آفتاب پرست/ طرح ترافیک روزانه و بازار نطلبیده/ پارک ارم

* دوشنبه 23 تیر، اولین درسهای مقدماتی از کتاب بیر رو زدم. آهنگ مهتاب دفعه قبل رو هم خوب زدم، استادم در کل راضیه، پس همه راضی اند!!!

* پنح شنبه بعد از کلاس مامان، رفتیم خونه مامانی اینها تا شنبه 28 (شهادت امام علی) صبح که اومدیم خونه. برای افطار مامان جون و خاله اومدن خونمون. شب هم من باهاشون رفتم که فردا پیششون باشم و از اونجا برم کلاس زبان.

خاله موضوع جالبی رو برای مامان و بابا تعریف کرد....

توی همین هفته یه روز که اونجا بودم و داشتم کارتون تماشا میکردم، از خاله می پرسم: 

- این حیوونه چیه؟

-- آفتاب پرست.

خاله شروع میکنه در حین تماشای کارتون و گذر اتفاقات در آن، خصوصیات آفتاب پرست رو برام میگه... این حیوون هر جایی که بشینه به رنگ اونجا میشه...روی چمن سبز بشینه سبز میشه، روی تنه درخت قهوه ای بشینه، قهوه ای میشه و.... تا اینکه بالاخره تایید حداقل 24 رنگ مداد رنگی رو از خاله می گیرم و بعد که خیلی متفکرانه در حال بررسی آفتاب پرست بودم به خاله میگم:

- پس این آفتاب پرست رنگ واقعی خودش چیه؟ چه جوری بفهمیم خودش چه رنگیه؟! 

و از آن روز جمعی از فلاسفه درگیر پیدا کردن پاسخ می باشند!!!!!!

 * سه شنبه 31 تیر، خاله به دلیلی طرح ترافیک روزانه خریده بود و بعد مورد نیاز کنسل شده بود، بنابر این برنامه ریزی کردیم و از ساعت 10 صبح رفتیم بازار!!! کمی خرید کردیم و گشت و گذار. خوب بود در نوع خودش یه استفاده بهینه از مجوز طرح!!  و نتیجه اینکه من کلاس زبان نرفتم و غیبت کردم! انقدر دوست داشتم من هم غیبت کنم که نگووووووووووو  هر ترم از اولش به مامان میگم: مامان! می تونیم 3 جلسه غیبت کنیم!!!

* پنج شنبه 2 مرداد، افطار مهمون داشتیم، فرایین اینها و دختر عموی بابا و همسرش. کلی دوز و دبلنا بازی کردم البته با عمو محمد!!!

* جمعه 3 مرداد، عصری با عمو محمد اینها رفتیم پارک ارم، خیلی خوب بود. من و فرایین حتی یک بازی رو هم جا نگذاشتیم!!! تازه بعضی ها رو تکراری سوار شدیم و اونهایی رو هم که در لونای 1 و 2 تکراری بودند اصلا تکراری محسوب نکرده! و دوباره بازی کردیم!!!!! خیلی خوش گذشت خدا رو شکر.

* شنبه 4 مرداد، از صبح تا شب خونه بودیم! به ندرت ممکنه چنین اتفاقی بیفته! سرم به جمع و جور اتاقم و زبان خوندن و پیانو زدن واقعا گرم بود! مامان هم تا حدی مشغول جمع کردن وسایل برای سفر چند روزه در تعطیلات عید فطر بود، از اونجایی که هوا گرمه، فقط با سرعین و آستارا موافقت شد نه هیچ یک از دیگر شهرهای شمالی! دوشنبه صبح زود به سفر خواهیم رفت به امید خدا.


