سینما/تولد خاله/کارت موشی صورتی/تولد دوستم/سوشرت آبی/گریه مصنوعی!

* روز دوشنبه 28 مهر، همه کلاس سومی ها رفتیم سینما ایران فیلم شهر موشها 2 . بهمون ماسک داده بودن و کلی هم خوش گذشته بود. من برای سومین بار این فیلم رو دیدم! الان دیگه شعرهاش رو حفظ شدم!!!بعد از کلاس موسیقی با خاله قرار گذاشته بودیم برای تولدش و بابا و مامان جون هم اومدن و رفتیم رستوران شام خوردیم و کیک خریدیم و رفتیم خونه مامان جون اینها. هدایای خاله، کارت موشی صورتی و کتاب دزیره، سکه و یک لاک که خودم بهش کادو دادم!.... خاله جونم تولدت مبارک.

ظهر که داشتیم می رفتیم کلاس، توی راه من و مامان رفتیم بانک و مامان برای من هم کارت موشی صورتی خرید، روی کارت هم چاپ شده: برای بهترین هدیه خدا؛ پارمیدا و من انقدر از داشتن این کارت ذوق کردم که نگووووووووووووو روزی چند بار میارم نگاهش میکنم و میذارمش توی کشو!!!!

مامان جون هم به عنوان گیفت تولد، دو تا گل سر صورتی خوشگل بهم داد.

* سه شنبه 29 مهر؛ از مدرسه که اومدم بیرون بارون نم نم می بارید، در مدت شاید کمتر از یک دقیقه، به حدی باران شدت گرفت که تا برسیم به ماشین که از شانس خوبمون!! کمی هم دورتر از هر روز پارک شده بود به خاطر کلاس زبان، خیس خیس خیس شدیم!!!! هم من و هم مامان! من لباس اضافه توی ماشین داشتم و لباس هام رو عوض کردم. اما مامان؟!!!! همین که سرما نخورد فکر کنم شانس آورد!!!!

* پنج شنبه 1 آبان، عصری رفتم تولد دوستم آرمیتا. مامان من رو برد رسوند و برگشت خونه. شب مامان بابا اومدند دنبالم و کلی براشون تعریفی داشتم از خوب بودن غذا و بدمزه بودن کیک بگیر تا... چه معنی میده که گیفت تولد گل باشه؟ همچین تازه هم نباشه؟!!!!

* جمعه 2 آبان، غروب یه سر رفتیم خونه مامان جون اینها و سویشرت شلوار آبی سفارشی خوشگلم رو که مامان جون زحمتش رو کشیده بود و خاله هم طراحی کلید سل موسیقی رو به عهده گرفته بود، بهم دادند. خیلی خوشگله، حتما بعدا توی عکسهام خواهید دید. مرسی مامان جونم.

* یکشنبه 4 آبان، از کلاس زبان بر می گشتیم که پیشنهاد دادم شام بریم پیتزا بخوریم، مامان گفت که امشب بابا بعد از نمایشگاه جلسات طولانی داره و دیر میاد... اما بعدش پیشنهاد داد که بریم خونه و زنگ بزنیم برامون پیتزا بیارن و دوتایی شام بخوریم و جشن دخترونه بگیریم! همین کار رو هم کردیم ...خیلی بهمون خوش گذشت. 

*روز دوشنبه 5 آبان، صبح به بابا میگم: به به! سلام!! بابای شب خونه نیا!!!!! بابای دیر بیا!!!!!  بعد هم توی راه مدرسه جشن دیشب رو براش تعریف کردم، اونهم کلی خوشحال شد که من بهم خوش گذشته بوده، اما بهم میگه: حالا به من متلک میگی؟!!!!

مامان و بابا من رو رسوندند مدرسه و رفتند نمایشگاه. ظهر خاله اومد دنبالم و با هم رفتیم خونشون و ناهار خوردم و مشق هامو نوشتم و عصری هم من رو برد کلاس موسیقی و برگشتیم و شب مامان بابا اومدند دنبالم. مرسی خاله.

شب به مامان میگم: خوب بود خاله اومد و کلا با هم رفتیم کلاس و ..... بعضی وقتها تو نیا!!!!! بگو خاله بیاد!!!!! حالا معلوم نیست کدوم قسمتش خوب بوده؟! یکیش می تونه این باشه که توی آهنگای دیروزم اشتباهات تکراری سه هفته قبل رو بازم داشتم و خاله دعوام نکرد!!!!! دومیش اینکه استادم هم به خاطر حضور خاله چیزی نگفت بهم!!!!

اما برای مامان تعریف کردم که خاله یه عالمههههههههه باهام ساعت و ریاضی کار کرد و خیلی خوب بود...

از اونجاییکه کل دیروز رو با مامان نبودم، امروز سه شنبه توی راه رفتن به مدرسه براش تعریف کردم:

- مامان؟! میدونی توی مدرسه برای ما روضه خوندن؟

-- خب؟ شما چی کار کردین؟

- هیچی! من که ناظم ام ! میدونی که؟!( من از اول این هفته به مدت 1 ماه ناظم مدرسه هستم)

-- خب؟

- بچه ها یه سریشون داشتن حرف میزدن و می خندیدن، خانم ناظم گفت: صحبت نکنین، نخندین!

بچه ها گفتن: پس چیکار کنیم؟!! خانم ناظم گفت: گریه کنین!!!

--خب؟

- هیچی! بعد بچه ها شروع کردند گریه مصنوعی کردند!!!!!

-- 

- بعد خانم ناظم گفت: نمی خواد گریه کنین!!!!!! همون فقط ساکت باشین خوبه!!!!!!

--


+ نوشته شده توسط در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 8:43 |
لاو استوری؟؟ ببعی؟؟
صبح یکشنبه 27 مهرماه 93:

ساعت 7:15 صبح و توی ماشین داریم میریم مدرسه، ضبط روشنه و داره آهنگ لاو استوری پخش میشه...

مامان و بابا هم ساکت و آروم، شاید داشتند گوش میکردند به آهنگ...

وسط های آهنگ خیلی جدی صدا کردم:

- مامان؟ بابا؟؟؟

-- جان؟؟

- انگار ببعی کلاه قرمزی داره میخونه... نه؟!!!!!

-- مامان: 

-- بابا: 

و چند لحظه بعد.... هر دو تایید کردند که لحن و تن صداش کاملا با تشبیه من میخونه!!!!!!


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 و ساعت 8:38 |
مهرماه و سال تحصیلی نو/آبشارتهران/سفردو روزه شمال/روز کودک/نقاشی ام برنده شد!

*سه شنبه 1 مهر، اول مهر مبارک... سوم دبستانی شدنم مبارک...... انشالله دانشگاه....

صبح زود که بیدار شدم و داشتم صبحانه می خوردم، مامان جون و خاله اومدن خونمون. من نمیدونستم میان، خیلی خوشحال شدم. برام یه قطار با واگن های چوبی آورده بودند که هر کدوم از واگن ها یکی از حروف اسم من به انگلیسی بود و روی واگن آخر هم دو تا کتاب کوچولوی فارسی و انگلیسی نمادین بود. خیلی ذوق کردم. مرسی خاله مامان جونم. جالب این بود که توی شهر کتاب این حروف رو دیده بودم اما قرار شده بود دفعه بعد بخریم. 

با کلی دعای خیر و بدرقه شدن، رفتم مدرسه. انقدر دم در مدرسه شلوغ بود که نشد مثل هر سال دم در عکس بگیرم، اما توی خونه و کوچه عکس گرفته بودم. 

ظهر که مامان اومد دنبالم با یک شاخه گلایل سفید به دست، بدو بدو اومدم و بهش گفتم با بیشتر دوستهام همکلاسی ام و کلی تعریفی داشتم.

عصری با خاله رفتیم و کتابهام رو دادیم یه جا که آشنا بود سیمی کنه که حتما تا شب تحویلمون بده. کتابهام رو اول جلد کردیم با جلد چسبی های آماده و بعد دادیم طلق و سیمی. کم مونده یه روپوش هم تنشون کنیم بلکه تا آخر سال خوب و سالم بمونن!!

