اومد پارک پیشمون.

*دوشنبه 24 شهریور، از آموزشگاه موسیقی تماس گرفتند و گفتند استاد از سفر برگشته و امروز کلاس برقراره. رفتیم کلاس و من درس هام رو عالی زدم؛ عالی.

*سه شنبه 25 و 26 شهریور، کمی درگیر فروختن ماشین من و مامان بودیم.

*پنج شنبه 27 شهریور، عصری رفتیم دنبال مامان جون اینها و رفتیم شام فرحزاد که من کمی تاب بازی کردم تا آماده شدن شام و چند تا هم دوست پیدا کرده بودم اونجا. در کل خوب بود خوش گذشت.

*جمعه 28 شهریور، من رفتم خونه مامان جون اینها موندم و مامان بابا رفتند برای خرید ماشین که موفق نشدند و عصری اومدند دنبالم.

*یکشنبه 30 شهریور رفتم خونه مامان جون اینها و مامان بابا هم مشغول اسباب کشی شرکت بودند. عصری که مامان اومد دنبالم راضی نبودم بریم خونه تا اینکه مامان گفت قراره بریم تیاتر پینوکیو تالار هنر با چند تا از دوستهای مدرسه ام. خیلی خوشحال شدم و رفتیم خونه و رفتیم تیاتر. برنامه خوبی هم بود. 

 


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 و ساعت 9:13 |
عروسی/نامزدی/بسکتبال/ موسیقی تا مهر تعطیل!/روز دختر مبارک

* 23 مرداد، پنج شنبه رفتیم خونه شادی دوست مامان. چندتا دیگه از دوستهاشون هم بودند و من هم سرم به نی نی کوچولوشون گرم بود و خوش گذشت.

* 26 مرداد، یکشنبه، عروسی پسر دایی مامانم بود و رفتیم و خوش گذشت. سختیش فقط این بود که بعد از کلاس زبانم بود؛ البته بابا اومد دنبالمون، من رفتم خونه مامان جون و خاله من رو آماده کرد. چون مامان جون رفته بود زودتر برای مراسم عقد. 

به خاله میگم: تو چرا برای عقد نرفتی؟

- عقد فقط بزرگترا میرن.

-- خب تو هم بزرگی!!!

- بله! اما منظورم اینه که خاله، عمه، عمو و دایی و اینها میرن.

-- ا! خب تو که خاله ای دیگه! پس چرا نرفتی؟

- عزیزم! من خاله تو ام! خاله همه که نیستم!!!!!

* 27 مرداد، دوشنبه از آموزشگاه موسیقی تماس گرفتند که استاد مریضه و نمیاد. کلاس کنسل.

3 شهریور، دوشنبه تماس گرفتند و گفتند استاد برای 3 یا 4 هفته، برای اجرا به یک سفر خارجی رفته و کلاس کنسل! 

این خیلی دیگه بدشانسی است، چون شهریور ماه فرصت خوبی برای تمرین بود و با این حساب به نظر میاد کلاس موسیقی تا مهر تعطیل!

* از شنبه اول شهریور، کلاس بسکتبال رفتم. خیلی دوست دارم این ورزش رو. ساعت 2 تا 3:30. شنبه 8 شهریور هم رفتیم توپ سایز 6 خریدم. فقط قول دادم توی خونه با این توپ سنگین! بازی نکنم و دریپل نزنم!!!!

روز چهارشنبه 5 شهریور مامان و خاله رفتند دکتر و بعد خرید. برای روز دختر برای من یک پیراهن آستین بلند نوک مدادی و بنفش تیره خرید که خیلی خوشگله. مچ بند قرمز هم برای باشگاه برام خریده بود. مامان جون هم بهم لیف خرگوشی کادو روز دختر داد. روز قشنگم مبارک.

* از دوشنبه 3 شهریور تا جمعه 7 شهریور بابا رفت ماموریت برون مرزی. جمعه صبح که رسیده بود خونه ساعت 5:30 بود. کلی صبر کرده بوده که من از خواب بیدار شم و سوغاتی هام رو بهم بده. پیراهن صورتی، تاپ و شلوار، کلاه قرمز ورزشی آدیداس و کلی خوراکی................ مرسی بابا جونم.

بابا در این چند روز حسابی مریض بود و خدا رو شکر از یک عمل جراحی که قرار بود انجام بده؛ فعلا به خیر گذشته و بهتره. گذشته از اون، یک مریضی ویروسی گرفته بود که همون روز مامان هم مبتلا شد و بدن درد و صورت درد و ... و خلاصه که روز جمعه هر دو خواب و بیهوش و من هم شدیدا بی حوصله و بداخلاق شده بودم. 

* جمعه 31 مرداد، نامزدی دوست بابا بود، ما پنج شنبه بعد از کلاس مامان رفتیم خونه مامانی اینها و بودیم تا جمعه شب که رفتیم نامزدی و دیگه حدودای 1 برگشتیم سمت تهران. نامزدی خوب بود و به من خوش گذشت. یکی از دوستای بابا دختری به اسم یسنا همسن من داشت و کلی با هم دوست شدیم و بدو بدو کردیم و بهمون خوش گذشت.

 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه دهم شهریور 1393 و ساعت 12:0 |