+ نوشته شده توسط در یکشنبه پنجم مرداد 1393 و ساعت 11:16 |
برج میلاد/روزه به شیوه من/جشن/راهکار ویژه/خودشیفتگی/ارشد مدرسه

* یکشنبه 8 تیر، اتفاق خنده داری رخ داد... مامان اومد خونه مامان جون دنبالم که بریم کلاس زبان. کلی بهانه آوردم و خواهش کردم که حالا چی میشه یه روز هم نریم؟ اصلا شروع ترمه و نریم؟! و خب طبیعیه که هیچکدوم از خواهش هام جواب نداد و رفتیم کلاس... رسیدیم دیدیم هیچکس از دوستهام نیست و بعله! کلاس از سه شنبه شروع میشه! همین!!!!!! به مامان گفتم نریم ها؟! گوش نداد!!!!

* دوشنبه 9 تیر، بعد از کلاس موسیقی با مامان جون قرار داشتیم و رفتیم که برای مامان لباس بخریم برای یکی دو تا عروسی که در پیش است، موفق نشده و برگشتیم خونه! من با مامان جون رفتم خونشون.

* جمعه 13 تیر، صبح رفتیم شهروند، یکی از دوستهای کلاس زبانم رو هم اونجا دیدیم و کلی حرف زدیم... قرار بود بریم خریدها رو بذاریم خونه و بریم سینما فیلم ردکارپت، که تلفنی به بابا خبر دادند یکی از اقوام فوت شده و خاکسپاری ساعت 5. رفتیم خونه خریدها رو گذاشتیم، من رو گذاشتند خونه مامان جون و رفتند. مامان هم روزه بود و بابا خیلی سعی داشت متقاعدش کنه تو نیا...بالاخره رفتند و شب حدود 10 اومدن دنبالم و رفتیم خونه.

* اس ام اس مدرسه این بود که مهلت ثبت نام تا 18 تیر ماه از ساعت 8 صبح تا 12. مامان هم گفت بهترین روز شنبه است، چون دوشنبه عصری هم کلاس داری و چهارشنبه هم روز آخر ثبت نامه و سخت میشه؛ بهتره شنبه بریم....

شنبه 14 تیر، صبح من و مامان رفتیم مدرسه.... اما در بسته بود! روی درب نوشته بود: روزهای دوشنبه و چهارشنبه پذیرای اولیا هستیم! 

شما خود تصور کنین قیافه ی من و مامان رو!!!!! با شماره های مدرسه هم تماس گرفتیم کسی جوابگو نبود..... بعدا کاشف به عمل آمد که گویا اس ام اس اصلاحیه زده بودند و حتما هم شانسی! و ما هم خوش شانس!

* یکشنبه 15تیر، تازه از کلاس زبان رسیده بودیم خونه که بابا هم با فاصله کمی از ما اومد خونه، خیلی زود. گفت میخواد من رو ببره برج میلاد، به جبران سینما که جمعه قرار بود بریم و نشد. اول رفتیم مانتوی مدرسه ام رو سایز گرفتیم و سفارش دادیم، بعد رفتیم برج میلاد. جشنواره رمضان بود با کلی سرگرمی: نون پختم، نمایش عروسکی دیدم و خودم هم اجرا کردم، شن بازی کردم، جامپینگ و .... شام هم در فود کورت. تنها چیزی که خیلی دوست نداشتم سکوی دید باز بود!!!!! مرتب هم می گفتم: که چی؟ که همه اینجا رو می خواهین دور بزنین؟ همش یه سری چراغه دیگه!!!!!! یعنی دیدن شهر از اون ارتقاع هیچ لذتی برام نداشت!!!! نمیدونم چرا؟! در کل خیلی خوب بود... ساعت حدود 12:30 هم نشسته بودیم زیر آلاچیق که چای بخوریم یکدفعه باد و خاک و طوفان و ... یه وضعیتی شد که مردم رو به داخل سالن ها راهنمایی می کردند که سر پناه بگیرن و ... خلاصه ما نرفتیم داخل سالن و بدو بدو خودمون رو به پارکینگ رسوندیم و خوشبختانه ماشین هم خیلی دور نبود ازمون، سریع برگشتیم سمت خونه. خاطره اش مثل فیلم ها می مونه.

* دوشنبه 16 تیر، کلاس موسیقی عالی و استادم گفت برو کتاب بیر رو بخر... از هفته دیگه اون رو بیار.... هوراااااااا کلی ذوق کردم ...