*چهارشنبه 2 مهر، از مدرسه رفتیم با مترو خونه. توی راه قرار گذاشتیم با خاله و رفتیم مثلا خرید! خیلی هم دیر کردیم و خاله معطلمون شد. خرید هم اونقدرها موفقیت آمیز نبود.
 
* پنج شنبه 3 مهر، مامان رفت کلاس و من خونه مامان جون اینها. شب هم موندم خونشون.
 
* جمعه 4 مهر، مامان بابا رفتن خرید ماشین و موفق شدند. مبارکه به سلامتی. قرار شد فردا مامان جون من رو ببره مدرسه، مامان بابا و خاله برن دنبال تحویل ماشین و پلاک و سند و ... بابا هم ظهر بیاد دنبالم و من رو ببره شرکت پیش خودش تا اونها بیان دنبالم.
شب رفتیم آبشار تهران، شام برده بودیم و اونجا روی تخت هاش کمی نشستیم. هوا خنک بود. ترسیدیم سرما بخورم، تا بالا پیاده روی نکردیم، البته کم هم نرفته بودیم دیگه اونقدرها نمونده بود، ولی موکول شد به دفعه بعد که لباس گرم حداقل آورده باشم.
 
* شنبه 5 مهر، همون برنامه ای که داشتند انجام شد به سلامتی و بعد مامان حدود ساعت 2 اومد من رو از شرکت قدیمی که کاملا کارتن شده بود وسایل، آورد خونه. خاله با ماشین تازه سر خیابان منتظرمون بود رفتیم و یه گشتی زدیم. از ماشین خوشم اومد. خب خدا رو شکر!
 
* یکشنبه 6 مهر، شروع کلاس زبان. یکی از معلم های خوب و سخت گیر آموزشگاه این ترم معلممون شد و من و مامان هر دو با هم خوشحال شدیم!
برگشتن از کلاس با خاله قرار گذاشتیم و مامان رفت دکتر پوست.
 
* دوشنبه 7 مهر، آهنگهام رو خوب نزدم و استادم گفت همه رو تکرار! توی راه خیلی مثلا متنبه شدم و ناراحت!!! اما خب دیگه همه عادت کردن! من یه وقتها عالی! گاهی هم جیغ استادم رو در میارم!!!
 
* سه شنبه 8 مهر، بعد از کلاس زبان بابا هم اومد و رفتیم دندانپزشکی. عکس ام رو دید و گفت بعله! خراب شده دندونهاش! نه یکی که سه تا! یکی اش رو درست کرد و تا بقیه اش..
 
* پنج شنبه 10 مهر، من از دیشب خونه مامان جون اینها مونده بودم؛ مامان رفت کلاس و بابا 4 صبح رفت قائم شهر با یکی از همکاراش و شب هم 3 اینها برگشتن. یکروزه کاری و نمایشگاهی. مامان عصری اومد دنبالم و رفتیم خونه.
 
* جمعه 11 مهر، خاله رفت کوه. ما و مامان جون اینها رفتیم امامزاده صالح تجریش و ناهار هم همونجا بودیم و برای پرنده ها دونه خریدم ریختم و خیلی دوست داشتم. 
 
* شنبه 12 مهر، ظهر مامان و بابا اومدن مدرسه دنبالم و رفتیم خونه مامانی اینها که عید قربان رو اونجا باشیم. یکشنبه ناهار هم بودیم و عصری اومدیم تهران.
 
* دوشنبه 14 مهر، کلاس موسیقی بد نبود. 
 
* چهارشنبه 16 مهر، عصری حرکت کردیم به سمت قائم شهر و در شیرگاه که خاله نفار رزرو کرده بود برای دوشب اقامت کردیم. هوا سرد بود و من هم کمی زمینه سرماخوردگی داشتم و سرما خوردم. روز اول رفتیم آلاشت رو دیدیم و خانه رضاشاه و مناظر زیبا و ناهار ماهی در دل جنگل که غیر از معطلی زیادش، غذاش و طبیعتش عالی بود. شمال بدون دریا هم که از نظرم شمال نیست، پس روز جمعه صبح رفتیم بابلسر دریا. هوا حسابی خنک. آب بازی و شن بازی اساسی. شب دیگه گوش درد داشتم و مریض احوال بودم. رسیدیم تهران ساعت 10 شب بود. قبول نکردم بریم بیمارستان کودکان، قرار شد فردا برم پیش عمو مهرداد خودم.
توی راه برگشت مامان باز هم از اون صورت درد های وحشتناک گرفت و قول داد فردا بره ام آر آی، که واقعا هم رفت. جوابش رو سه شنبه میدن.
 
* شنبه 19 مهر؛ رفتیم عصری دکتر و آنتی بیوتیک آزیترومایسین برای گوشم و شربت پروسپان پیچک برای سرفه و قرص سیتریزین داد. وزنم 33 قرم 133.
از دکتر بر می گشتیم بابا برام ماشین حساب کوچولو خرید کادوی روز کودک
از اونجایی که یکشنبه ها هنر و ورزش داریم و من هم سرما خورده بودم؛ یکشنبه مدرسه نرفتم. عصری که رفتیم کلاس زبان، یکی از همکلاسی هام که هم مدرسه ای هم هستیم، بهم گفت نقاشی من توی مسابقه مدرسه برنده شده و سر صف روز اسمم رو صدا کردند که بهم جایزه بدن که نبودم! انقدر ناراحت شدم که نگو.......... تقاشی که کشیده بودم موضوعش عید غدیر بود و من به قول خودم: برای اولین بار امام کشیده بودم!!!! قرار شده سه شنبه بهم جایزه بدن و دوباره اسمم رو صدا کنن و من بی صبرانه منتظر سه شنبه هستم، در حدی که اصلا دوست ندارم فردا تعطیله!!!!
 
 * دوشنبه 21 مهر، عید غدیر، برای اولین بار در روزهای عید، کلاس موسیقی تعطیل! ( آموزشگاه فقط شهادت ها تعطیله و لاغیر) ما و مامان جون اینها ناهار خونه خاله مامان دعوت بودیم و رفتیم. دخترخاله مامان هم بود، اما خب هیچ بچه ای اونها نبود همسن و سال من و خیلی حوصله ام سررفت ؛ عصری هم که بارون گرفته بود داشتیم بر می گشتیم خونه، رفتیم معجون خوردیم و بعد رفتیم خونه. 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 و ساعت 9:55 |
شهرکتاب/عروسی/خرید کتانی/تیاتر پینوکیو

*پنج شنبه 13 شهریور، من و مامان رفتیم شهرکتاب مرکزی و کمی گشتیم و خرید کردیم. مهمترین چیزی که خریدم و دوستش داشتم مهر چوبی کیتی بود. بعد بابا اومد دنبالمون و رفتیم اتکا خرید و برگشتیم خونه.

*16 شهریور عروسی دختر دایی مامانم بود ، از کلاس زبان رفتیم خونه حاضر شدیم بابا جلسه داشت اومد بعد رفتیم. عروسی کرج توی باغ بود و ترافیک و طولانی بودن مسیر باعث شد خسته شدیم و کمی هم دیر رسیدیم اما در کل خوب بود.

*پنج شنبه 20 شهریور رفتیم عصری با مامان بابا و مامان جون که کتانی برای مدرسه بخرم و خریدم. مبارکه خیلی خوشگله و دوستش دارم.

در برگشت خانم و آقای هلندی که دنبال آدرس و یک رستوران خوب می گشتند رو سوار کردیم و رسوندیم رستوران رفتاری و مهمونشون کردیم و یک جفت کفش کوچولوی چینی صنایع دستی هلندی با چند النگو بهمون یادگاری دادند و خلاصه برام خیلی جالب بود. به خصوص وقتی که ازم به انگلیسی سوال پرسیدند و هم می فهمیدم و هم بلد بودم جواب بدم. انقدر ذوق کرده بودم که نگو... بعد هم رفتیم پارک لاله و سر راه ساندویچ خریدیم و شام اونجا خوردیم. به خاله هم زنگ زدیم و اومد پارک پیشمون.