(بماند که هنگام خروج از خونه چه الم شنگه ای درست کردم و چقدر حرص دادم، ساعت 5 بود و من 5:30 کلاس داشتم، من هنوز توی خونه دور خودم می چرخیدم و دستبند رو با لباسم، ساعت رو با دستبندم و ... رو ست میکردم! بادبزنم رو پیدا می کردم و مامان در چارچوب در حرص می خورد... بهم گفت جوراب بپوش سریع بیا بیرون... اما همینکه نگام کرد دید من بی جوراب و با سگ کوچولو در دست دارم بازم با آرامش دور خودم می چرخم....و این چنین بود که مامان اومد داخل و من رو با وسایل و جورابم فرستاد بیرون! در خونه رو بست! و من مجبور شدم جورابمو بیرون خونه پوشیدم و رفتیم کلاس!!!!! خب معلومه که دیر هم رسیدیم دیگه! مامان گفته از این به بعد دیر کنی همین داستانه!!!!!!)

* چهارشنبه 18 تیر، رفتیم صبح مدرسه برای ثبت نام. مثل داستان دیروز رخ داد.... انقدر دیر آماده شدم که بابا برای اینکه بحث ما خاتمه پیدا کنه و من توی راهرو حاضر نشم! ما رو رسوند مدرسه....

* پنج شنبه 19 تیر، دوباره رفتیم برج میلاد! نه به اینکه تا حالا نرفته بودیم نه به اینکه در این هفته دو بار رفتیم!!!! این بار مامان جون و خاله رو هم بردیم. خیلی خوش گذشت، با کمک خاله روی بوم نقاشی کردم و عکس هم گرفتم، اما نقاشی رو باید به غرفه تحویل می دادم. مامان و خاله تیر اندازی با کمان رفتند و بولینگ با توپ مثل فوم. شام فست فود K1، به دور از چشم دکترم!!!!!! که اگه بفهمه؟!!!!

* جمعه 20 تیر، مامان روزه بود و افطار رفتیم خونه مامان جون. منم روزه بودم اما مدلش رو نمیدونم! میدونین چرا؟ چون ساعت 2 بیدار شدم! صبحانه ناهار رو یکی کردم و دیگه از ساعت 3 به بعد هیچی نخوردم تا افطار! نامگذاری روزه ام با شما!!!!

* شنبه 21 تیر، مامان و خاله من رو عصری رسوندن پیش مامان جون که از سر کار بر می گشت، جایی جشن دعوت بود و میخواست من رو با خودش ببره. مامان و خاله هم برگشتن خونه. من و مامی بعد از افطار رفتیم خونه اونها و به مامانم زنگ زدم که تعریف کنم چقدر جشن بهم خوش گذشته و کلی هم شکلات گرفتم و افطاری خوردم و ..... آخه من امروز هم همونجوری روزه بودم!!!

-----

* به جهت اینکه موقع ورود و خروج از خونه خیلی طولش میدم؛ چند شب پیش تعداد زیادی پشه توی خونه بودن از اون نوع هایی که نه با تار و مار طلایی مردن! نه با حشره کش برقی! همه مون رو نیش زده بودن و شدیدا شاکی..... و البته بنده راهکار ویژه ای ارائه دادم:

اگه قورباغه داشتیم تو خونمون، راحت این پشه ها رو می خورد!!!!!

یعنی الان خداییش قانع شدین؟! داشتن قورباغه به جای باز نگذاشتن طولانی مدت درب خانه!!!!!

* اندر بحث خودشیفتگی من همین بس که.....

چند وقت پیش یه روز رفتم توی آشپزخانه و با یه حالت ناراحتی به مامانم گفتم:

- مامان! مامان؟ یه چیزی بگم ناراحت نشی ها؟! دیگه پیش اومده دیگه.... حالا عیبی نداره...

-- (مامان که با حرفهای من کم کم داشت خودشو می باخت) خب بگو.... چی شده ؟؟؟؟

- در حالیکه یک تار موی بلندم رو گرفتم دستم و نشونش میدم..... این تار موی منه... تو گفتی نباید یه تار مو هم ازم کم بشه.....

و مامان از خوشحالیش فقط بغلم کرد و بوسید.....

 * مدرسه ی ما امسال دیگه فقط پایه اول تا سوم داره و سال آینده همه ما به یک مدرسه دیگر خواهیم رفت.... نکته مهم کجاست؟!!! اینکه من از لقب ارشد مدرسه شدن انقدر خوشحالم که نگوووووووووووووووووووووو

* داریم به خودکفایی در بافت دستبند با نخ قیطان! می رسیم!!!! این دو هفته که موسیقی خوب بودم، جایزه نخ قیطان رنگ و وارنگ خواسته و سپس بافت دستبند که انجام شده و تا الان دو تا دستبند دارم. یکی قرمز و مشکی و دیگری سفید و سبز! عجیب به این بافت دستبند علاقه داشتم...


+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 و ساعت 11:9 |
عکسهای تولد/ خرداد ماه و ...

* پنج شنبه 1 خرداد، جشن تولدم بود و کلی خوشحال..... جشن امسال با همه سالهای قبل فرق داشت، امسال فقط دوستهام مهمون من بودن با مامان و مامان جون و خاله. بابا هم که به من قول داده بود برای تولدم بیاد، از رشت اومد و کلی خوشحالم کرد.

تولد خیلی خیلی بهم خوش گذشت، به دوستهام هم همینطور. بعد از رفتن مهمونها به مامانم گفتم: میدونی تولد من تنها تولدی بود که بچه ها حوصله شون سر نرفت و هیچکدوم با گوشی و تبلت هاشون بازی نکردن؟! حتی یادشون رفت سری بهشون بزنن! و من از این موضوع خیلی خوشحال بودم.

خاله همه مون رو بازی داد... از استپ رقص، بادکنک بازی و صندلی بازی بگیر تا کادوی قایم شده در لایه لایه کاغذ کادو.... مامان جون و مامان هم در همه موارد خوراکی و بازی و .... مشغول بودن. بابا از اول مهمونی نموند پیشمون که ما بتونیم راحت تر بازی کنیم، وقتی رفت کیکم رو گرفت و اومد دیگه برای بریدن کیک، فوت کردن شمع و کادوها موند و چندتایی هم عکس گرفت ازم. دست همگی درد نکنه، خیلی  خوب بود.

برای دوستهام سالاد میوه توت فرنگی، موز و زرد آلو درست کرده بودیم، پفیلا و چیپس میان وعده داشتیم. شام: کوکتل سوخاری در سیخ های چوبی و ساندویچ الویه، دسر ژله. حیف که ازشون عکس ندارم. جاتون خالی خیلی خوب و خوشمزه بودن.

آهنگ تولدت مبارک رو برای دوستهام زدم سر یاد گرفتن این آهنگ اضافه بر درس های اصلی پیانو، هم استادم خیلی زحمت کشید و حرص خورد! هم خودم و مامان! بالاخره رسوندیمش به جایی که توی تولدم این آهنگ رو بزنم.... تولدم مبارک

قرار بود بریم آتلیه که به خاطر کارهامون نرسیدیم بریم، چون نزدیک اومدن مهمونها می شد. قرار شد یه روز توی همین ماه بریم.

قبل از اومدن مهمونها:

 

گیفت های تولدم برای دوستهام:

کیک خوشگلم با ۳ جوجه تیغی خوشمزه! امسال یک بار مدل کیک رو تغییر دادم، اول چیز دیگه ای بود و بعد پشیمون شدم!

فوت کردن شمع گل، که وقتی باز شد دیدیم ۸ تا شمع داره و دیگه شمع های ۸ تایی ام رو نگذاشتیم. بماند که این گل به سختی باز شد و آخرش هم آهنگ نخوند برام!!!

میز کادوهام:

کادوی دوستهام: ساعت مچی، عطر، باب اسفنجی، پازل، ده بازی، دومینو و برج چوبی، فلاسک، ظرف غذا، جامدادی، ماژیک، پاستل و دوز سکه ای.