*دوشنبه 24 شهریور، از آموزشگاه موسیقی تماس گرفتند و گفتند استاد از سفر برگشته و امروز کلاس برقراره. رفتیم کلاس و من درس هام رو عالی زدم؛ عالی.

*سه شنبه 25 و 26 شهریور، کمی درگیر فروختن ماشین من و مامان بودیم.

*پنج شنبه 27 شهریور، عصری رفتیم دنبال مامان جون اینها و رفتیم شام فرحزاد که من کمی تاب بازی کردم تا آماده شدن شام و چند تا هم دوست پیدا کرده بودم اونجا. در کل خوب بود خوش گذشت.

*جمعه 28 شهریور، من رفتم خونه مامان جون اینها موندم و مامان بابا رفتند برای خرید ماشین که موفق نشدند و عصری اومدند دنبالم.

*یکشنبه 30 شهریور رفتم خونه مامان جون اینها و مامان بابا هم مشغول اسباب کشی شرکت بودند. عصری که مامان اومد دنبالم راضی نبودم بریم خونه تا اینکه مامان گفت قراره بریم تیاتر پینوکیو تالار هنر با چند تا از دوستهای مدرسه ام. خیلی خوشحال شدم و رفتیم خونه و رفتیم تیاتر. برنامه خوبی هم بود. 

 


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 و ساعت 9:13 |
عروسی/نامزدی/بسکتبال/ موسیقی تا مهر تعطیل!/روز دختر مبارک

* 23 مرداد، پنج شنبه رفتیم خونه شادی دوست مامان. چندتا دیگه از دوستهاشون هم بودند و من هم سرم به نی نی کوچولوشون گرم بود و خوش گذشت.

* 26 مرداد، یکشنبه، عروسی پسر دایی مامانم بود و رفتیم و خوش گذشت. سختیش فقط این بود که بعد از کلاس زبانم بود؛ البته بابا اومد دنبالمون، من رفتم خونه مامان جون و خاله من رو آماده کرد. چون مامان جون رفته بود زودتر برای مراسم عقد. 

به خاله میگم: تو چرا برای عقد نرفتی؟

- عقد فقط بزرگترا میرن.

-- خب تو هم بزرگی!!!

- بله! اما منظورم اینه که خاله، عمه، عمو و دایی و اینها میرن.

-- ا! خب تو که خاله ای دیگه! پس چرا نرفتی؟

- عزیزم! من خاله تو ام! خاله همه که نیستم!!!!!

* 27 مرداد، دوشنبه از آموزشگاه موسیقی تماس گرفتند که استاد مریضه و نمیاد. کلاس کنسل.

3 شهریور، دوشنبه تماس گرفتند و گفتند استاد برای 3 یا 4 هفته، برای اجرا به یک سفر خارجی رفته و کلاس کنسل! 

این خیلی دیگه بدشانسی است، چون شهریور ماه فرصت خوبی برای تمرین بود و با این حساب به نظر میاد کلاس موسیقی تا مهر تعطیل!

* از شنبه اول شهریور، کلاس بسکتبال رفتم. خیلی دوست دارم این ورزش رو. ساعت 2 تا 3:30. شنبه 8 شهریور هم رفتیم توپ سایز 6 خریدم. فقط قول دادم توی خونه با این توپ سنگین! بازی نکنم و دریپل نزنم!!!!

روز چهارشنبه 5 شهریور مامان و خاله رفتند دکتر و بعد خرید. برای روز دختر برای من یک پیراهن آستین بلند نوک مدادی و بنفش تیره خرید که خیلی خوشگله. مچ بند قرمز هم برای باشگاه برام خریده بود. مامان جون هم بهم لیف خرگوشی کادو روز دختر داد. روز قشنگم مبارک.

* از دوشنبه 3 شهریور تا جمعه 7 شهریور بابا رفت ماموریت برون مرزی. جمعه صبح که رسیده بود خونه ساعت 5:30 بود. کلی صبر کرده بوده که من از خواب بیدار شم و سوغاتی هام رو بهم بده. پیراهن صورتی، تاپ و شلوار، کلاه قرمز ورزشی آدیداس و کلی خوراکی................ مرسی بابا جونم.

بابا در این چند روز حسابی مریض بود و خدا رو شکر از یک عمل جراحی که قرار بود انجام بده؛ فعلا به خیر گذشته و بهتره. گذشته از اون، یک مریضی ویروسی گرفته بود که همون روز مامان هم مبتلا شد و بدن درد و صورت درد و ... و خلاصه که روز جمعه هر دو خواب و بیهوش و من هم شدیدا بی حوصله و بداخلاق شده بودم. 

* جمعه 31 مرداد، نامزدی دوست بابا بود، ما پنج شنبه بعد از کلاس مامان رفتیم خونه مامانی اینها و بودیم تا جمعه شب که رفتیم نامزدی و دیگه حدودای 1 برگشتیم سمت تهران. نامزدی خوب بود و به من خوش گذشت. یکی از دوستای بابا دختری به اسم یسنا همسن من داشت و کلی با هم دوست شدیم و بدو بدو کردیم و بهمون خوش گذشت.

 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه دهم شهریور 1393 و ساعت 12:0 |
سفر عید فطر به آستارا و زنجان نطلبیده! /دکتر ارتوپد/ اولین حقوق من!!/ مانتو شلوار مدرسه

* دوشنبه 6 مرداد، صبح ساعت 6:30 رفتیم دنبال مامان جون و خاله، بعد رفتیم  سر قرار با دوستهامون. اونها هم با دوستهاشون و خواهرشون اومده بودند و بالاخره سفر شروع شد! مقصد آستارا به سلامتی.

توی راه مجتمع استراحتی ایستادیم و صبحانه خوردیم: شامل کوکو سبزی و انگور و انجیر و چای و .... تقریبا همه چی به جز نون پنیر! مامان جون هم که روزه بود و رفت قدم زد تا صبحانه تمام شد و دوباره حرکت کردیم.

ناهار رو در جاده پره سر به آبشار ویسادار خوردیم. سوسیس تخم مرغ و کوکو سیب زمینی و سالاد و مخلفات.

عصری حدود ساعت 5 آستارا بودیم. برای پیدا کردن ویلا خیلی زمان زیادی صرف شد، چون 4 تا ماشین بودیم و می خواستیم دو تا واحد نزدیک هم بگیریم که البته موفق شدیم. ما طبقه بالا و دوستامون طبقه پایین. 

بعد از مستقر شدن رفتیم بازار ساحلی و شام جگر خوردیم و کمی خرید کردیم.

* سه شنبه 7 مرداد، روز عید فطر، عید مبارک. مامان جون صبح رفت نماز و دیگه بعدش همه بیدار شدیم صبحانه خوردیم و مامان جون به همه مون عیدی داد، به من یک جوراب شلواری پر از ستاره های خوشگل، به مامان یه تاپ قرمز و مشکی، برای بابا هم توی بازار شلوار عیدی خرید. بعد از صبحانه رفتیم بازار، برای من پالتو و یک کت خریدیم. بعد من با بابا رفتم ساحل کایت به هوا فرستادیم و بازی کردیم. مامان اینها توی بازار بودن با سمیه. بابا کلی آدرس و نشانی داد به مامان که ما در کدام قسمت ساحل هستیم، اما آخرش هم مامان نتونست ما رو پیدا کنه. واقعیتش این بود که از زیادی جمعیت چشم دیگه کار نمی کرد که بخواد کسی رو پیدا کنه!!!

دیگه بعدش رفتیم خونه رو تحویل دادیم و همگی رفتیم رستوران روحی ناهار خوردیم و حرکت به سمت اردبیل.