کادوی مامان جون و خاله: دو تا کفش یکی صنایع دستی و دیگری صندل سفید، ۴ سری کتاب و سی دی داستان فارسی انگلیسی و کیف پول.

کادوی مامان و بابا: تبلت لنوو A3000 مشکی رنگ.

همه کادوهام رو دوست داشتم خیلی زیاد....... تبلت خیلی غافلگیرم کرد، اول اینکه فکر میکردم کادوی مامان بابا همون النگویی است که برام خریدن، دوم اینکه قول تبلت رو برای سال آینده بهم داده بودن...

* ۵ خرداد، بابا حسابی مریض بود و رفت دکتر و اومد استراحت.

* ۶ خرداد، بابا گفت بهتره و طبق قراری که داشتیم، با خاله مامانم و مامان جون اینها رفتیم کاشان یکروزه. خوب بود خوش گذشت.

* ۷ خرداد، من و مامان و خاله رفتیم دکتر پوست، مامان دوباره اون یه ذره لک سمج رو که نمیره لیزر کرد!

* ۸ خرداد، رفتیم آزمایشگاه مسعود برای چک آپ کامل و خون دادم! اولش یه کولی بازی در آوردم که نگو.............. بعد اومدیم بیرون گفتم: مامان! اصلا جاش هم معلوم نیست! به بابا هم گفتم: بابا کی زد من نفهمیدم؟!!!!

عصری هم به مناسبت "خونه اومدن من از بیمارستان" که یکی از بهترین روزاست و کم از تولدم نداره، من و مامان و بابا رفتیم پارک لاله و شام و گشت و گذار.

 * ۱۲ خرداد، روز طوفان تهران، من و مامان رفتیم خونه یکی از دوستهای کلاس زبانم برای شله زرد پختن نذری که خیلی هم خوب بود و بهمون خوش گذشت. شب هم به بابا زنگ زدیم اومد دنبالمون.

* ۱۳ خرداد تا ۱۵ خرداد، رفتیم خونه مامانی اینها. این بار با تبلت جانم رفتیم و من مرتب نمی گفتم حوصله ام سر رفته!

مامان میگه خوبیش اینه که من دختر خوبی ام و در بازی کردن با تبلت زیاده روی نمیکنم و عصبانی اش نمی کنم.

* ۱۶ خرداد، ناهار تا شب رفتیم خونه مامان جون اینها.

* ۱۷ خرداد، رفتیم دکتر ستوده غدد، آزمایشهام رو دید و سونوگرافی .... نوشت و عکس از مچ دست چپ و یه سری آزمایشهای تکمیلی مولکولار. سونوگرافی و رادیولوژی رو همون روز رفتیم و شب دیگه با سر درد شدید مامان و خستگی من، بابا اومد دنبالمون و شام رفتیم بیرون و دیگه رفتیم خونه.

* ۱۹ خرداد، آزمایشگاه آرژانتین و آزمایشهای هورمونی ... این بار کولی بازی در آوردم؛ حقشونم بود، خیلی بد خون گرفتن! هم فهمیدم کی زد! هم دردم اومد! هم الکی با من حرف میزد گولم بزنه اما گول نخوردم! تازه جای سوزنش هم کبود شد تا یک هفته.

عصری کلاس موسیقی؛ عالی بودم و مورد تشویق و قول سری کامل کارتون پلنگ صورتی قرار گرفتم. بعد هم رفتیم خونه مامان جون و با مامان رفتیم موهام رو کوتاه کردم. مبارکه.

 * ۲۱ خرداد؛ عروسی یکی از دوستان و همکاران بابا بود که قبلش رفتیم آتلیه و کلی عکس انداختیم.

* ۲۴ خرداد، از صبح اصرار داشتم بریم شهر بازی، اما نشد چون دیر شده بود، برای اینکه من خوشحال شم شب دبلنا بازی کردیم سه تایی و شام هم پیتزا سفارش دادیم، منم خداییش خوشحال شدم اما قول شهر بازی فردا شب رو گرفتم!!!!