در راه رفتیم روستایی که شنیده بودیم اثر تاریخی به نام "بابا داوود" داره و بعد از گذشتن از یک جاده بی اندازه ناهموار به منطقه مربوطه رسیدیم. اصلا اون چیزی که فکرش رو می کردیم نبود، شنیده ها و حتی عکس ها در اینترنت هیچ شبیه واقعیت نبود. خلاصه برای رفع خستگی هم که شده بود عکس و فیلمی گرفتیم و برگشتیم. ابتدای جاده که رسیدیم برای نوشیدن چای و استراحت ایستادیم که من و بابا رفتیم فروشگاه صنایع دستی و برای من یک کوزه دیواری که رویش گلیم چسبانده شده و خیلی خوشگله خرید که از دیوار اتاق آویزان کنم.

شب رسیدیم اردبیل، جاده هم خیلی شلوغ بود. کمی در اردبیل توقف کردیم و حرکت به سمت سرعین. مسافتی که باید حدود 20 دقیقه طی میشد به اندازه 2 و نیم ساعت طول کشید. رسیدیم سرعین، نه هتل جا داشت و نه هیچ جای دیگه. مسافرها توی پمپ بنزین هم چادر زده بودند و خوابیده بودند! منظره غیر قابل باور بود.....

نه راه پس داشتیم توی اون جاده شلوغ و راننده های خسته و نه راه پیش.... تصمیم گرفتیم شب رو توی ماشین بخوابیم و صبح تغییر مسیر بدهیم..

بالاخره صبح شد! صبح چهارشنبه 8 مرداد! صبحانه مفصلی شامل سرشیر و عسل و پنیر و ..... خوردیم . دوستهامون تصمیم گرفتند برای آبگرم بمونند اما ما نمی خواستیم اونجا توی اون شلوغی بمونیم. قرار شد هر کسی هر جور دوست داره ادامه سفر بده( از اول راه هم چون تعدادمون بطور هماهنگ نشده ای از قبل، زیاد شده بود و افراد جدیدی که هیچ شناختی از هم نداشتند نیز اضافه شده بودیم، قرار شد هر جا نتونستیم هماهنگ بشیم هر کسی راه خودشو بره)

اونها موندند و ما رفتیم به سمت اردبیل و بعد از جاده سرچم رفتیم دریاچه نئور. (وقتی من دو ساله بودم در فروردین ماه اومده بودیم نئور ، اما از شدت یخ و سرما فقط برای یک عکس یادگاری اونهم بزرگترا نه من! پیاده شدیم و بعد هم برگشتیم.. ) دریاچه خیلی خوب بود . کمی بازی کردم عکس گرفتیم قدم زدیم و دیگه حرکت کردیم سمت زنجان. تصمیم گرفتیم بریم اونجا بمونیم و بریم غار کتله خور رو ببینیم.

بعد از ظهر رسیدیم زنجان. ناهار خوردیم و رفتیم خونه گرفتیم و مستقر شدیم و بابا کمی خوابید تا شب. رفتیم شام خوردیم و گشتی داخل شهر زدیم و اطلاعات دیدنی ها و غار رو گرفتیم.

* صبح پنج شنبه 9 مرداد، رفتیم به سمت غار کتله خور. 140 کیلومتر با زنجان فاصله داشت. 11:30 غار بودیم و رفتیم داخل. هر یک ساعت و نیم یک بار اجازه ورود به غار میدهند، یعنی اگر بی موقع می رسیدیم باید تا نوبت بعد صبر می کردیم که خب خوشبختانه به موقع رسیدیم. 

 غار بسیار زیبایی بود، روایتی هم بود که می گفتند این غار به غار علیصدر همدان راه داره، بعید هم نیست چون در یک مسیر اند، مواد تشکیل دهنده یکسان اند و بی شباهت هم نیستند.... راه های عبوری اش خوب بود و هر قسمتی تشبیه به چیزی شده بود، تازه کلی هم خلاقیت من رو بالا برد، علاوه بر پنجه شیر، عروس داماد، سفره عقد، قصر بلورین و ... من هم درخت کریسمس، خانمی در حال دعا و کلی تصاویر جالب پیدا کردم.

در راه برگشت از غار به زنجان، ناهار خوردیم. در شهر سلطانیه، گنبد سلطانیه رو دیدیم که متاسفانه مشغول مرمت بودند و از اون بدتر اینکه متوجه شدیم یه 7،8 سالی هست که این داربست ها رو زده اند و مشغول مرمت اند! هر اثری برای خودش ارزشمنده، اما در مقایسه با آنچه که تا حالا دیده بودیم تقریبا میشه گفت توقف و معطلی اش بی فایده بود...

رسیدیم زنجان رفتیم بازار هم یه گشتی زدیم و البته چیز خاصی نخریدیم جز یک چاقو برای مامانی. 

شب هم دیدیم خیلی دیر وقته، رفتیم شام خوردیم و معجون بستنی و ...  رفتیم خونه خوابیدیم و قرار شد صبح زود حرکت کنیم تا به شلوغی جاده برنخوریم.

* جمعه 10 مرداد، صبح ساعت 5 از زنجان حرکت کردیم و ساعت 9:30 خونه بودیم و فیلم پایان سفر رو با زوم روی ساعت پذیرایی گرفتیم. خدا رو شکر سفر خوبی بود. دریا و خریدش کم بود! که انشالله در سفرهای بعدی.

* روز سه شنبه 14 مرداد، مامان جون یک عمل داشت با بیهوشی کامل که مامان از صبح پیشش بود و من با بابا رفتم شرکت. ساعت 2 هم بابا من رو رسوند بیمارستان و رفت مشهد ماموریت. ما هم با آژانس رفتیم خونه مامان جون اینها. قرار بود مامان جون رو ساعت 5 مرخص کنند اما به اصرار خودش رضایت دادیم و اومدیم خونه. تا روز جمعه اونجا بودیم. دیگه جمعه ظهر بابا اومد، برام پانچ فانتزی خریده بود و جوراب. برای مامان هم ادویه و زعفران! عصری رفتیم با مامان جون اینها پارک لاله و من انگشتر فیروزه برنجی رو که خیلی وقت بود دلم میخواست بخرم، با پول خودم خریدم. 

* شنبه 18 مرداد، صبح رفتیم بیمارستان مهر، متخصص ارتوپد برای اینکه پاهام رو ببینه، چون یه نامه ای داده بودند از مدرسه که یک پای من کف اش صاف است. دکتر من رو معاینه کرد و گفت کف پاهام صاف نیست و نتیجه تشخیصش رو هم نوشت و مهر و امضا کرد. گفت تا 12 سالگی بدن بچه ها نرم است و برای همین گاهی وقتی بچه ها پاهاشون رو زمین می گذارند به نظر میاد قوس نداره. اما پای من رو به مامان نشون داد که در حالت طبیعی قوس داره و حتی وقتی یک پا یک پا روی پنجه ایستادم و وزن بدن رو روی پنجه انداختم، قوس پا رو نشون مامان داد.(به قول دکتر قوس زیبای کف پا). خدا رو شکر.

* یکشنبه 19 مرداد، با مامان و بابا اومدم شرکت. قرار بود بابا بهم کاری بده و سرم رو گرم کنه، بهم پیشنهاد داد که میتونی دسته فاکتورها رو مهر "مردود" بزنی و باطلشون کنی و در ازای هر دسته فاکتور، 2000 تومان هم بگیری! بماند که کلی چونه زدم که بهم تراول باید بدی! از اون بنفش ها! آخه میدونین من فقط از اونها خوشم میاد! اما بابا گفت نمیشه! این کار همین قدر قیمتشه، دوست داری میتونی انجام بدی. من هم قبول کردم.

تا ظهر علاوه بر اینکه با تبلت بازی کرده بودم، نقاشی کشیده بودم، صبحانه و ناهار خورده بودم و ... 5 تا دسته فاکتور هم زدم و 10000 تومان از بابا گرفتم. اولین حقوق من!!! 

جالبتر اینکه ساعت 2 که مامان گفت دیگه بریم سمت کلاس زبان، دیرمون میشه، شاکی بودم که نه! من میخوام بازم فاکتور بزنم!!!!!! یعنی انقدر فعال بودم و کاری؟! و هیچکس هم نمیدونست.... بابا معتقد بود من باید کار کردن و درآمد رو تجربه کنم. 

شب، مامان به پیشنهاد مامان جون 10000 تومانی ام رو پشت نویسی کرد و گذاشت لای قرآن و به جاش برام یه 10000 تومانی دیگه گذاشت توی کیف پولم. بعد هم بابا 45 تومان ازم گرفت و یه تراول بهم داد!!!!! خیلی کار کردن خوبی بود، مگه نه؟!

عصری بعد از کلاس زبان، من و مامان رفتیم و مانتو شلوار و مقنعه مدرسه رو گرفتیم. جالب اینکه یک جفت جوراب سفید ساده هم روی ست مدرسه بود؛ در کل 70 تومان. مبارکه به امید لباس فارغ التحصیلی دانشگاه؛ لباس عروسی و... 

اومدیم خونه، بابا هم رفته بود عکسهای آتلیه رو گرفته بود، خیلی خوب شده بودند، فقط مونده خریدن قاب عکس برای دو تا عکس بزرگ. بقیه رو هم آلبوم کردیم. به سلامتی و مبارکی.

پ.ن. عکسهای سفر اضافه خواهند شد.

 


+ نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 و ساعت 12:34 |
آفتاب پرست/ طرح ترافیک روزانه و بازار نطلبیده/ پارک ارم

* دوشنبه 23 تیر، اولین درسهای مقدماتی از کتاب بیر رو زدم. آهنگ مهتاب دفعه قبل رو هم خوب زدم، استادم در کل راضیه، پس همه راضی اند!!!

* پنح شنبه بعد از کلاس مامان، رفتیم خونه مامانی اینها تا شنبه 28 (شهادت امام علی) صبح که اومدیم خونه. برای افطار مامان جون و خاله اومدن خونمون. شب هم من باهاشون رفتم که فردا پیششون باشم و از اونجا برم کلاس زبان.

خاله موضوع جالبی رو برای مامان و بابا تعریف کرد....

توی همین هفته یه روز که اونجا بودم و داشتم کارتون تماشا میکردم، از خاله می پرسم: 

- این حیوونه چیه؟

-- آفتاب پرست.

خاله شروع میکنه در حین تماشای کارتون و گذر اتفاقات در آن، خصوصیات آفتاب پرست رو برام میگه... این حیوون هر جایی که بشینه به رنگ اونجا میشه...روی چمن سبز بشینه سبز میشه، روی تنه درخت قهوه ای بشینه، قهوه ای میشه و.... تا اینکه بالاخره تایید حداقل 24 رنگ مداد رنگی رو از خاله می گیرم و بعد که خیلی متفکرانه در حال بررسی آفتاب پرست بودم به خاله میگم:

- پس این آفتاب پرست رنگ واقعی خودش چیه؟ چه جوری بفهمیم خودش چه رنگیه؟! 

و از آن روز جمعی از فلاسفه درگیر پیدا کردن پاسخ می باشند!!!!!!

 * سه شنبه 31 تیر، خاله به دلیلی طرح ترافیک روزانه خریده بود و بعد مورد نیاز کنسل شده بود، بنابر این برنامه ریزی کردیم و از ساعت 10 صبح رفتیم بازار!!! کمی خرید کردیم و گشت و گذار. خوب بود در نوع خودش یه استفاده بهینه از مجوز طرح!!  و نتیجه اینکه من کلاس زبان نرفتم و غیبت کردم! انقدر دوست داشتم من هم غیبت کنم که نگووووووووووو  هر ترم از اولش به مامان میگم: مامان! می تونیم 3 جلسه غیبت کنیم!!!

* پنج شنبه 2 مرداد، افطار مهمون داشتیم، فرایین اینها و دختر عموی بابا و همسرش. کلی دوز و دبلنا بازی کردم البته با عمو محمد!!!

* جمعه 3 مرداد، عصری با عمو محمد اینها رفتیم پارک ارم، خیلی خوب بود. من و فرایین حتی یک بازی رو هم جا نگذاشتیم!!! تازه بعضی ها رو تکراری سوار شدیم و اونهایی رو هم که در لونای 1 و 2 تکراری بودند اصلا تکراری محسوب نکرده! و دوباره بازی کردیم!!!!! خیلی خوش گذشت خدا رو شکر.

* شنبه 4 مرداد، از صبح تا شب خونه بودیم! به ندرت ممکنه چنین اتفاقی بیفته! سرم به جمع و جور اتاقم و زبان خوندن و پیانو زدن واقعا گرم بود! مامان هم تا حدی مشغول جمع کردن وسایل برای سفر چند روزه در تعطیلات عید فطر بود، از اونجایی که هوا گرمه، فقط با سرعین و آستارا موافقت شد نه هیچ یک از دیگر شهرهای شمالی! دوشنبه صبح زود به سفر خواهیم رفت به امید خدا.


+ نوشته شده توسط در یکشنبه پنجم مرداد 1393 و ساعت 11:16 |
برج میلاد/روزه به شیوه من/جشن/راهکار ویژه/خودشیفتگی/ارشد مدرسه

* یکشنبه 8 تیر، اتفاق خنده داری رخ داد... مامان اومد خونه مامان جون دنبالم که بریم کلاس زبان. کلی بهانه آوردم و خواهش کردم که حالا چی میشه یه روز هم نریم؟ اصلا شروع ترمه و نریم؟! و خب طبیعیه که هیچکدوم از خواهش هام جواب نداد و رفتیم کلاس... رسیدیم دیدیم هیچکس از دوستهام نیست و بعله! کلاس از سه شنبه شروع میشه! همین!!!!!! به مامان گفتم نریم ها؟! گوش نداد!!!!

* دوشنبه 9 تیر، بعد از کلاس موسیقی با مامان جون قرار داشتیم و رفتیم که برای مامان لباس بخریم برای یکی دو تا عروسی که در پیش است، موفق نشده و برگشتیم خونه! من با مامان جون رفتم خونشون.

* جمعه 13 تیر، صبح رفتیم شهروند، یکی از دوستهای کلاس زبانم رو هم اونجا دیدیم و کلی حرف زدیم... قرار بود بریم خریدها رو بذاریم خونه و بریم سینما فیلم ردکارپت، که تلفنی به بابا خبر دادند یکی از اقوام فوت شده و خاکسپاری ساعت 5. رفتیم خونه خریدها رو گذاشتیم، من رو گذاشتند خونه مامان جون و رفتند. مامان هم روزه بود و بابا خیلی سعی داشت متقاعدش کنه تو نیا...بالاخره رفتند و شب حدود 10 اومدن دنبالم و رفتیم خونه.

* اس ام اس مدرسه این بود که مهلت ثبت نام تا 18 تیر ماه از ساعت 8 صبح تا 12. مامان هم گفت بهترین روز شنبه است، چون دوشنبه عصری هم کلاس داری و چهارشنبه هم روز آخر ثبت نامه و سخت میشه؛ بهتره شنبه بریم....

شنبه 14 تیر، صبح من و مامان رفتیم مدرسه.... اما در بسته بود! روی درب نوشته بود: روزهای دوشنبه و چهارشنبه پذیرای اولیا هستیم! 

شما خود تصور کنین قیافه ی من و مامان رو!!!!! با شماره های مدرسه هم تماس گرفتیم کسی جوابگو نبود..... بعدا کاشف به عمل آمد که گویا اس ام اس اصلاحیه زده بودند و حتما هم شانسی! و ما هم خوش شانس!