* ۲۵ خرداد، شب رفتیم شهربازی امیر و شام هم فلافل بیرون!

*۲۶ خرداد، بس که توی این هفته قبل برای تمرین هام کوتاهی کردم، خیلی آهنگهام تعریفی نداشت! شب هم من و مامان خرید کردیم و رفتیم سالاد ماکارونی درست کردیم با کمک همدیگه، غافل از اینکه ما در حین خرید و بابا بستنی به دست مونده پشت در خونه و کلیدش رو جا گذاشته!!!

* ۲۷ خرداد، فاینال زبان دادم و Excellent شدم و موندیم کارنامه ام رو هم گرفتم.

* ۲۹ خرداد، بابا صبح زود رفت تبریز نمایشگاه و شب خیلی دیر نزدیک صبح برگشت. کلی تو این یه روز نبودنش اعتراض داشتم! نمیدونم هم چرا؟! فقط ۱۰ بار بهش زنگ زدم! از موقعی هم که تبلت دارم سیم کارتم رو هم داخل اون گذاشتم. یه روز هم رفتیم برام هندزفری خریدیم با کارت پارسیان خودم! و دیگه مرتب تلفن و اس ام اس بازی ام به راهه!!! و همینطور شارژ ایرانسل!!!

* ۳۰ خرداد، سال مامان بزرگ مامانم بود البته دو روز زودتر، رفتیم بهشت زهرا و شب بیرون و همه فامیل لودن و دیگه دیر وقت اومدیم خونه. خدا رحمتشون کنه.

* ۳۱ خرداد، رفتیم با تمام مدارک و جوابها دوباره دکتر غدد. خدا رو شکر هیچ مشکلی وجود نداره جز ۵ کیلو اضافه وزن. الان وزنم ۳۲ و قدم ۱۳۰ است. دکتر گفت وزنم باید ۲۸ باشه و قدم ۱۲۸. قدم دوسانت بلندتره که خب مامانم ذوق کرد اما وزنم هم ۵ کیلو زیاده. بهم گفته نباید شیرینی بستنی مربا و.... بخورم. ماکارونی برنج و .... برای شام نخورم. ناهارها هم فقط ۶ قاشق. شربت هم داده برای رشد استخوان. تازه! باید از روزی 1 تا 3 ساعت یا بدوم یا برقصم!!  ۶ ماه دیگه هم باید برم کنترل.

از مطب رفتیم خونه مامان جون و فوتبال ایران آرژانتین دیدیم و شب دیر وقت هم رفتیم خونه، امروز مامان جون برام گل خریده بود؛ شب که اومدیم خونه دیدیم بابا برای من و مامان گل خریده بود.... داستان داشت... خیلی ذوق کردیم.

 * ۱ تیر، ناهار همه خانم های فامیل خونه خاله مامانم، ما هم رفتیم خوب بود و تا عصری اونجا بودیم.

* ۲ تیر، کلاس موسیقی خیلی خوب بود، بابا اومد با آژانس دنبالمون و رفتیم خونه و بابا رفت رشت ماموریت.

* ۴ تیر، رفتیم خونه مامان جون و شب هم موندیم. فرداش مامان و خاله رفتن دکتر پوست و دیگه شب رفتیم خونمون.

* ۶ تیر، عروسی دختر عمه ام بود فیروزکوه، مبارکه ... بابا صبح از رشت اومد و رفتیم تا ساعت ۲ شب، رسیدیم خونه ۴ هم گذشته بود و همگی بیهوش

* ۷ تیر، مامان و خاله رفتن تیاتر " فاوست" و من موندم پیش مامان جون و شب هم موندم که فردا مامان میره سر کار.


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هشتم تیر 1393 و ساعت 11:17 |
تولد هشت سالگی ات مبارک

روزها از پی یکدیگر می آیند و می روند، تو خوشحال از اینکه بزرگ میشوی... ثانیه ها را می شماری برای رسیدن روز زیبای تولدت.... روزی با شکوه.... روزی بی نظیر...

و من....

در فکر آنم که این ایام تکرار ناپذیرند....