* یکشنبه 15تیر، تازه از کلاس زبان رسیده بودیم خونه که بابا هم با فاصله کمی از ما اومد خونه، خیلی زود. گفت میخواد من رو ببره برج میلاد، به جبران سینما که جمعه قرار بود بریم و نشد. اول رفتیم مانتوی مدرسه ام رو سایز گرفتیم و سفارش دادیم، بعد رفتیم برج میلاد. جشنواره رمضان بود با کلی سرگرمی: نون پختم، نمایش عروسکی دیدم و خودم هم اجرا کردم، شن بازی کردم، جامپینگ و .... شام هم در فود کورت. تنها چیزی که خیلی دوست نداشتم سکوی دید باز بود!!!!! مرتب هم می گفتم: که چی؟ که همه اینجا رو می خواهین دور بزنین؟ همش یه سری چراغه دیگه!!!!!! یعنی دیدن شهر از اون ارتقاع هیچ لذتی برام نداشت!!!! نمیدونم چرا؟! در کل خیلی خوب بود... ساعت حدود 12:30 هم نشسته بودیم زیر آلاچیق که چای بخوریم یکدفعه باد و خاک و طوفان و ... یه وضعیتی شد که مردم رو به داخل سالن ها راهنمایی می کردند که سر پناه بگیرن و ... خلاصه ما نرفتیم داخل سالن و بدو بدو خودمون رو به پارکینگ رسوندیم و خوشبختانه ماشین هم خیلی دور نبود ازمون، سریع برگشتیم سمت خونه. خاطره اش مثل فیلم ها می مونه.

* دوشنبه 16 تیر، کلاس موسیقی عالی و استادم گفت برو کتاب بیر رو بخر... از هفته دیگه اون رو بیار.... هوراااااااا کلی ذوق کردم ...

(بماند که هنگام خروج از خونه چه الم شنگه ای درست کردم و چقدر حرص دادم، ساعت 5 بود و من 5:30 کلاس داشتم، من هنوز توی خونه دور خودم می چرخیدم و دستبند رو با لباسم، ساعت رو با دستبندم و ... رو ست میکردم! بادبزنم رو پیدا می کردم و مامان در چارچوب در حرص می خورد... بهم گفت جوراب بپوش سریع بیا بیرون... اما همینکه نگام کرد دید من بی جوراب و با سگ کوچولو در دست دارم بازم با آرامش دور خودم می چرخم....و این چنین بود که مامان اومد داخل و من رو با وسایل و جورابم فرستاد بیرون! در خونه رو بست! و من مجبور شدم جورابمو بیرون خونه پوشیدم و رفتیم کلاس!!!!! خب معلومه که دیر هم رسیدیم دیگه! مامان گفته از این به بعد دیر کنی همین داستانه!!!!!!)

* چهارشنبه 18 تیر، رفتیم صبح مدرسه برای ثبت نام. مثل داستان دیروز رخ داد.... انقدر دیر آماده شدم که بابا برای اینکه بحث ما خاتمه پیدا کنه و من توی راهرو حاضر نشم! ما رو رسوند مدرسه....

* پنج شنبه 19 تیر، دوباره رفتیم برج میلاد! نه به اینکه تا حالا نرفته بودیم نه به اینکه در این هفته دو بار رفتیم!!!! این بار مامان جون و خاله رو هم بردیم. خیلی خوش گذشت، با کمک خاله روی بوم نقاشی کردم و عکس هم گرفتم، اما نقاشی رو باید به غرفه تحویل می دادم. مامان و خاله تیر اندازی با کمان رفتند و بولینگ با توپ مثل فوم. شام فست فود K1، به دور از چشم دکترم!!!!!! که اگه بفهمه؟!!!!

* جمعه 20 تیر، مامان روزه بود و افطار رفتیم خونه مامان جون. منم روزه بودم اما مدلش رو نمیدونم! میدونین چرا؟ چون ساعت 2 بیدار شدم! صبحانه ناهار رو یکی کردم و دیگه از ساعت 3 به بعد هیچی نخوردم تا افطار! نامگذاری روزه ام با شما!!!!

* شنبه 21 تیر، مامان و خاله من رو عصری رسوندن پیش مامان جون که از سر کار بر می گشت، جایی جشن دعوت بود و میخواست من رو با خودش ببره. مامان و خاله هم برگشتن خونه. من و مامی بعد از افطار رفتیم خونه اونها و به مامانم زنگ زدم که تعریف کنم چقدر جشن بهم خوش گذشته و کلی هم شکلات گرفتم و افطاری خوردم و ..... آخه من امروز هم همونجوری روزه بودم!!!

-----

* به جهت اینکه موقع ورود و خروج از خونه خیلی طولش میدم؛ چند شب پیش تعداد زیادی پشه توی خونه بودن از اون نوع هایی که نه با تار و مار طلایی مردن! نه با حشره کش برقی! همه مون رو نیش زده بودن و شدیدا شاکی..... و البته بنده راهکار ویژه ای ارائه دادم:

اگه قورباغه داشتیم تو خونمون، راحت این پشه ها رو می خورد!!!!!

یعنی الان خداییش قانع شدین؟! داشتن قورباغه به جای باز نگذاشتن طولانی مدت درب خانه!!!!!

* اندر بحث خودشیفتگی من همین بس که.....

چند وقت پیش یه روز رفتم توی آشپزخانه و با یه حالت ناراحتی به مامانم گفتم:

- مامان! مامان؟ یه چیزی بگم ناراحت نشی ها؟! دیگه پیش اومده دیگه.... حالا عیبی نداره...

-- (مامان که با حرفهای من کم کم داشت خودشو می باخت) خب بگو.... چی شده ؟؟؟؟

- در حالیکه یک تار موی بلندم رو گرفتم دستم و نشونش میدم..... این تار موی منه... تو گفتی نباید یه تار مو هم ازم کم بشه.....

و مامان از خوشحالیش فقط بغلم کرد و بوسید.....

 * مدرسه ی ما امسال دیگه فقط پایه اول تا سوم داره و سال آینده همه ما به یک مدرسه دیگر خواهیم رفت.... نکته مهم کجاست؟!!! اینکه من از لقب ارشد مدرسه شدن انقدر خوشحالم که نگوووووووووووووووووووووو

* داریم به خودکفایی در بافت دستبند با نخ قیطان! می رسیم!!!! این دو هفته که موسیقی خوب بودم، جایزه نخ قیطان رنگ و وارنگ خواسته و سپس بافت دستبند که انجام شده و تا الان دو تا دستبند دارم. یکی قرمز و مشکی و دیگری سفید و سبز! عجیب به این بافت دستبند علاقه داشتم...


+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 و ساعت 11:9 |
عکسهای تولد/ خرداد ماه و ...

* پنج شنبه 1 خرداد، جشن تولدم بود و کلی خوشحال..... جشن امسال با همه سالهای قبل فرق داشت، امسال فقط دوستهام مهمون من بودن با مامان و مامان جون و خاله. بابا هم که به من قول داده بود برای تولدم بیاد، از رشت اومد و کلی خوشحالم کرد.

تولد خیلی خیلی بهم خوش گذشت، به دوستهام هم همینطور. بعد از رفتن مهمونها به مامانم گفتم: میدونی تولد من تنها تولدی بود که بچه ها حوصله شون سر نرفت و هیچکدوم با گوشی و تبلت هاشون بازی نکردن؟! حتی یادشون رفت سری بهشون بزنن! و من از این موضوع خیلی خوشحال بودم.

خاله همه مون رو بازی داد... از استپ رقص، بادکنک بازی و صندلی بازی بگیر تا کادوی قایم شده در لایه لایه کاغذ کادو.... مامان جون و مامان هم در همه موارد خوراکی و بازی و .... مشغول بودن. بابا از اول مهمونی نموند پیشمون که ما بتونیم راحت تر بازی کنیم، وقتی رفت کیکم رو گرفت و اومد دیگه برای بریدن کیک، فوت کردن شمع و کادوها موند و چندتایی هم عکس گرفت ازم. دست همگی درد نکنه، خیلی  خوب بود.

برای دوستهام سالاد میوه توت فرنگی، موز و زرد آلو درست کرده بودیم، پفیلا و چیپس میان وعده داشتیم. شام: کوکتل سوخاری در سیخ های چوبی و ساندویچ الویه، دسر ژله. حیف که ازشون عکس ندارم. جاتون خالی خیلی خوب و خوشمزه بودن.

آهنگ تولدت مبارک رو برای دوستهام زدم سر یاد گرفتن این آهنگ اضافه بر درس های اصلی پیانو، هم استادم خیلی زحمت کشید و حرص خورد! هم خودم و مامان! بالاخره رسوندیمش به جایی که توی تولدم این آهنگ رو بزنم.... تولدم مبارک

قرار بود بریم آتلیه که به خاطر کارهامون نرسیدیم بریم، چون نزدیک اومدن مهمونها می شد. قرار شد یه روز توی همین ماه بریم.

قبل از اومدن مهمونها:

 

گیفت های تولدم برای دوستهام:

کیک خوشگلم با ۳ جوجه تیغی خوشمزه! امسال یک بار مدل کیک رو تغییر دادم، اول چیز دیگه ای بود و بعد پشیمون شدم!

فوت کردن شمع گل، که وقتی باز شد دیدیم ۸ تا شمع داره و دیگه شمع های ۸ تایی ام رو نگذاشتیم. بماند که این گل به سختی باز شد و آخرش هم آهنگ نخوند برام!!!

میز کادوهام:

کادوی دوستهام: ساعت مچی، عطر، باب اسفنجی، پازل، ده بازی، دومینو و برج چوبی، فلاسک، ظرف غذا، جامدادی، ماژیک، پاستل و دوز سکه ای.

کادوی مامان جون و خاله: دو تا کفش یکی صنایع دستی و دیگری صندل سفید، ۴ سری کتاب و سی دی داستان فارسی انگلیسی و کیف پول.

کادوی مامان و بابا: تبلت لنوو A3000 مشکی رنگ.

همه کادوهام رو دوست داشتم خیلی زیاد....... تبلت خیلی غافلگیرم کرد، اول اینکه فکر میکردم کادوی مامان بابا همون النگویی است که برام خریدن، دوم اینکه قول تبلت رو برای سال آینده بهم داده بودن...

* ۵ خرداد، بابا حسابی مریض بود و رفت دکتر و اومد استراحت.

* ۶ خرداد، بابا گفت بهتره و طبق قراری که داشتیم، با خاله مامانم و مامان جون اینها رفتیم کاشان یکروزه. خوب بود خوش گذشت.

* ۷ خرداد، من و مامان و خاله رفتیم دکتر پوست، مامان دوباره اون یه ذره لک سمج رو که نمیره لیزر کرد!

* ۸ خرداد، رفتیم آزمایشگاه مسعود برای چک آپ کامل و خون دادم! اولش یه کولی بازی در آوردم که نگو.............. بعد اومدیم بیرون گفتم: مامان! اصلا جاش هم معلوم نیست! به بابا هم گفتم: بابا کی زد من نفهمیدم؟!!!!

عصری هم به مناسبت "خونه اومدن من از بیمارستان" که یکی از بهترین روزاست و کم از تولدم نداره، من و مامان و بابا رفتیم پارک لاله و شام و گشت و گذار.

 * ۱۲ خرداد، روز طوفان تهران، من و مامان رفتیم خونه یکی از دوستهای کلاس زبانم برای شله زرد پختن نذری که خیلی هم خوب بود و بهمون خوش گذشت. شب هم به بابا زنگ زدیم اومد دنبالمون.

* ۱۳ خرداد تا ۱۵ خرداد، رفتیم خونه مامانی اینها. این بار با تبلت جانم رفتیم و من مرتب نمی گفتم حوصله ام سر رفته!

مامان میگه خوبیش اینه که من دختر خوبی ام و در بازی کردن با تبلت زیاده روی نمیکنم و عصبانی اش نمی کنم.

* ۱۶ خرداد، ناهار تا شب رفتیم خونه مامان جون اینها.

* ۱۷ خرداد، رفتیم دکتر ستوده غدد، آزمایشهام رو دید و سونوگرافی .... نوشت و عکس از مچ دست چپ و یه سری آزمایشهای تکمیلی مولکولار. سونوگرافی و رادیولوژی رو همون روز رفتیم و شب دیگه با سر درد شدید مامان و خستگی من، بابا اومد دنبالمون و شام رفتیم بیرون و دیگه رفتیم خونه.

* ۱۹ خرداد، آزمایشگاه آرژانتین و آزمایشهای هورمونی ... این بار کولی بازی در آوردم؛ حقشونم بود، خیلی بد خون گرفتن! هم فهمیدم کی زد! هم دردم اومد! هم الکی با من حرف میزد گولم بزنه اما گول نخوردم! تازه جای سوزنش هم کبود شد تا یک هفته.

عصری کلاس موسیقی؛ عالی بودم و مورد تشویق و قول سری کامل کارتون پلنگ صورتی قرار گرفتم. بعد هم رفتیم خونه مامان جون و با مامان رفتیم موهام رو کوتاه کردم. مبارکه.

 * ۲۱ خرداد؛ عروسی یکی از دوستان و همکاران بابا بود که قبلش رفتیم آتلیه و کلی عکس انداختیم.

* ۲۴ خرداد، از صبح اصرار داشتم بریم شهر بازی، اما نشد چون دیر شده بود، برای اینکه من خوشحال شم شب دبلنا بازی کردیم سه تایی و شام هم پیتزا سفارش دادیم، منم خداییش خوشحال شدم اما قول شهر بازی فردا شب رو گرفتم!!!!

* ۲۵ خرداد، شب رفتیم شهربازی امیر و شام هم فلافل بیرون!

*۲۶ خرداد، بس که توی این هفته قبل برای تمرین هام کوتاهی کردم، خیلی آهنگهام تعریفی نداشت! شب هم من و مامان خرید کردیم و رفتیم سالاد ماکارونی درست کردیم با کمک همدیگه، غافل از اینکه ما در حین خرید و بابا بستنی به دست مونده پشت در خونه و کلیدش رو جا گذاشته!!!

* ۲۷ خرداد، فاینال زبان دادم و Excellent شدم و موندیم کارنامه ام رو هم گرفتم.

* ۲۹ خرداد، بابا صبح زود رفت تبریز نمایشگاه و شب خیلی دیر نزدیک صبح برگشت. کلی تو این یه روز نبودنش اعتراض داشتم! نمیدونم هم چرا؟! فقط ۱۰ بار بهش زنگ زدم! از موقعی هم که تبلت دارم سیم کارتم رو هم داخل اون گذاشتم. یه روز هم رفتیم برام هندزفری خریدیم با کارت پارسیان خودم! و دیگه مرتب تلفن و اس ام اس بازی ام به راهه!!! و همینطور شارژ ایرانسل!!!

* ۳۰ خرداد، سال مامان بزرگ مامانم بود البته دو روز زودتر، رفتیم بهشت زهرا و شب بیرون و همه فامیل لودن و دیگه دیر وقت اومدیم خونه. خدا رحمتشون کنه.

* ۳۱ خرداد، رفتیم با تمام مدارک و جوابها دوباره دکتر غدد. خدا رو شکر هیچ مشکلی وجود نداره جز ۵ کیلو اضافه وزن. الان وزنم ۳۲ و قدم ۱۳۰ است. دکتر گفت وزنم باید ۲۸ باشه و قدم ۱۲۸. قدم دوسانت بلندتره که خب مامانم ذوق کرد اما وزنم هم ۵ کیلو زیاده. بهم گفته نباید شیرینی بستنی مربا و.... بخورم. ماکارونی برنج و .... برای شام نخورم. ناهارها هم فقط ۶ قاشق. شربت هم داده برای رشد استخوان. تازه! باید از روزی 1 تا 3 ساعت یا بدوم یا برقصم!!  ۶ ماه دیگه هم باید برم کنترل.