در این فکرم که هرگز کودکی 7 سال و 11 ماهه و 30 روزه نخواهی شد....

در این فکرم که چه زود کودکی ات سپری میشود....

این سیر همیشگی است، اما.......

من بغض می کنم از این فکر که بزرگ و بزرگ تر میشوی و وابستگیهایت هر روز به من کمتر میشود....

دلگیر میشوم از این که در آینده ای نه چندان دور، دیگر از من نخواهی خواست که شب را در اتاق تو بخوابم و برای رسیدن به خواسته ات کلی حرف گوش کن بشی!!....

بغض می کنم اگر بزرگتر شدنت به این معنی باشد که دیگر از بوسه های گاه و بی گاهت غافلگیرم نکنی و بر سر شمارش تعداد بوسه ها بحث نکنی! گاهی هم کلک بزنی که اصلاً تو کی بوسم کردی؟!!!

دلم می شکند اگر در آینده ای نه چندان دور، از من نخواهی که با نمایش بازی کردن با پاتریک و پلنگ صورتی، خوشحالت کنم.....

حتی غصه می خورم اگر روزی بر سر تماشای مدت زمان بیشتری کارتون، با من بحث و جدل راه نیندازی!!

من در این افکار غرقم و ......

..... و تو از من می پرسی: از تولد من خوشحال نیستی؟! چرا میگی انقدر زود زود بزرگ نشو؟! چرا میگی انقدر عجله نداشته باش؟؟؟!

و من نمیدانم چگونه باید سوالهایت را جواب دهم؟! جز آنکه بگویم: تولد تو زیباترین روز این تقویم است، چطور می توانم از آن خوشحال نباشم؟! فقط اینکه دوست دارم ایام کودکی ات روزها و شبهایش یلدا باشد، چندین و چند یلدا..... و اینکه بگویم آرزویم این است که مادر شوی و حس مرا درک کنی، چون وصفش کجا؟ اصلش کجا؟!!!

یگانه ی بی همتایم... پارمیدای شیرینم....

شیرین است برایم تمام لحظه های با تو بودن، چه آنها که به شادی و خنده می گذرد، چه آنها که به یک جدال کودکی!!

عزیزترینم! پارمیدای نازنینم!

این را بدان که هر چه سخت گرفتم بر تو، بیشتر سخت آمد بر من! اما همه از برای توست و بس... برای آینده توست و بس... آنچه به علم و هنر از تو خواستم یا آنچه در ترییت و اخلاق...

بر خود می بالم وقتی در جمعی نه چندان کوچک از این اجتماع، که حرفهایشان از روی احساس و عاطفه نیست، از خصوصیات خوب تو حرفی می شنوم..... خیالی آسوده تر پیدا می کنم از آینده درخشان تو... 

اشک هایم روان شدند وقتی دیگر از من نخواستی برایت شبها کتاب داستان بخوانم و خودت کتاب خواندی... اشک های شوق بودند از باسواد شدنت، از بزرگ شدنت و اشک دلتنگی برای روزهای خردسالی ات... 

دلتنگ شدم برای خردسالی ات وقتی یکشنبه 28 اردیبهشت، در راه برگشت از کلاس زبان، با قاطعیتی نهفته در نگاه و کلامت از من پرسیدی:

مامان؟! فرشته ها وجود ندارند؟!! وقتی دندون هامون رو میذاریم زیر بالش، شماها برامون جایزه می ذارین؟!!!! مگه نه؟! و من هرگز تسلیم نشدم که فرشته ها نیستند..... به تو گفتم آنها هستند.... زیرا تو خود یک فرشته ای....

آنچه می دانم و باید بدانم این است که لحظه لحظه ی با تو بودن را قدر بدانم و به خاطر بسپارم بوی لحظات را..... باید لذت ببریم از با هم بودنمان.... باید بهترین جای دنیا برای تو، کنار ما باشد و بس... 

عزیزترینم! فرشته ی زیبایم! 

خوشحال می شوم وقتی هنوز رنگ بادکنک ها برایت فرق می کند! و بادکنک بازی برایت بی اندازه جذاب است...