از مطب رفتیم خونه مامان جون و فوتبال ایران آرژانتین دیدیم و شب دیر وقت هم رفتیم خونه، امروز مامان جون برام گل خریده بود؛ شب که اومدیم خونه دیدیم بابا برای من و مامان گل خریده بود.... داستان داشت... خیلی ذوق کردیم.

 * ۱ تیر، ناهار همه خانم های فامیل خونه خاله مامانم، ما هم رفتیم خوب بود و تا عصری اونجا بودیم.

* ۲ تیر، کلاس موسیقی خیلی خوب بود، بابا اومد با آژانس دنبالمون و رفتیم خونه و بابا رفت رشت ماموریت.

* ۴ تیر، رفتیم خونه مامان جون و شب هم موندیم. فرداش مامان و خاله رفتن دکتر پوست و دیگه شب رفتیم خونمون.

* ۶ تیر، عروسی دختر عمه ام بود فیروزکوه، مبارکه ... بابا صبح از رشت اومد و رفتیم تا ساعت ۲ شب، رسیدیم خونه ۴ هم گذشته بود و همگی بیهوش

* ۷ تیر، مامان و خاله رفتن تیاتر " فاوست" و من موندم پیش مامان جون و شب هم موندم که فردا مامان میره سر کار.


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هشتم تیر 1393 و ساعت 11:17 |
تولد هشت سالگی ات مبارک

روزها از پی یکدیگر می آیند و می روند، تو خوشحال از اینکه بزرگ میشوی... ثانیه ها را می شماری برای رسیدن روز زیبای تولدت.... روزی با شکوه.... روزی بی نظیر...

و من....

در فکر آنم که این ایام تکرار ناپذیرند....

در این فکرم که هرگز کودکی 7 سال و 11 ماهه و 30 روزه نخواهی شد....

در این فکرم که چه زود کودکی ات سپری میشود....

این سیر همیشگی است، اما.......

من بغض می کنم از این فکر که بزرگ و بزرگ تر میشوی و وابستگیهایت هر روز به من کمتر میشود....

دلگیر میشوم از این که در آینده ای نه چندان دور، دیگر از من نخواهی خواست که شب را در اتاق تو بخوابم و برای رسیدن به خواسته ات کلی حرف گوش کن بشی!!....

بغض می کنم اگر بزرگتر شدنت به این معنی باشد که دیگر از بوسه های گاه و بی گاهت غافلگیرم نکنی و بر سر شمارش تعداد بوسه ها بحث نکنی! گاهی هم کلک بزنی که اصلاً تو کی بوسم کردی؟!!!

دلم می شکند اگر در آینده ای نه چندان دور، از من نخواهی که با نمایش بازی کردن با پاتریک و پلنگ صورتی، خوشحالت کنم.....

حتی غصه می خورم اگر روزی بر سر تماشای مدت زمان بیشتری کارتون، با من بحث و جدل راه نیندازی!!

من در این افکار غرقم و ......

..... و تو از من می پرسی: از تولد من خوشحال نیستی؟! چرا میگی انقدر زود زود بزرگ نشو؟! چرا میگی انقدر عجله نداشته باش؟؟؟!

و من نمیدانم چگونه باید سوالهایت را جواب دهم؟! جز آنکه بگویم: تولد تو زیباترین روز این تقویم است، چطور می توانم از آن خوشحال نباشم؟! فقط اینکه دوست دارم ایام کودکی ات روزها و شبهایش یلدا باشد، چندین و چند یلدا..... و اینکه بگویم آرزویم این است که مادر شوی و حس مرا درک کنی، چون وصفش کجا؟ اصلش کجا؟!!!

یگانه ی بی همتایم... پارمیدای شیرینم....

شیرین است برایم تمام لحظه های با تو بودن، چه آنها که به شادی و خنده می گذرد، چه آنها که به یک جدال کودکی!!

عزیزترینم! پارمیدای نازنینم!

این را بدان که هر چه سخت گرفتم بر تو، بیشتر سخت آمد بر من! اما همه از برای توست و بس... برای آینده توست و بس... آنچه به علم و هنر از تو خواستم یا آنچه در ترییت و اخلاق...

بر خود می بالم وقتی در جمعی نه چندان کوچک از این اجتماع، که حرفهایشان از روی احساس و عاطفه نیست، از خصوصیات خوب تو حرفی می شنوم..... خیالی آسوده تر پیدا می کنم از آینده درخشان تو... 

اشک هایم روان شدند وقتی دیگر از من نخواستی برایت شبها کتاب داستان بخوانم و خودت کتاب خواندی... اشک های شوق بودند از باسواد شدنت، از بزرگ شدنت و اشک دلتنگی برای روزهای خردسالی ات... 

دلتنگ شدم برای خردسالی ات وقتی یکشنبه 28 اردیبهشت، در راه برگشت از کلاس زبان، با قاطعیتی نهفته در نگاه و کلامت از من پرسیدی:

مامان؟! فرشته ها وجود ندارند؟!! وقتی دندون هامون رو میذاریم زیر بالش، شماها برامون جایزه می ذارین؟!!!! مگه نه؟! و من هرگز تسلیم نشدم که فرشته ها نیستند..... به تو گفتم آنها هستند.... زیرا تو خود یک فرشته ای....

آنچه می دانم و باید بدانم این است که لحظه لحظه ی با تو بودن را قدر بدانم و به خاطر بسپارم بوی لحظات را..... باید لذت ببریم از با هم بودنمان.... باید بهترین جای دنیا برای تو، کنار ما باشد و بس... 

عزیزترینم! فرشته ی زیبایم! 

خوشحال می شوم وقتی هنوز رنگ بادکنک ها برایت فرق می کند! و بادکنک بازی برایت بی اندازه جذاب است...

بال در می آورم وقتی کودکی در تو موج می زند و برای خرید شمع تولدت همه شهر را زیر پا می گذاریم تا بالاخره انتخابش کنی...

غرق شادی شدم وقتی از خریدن النگویی جدید و زیبا به جای اونکه پارسال خریدیم و تو اصلاً دوستش نداشتی، اونقدر ذوق کردی که باهاش احوالپرسی می کنی!! اینها یعنی کودکی.... همان که من دوست دارم...

لذت می برم وقتی به جای "در مورد" می گی: "در مودِر!" به جای "تبلیغ" می گی: "تغلیب!" و اصلاً هم برام مهم نیست که مردم چی ممکنه بگن...

شاد شاد بودم وقتی روز دوشنبه 22 اردیبهشت، داشتیم میرفتیم کلاس موسیقی، من با دیدن یکی از اسباب بازیهای ساده اما دوست داشتنی کودکی های خودم، میخکوب شدم و برای تو هم خریدمش! و تو اونقدر ذوق کردی وقتی برات از خاطرات خودم گفتم...(عروسک آردی شکل پذیر سفید رنگ)

از محبت لبریز میشم وقتی تو تنها کسی هستی که متوجه میشی من یک هفته است دیگه دندون درد ندارم، ازش حرفی نمی زنم و وسط غذا خوردن دست از غذا نمی کشم....

 خوشحالم از اینکه از روزی که کارتهای تولدت رو خریدیم و نوشتیم تا روز یکشنبه 28 اردیبهشت که بردی مدرسه و به دوستهات دادی، لحظه به لحظه در هیجان بودی.....

شاد و سر مستم از هیجانی که تو برای جشن تولدت در روز پنج شنبه 1 خرداد داری و کلی از دوستهات رو دعوت کردی، به بابا هم گفتی باید هر جوریه از ماموریت برگرده و خودش رو برای تولدت برسونه، ازش خواستی حتماً موقع فوت کردن شمع، بریدن کیک و باز کردن کادوها پیشت باشه.... 

بهترین هدیه خدا، شیرین ترین شهد، خوشبوترین گل، پارمیدای نازنین!

تولدت مبارک عزیزترین.......  تولدت مبارک...........

 


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 و ساعت 15:10 |