بال در می آورم وقتی کودکی در تو موج می زند و برای خرید شمع تولدت همه شهر را زیر پا می گذاریم تا بالاخره انتخابش کنی...

غرق شادی شدم وقتی از خریدن النگویی جدید و زیبا به جای اونکه پارسال خریدیم و تو اصلاً دوستش نداشتی، اونقدر ذوق کردی که باهاش احوالپرسی می کنی!! اینها یعنی کودکی.... همان که من دوست دارم...

لذت می برم وقتی به جای "در مورد" می گی: "در مودِر!" به جای "تبلیغ" می گی: "تغلیب!" و اصلاً هم برام مهم نیست که مردم چی ممکنه بگن...

شاد شاد بودم وقتی روز دوشنبه 22 اردیبهشت، داشتیم میرفتیم کلاس موسیقی، من با دیدن یکی از اسباب بازیهای ساده اما دوست داشتنی کودکی های خودم، میخکوب شدم و برای تو هم خریدمش! و تو اونقدر ذوق کردی وقتی برات از خاطرات خودم گفتم...(عروسک آردی شکل پذیر سفید رنگ)

از محبت لبریز میشم وقتی تو تنها کسی هستی که متوجه میشی من یک هفته است دیگه دندون درد ندارم، ازش حرفی نمی زنم و وسط غذا خوردن دست از غذا نمی کشم....

 خوشحالم از اینکه از روزی که کارتهای تولدت رو خریدیم و نوشتیم تا روز یکشنبه 28 اردیبهشت که بردی مدرسه و به دوستهات دادی، لحظه به لحظه در هیجان بودی.....

شاد و سر مستم از هیجانی که تو برای جشن تولدت در روز پنج شنبه 1 خرداد داری و کلی از دوستهات رو دعوت کردی، به بابا هم گفتی باید هر جوریه از ماموریت برگرده و خودش رو برای تولدت برسونه، ازش خواستی حتماً موقع فوت کردن شمع، بریدن کیک و باز کردن کادوها پیشت باشه.... 

بهترین هدیه خدا، شیرین ترین شهد، خوشبوترین گل، پارمیدای نازنین!

تولدت مبارک عزیزترین.......  تولدت مبارک...........

 


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 و ساعت 15:10 |
ایام امتحانات، هدیه های آسمانی

سه شنبه ۱۶ اردیبهشت، در حال درس خوندن برای فردا برای امتحان هدیه های آسمانی....



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 و ساعت 10:30 |
تعطیلات عید و سفر به جنوب

دوستهای خوب و مهربون، سال نو مبارک. خوش گذشت؟ اونهایی که مثل من مدرسه ای هستین و حدود 18 روز مدرسه نرفتین و مثل خودم عاشق مدرسه!! معلومه که خوش گذشته!

* روز آخر مدرسه دوشنبه ۲۶ اسفند بود و بعد از اون پیش به سوی تعطیلی....

سه شنبه مامان رفت صبح آرایشگاه و من هم باهاش رفتم، اما حوصله نداشتم اونجا بمونم و هم از ترس اینکه مبادا پیشنهاد کوتاه کردن موهام رو بده، مرتب زنگ زدم مامان جون تا بیاد من رو ببره و نجات بده! مامان هم ساعت ۲ اومد خونه مامان جون. بهش گفتم: اصلا هم خوشگل نشدی! (روی زمینه موهای خودش هایلایت شرابی کرده بود)، دیگه نظرمه! حالا اگه با نظر همهههههههههههه فرق داره!!! اینطوریه دیگه!!

* سه شنبه ۲۷ اسفند، چهارشنبه سوری، رفتیم خونه مامان جون و شام آش رشته و رشته پلو. امیدوارم رشته کارها در سال آینده در دست باشه. بعد رفتیم پارک نزدیک خونه و منور و ترقه و بالن آرزوها و زنبوری و .. که بالن ها هیچ کدام درست و حسابی بالا نرفتن. کمی هم غر زدم و گریه کردم سر همین موضوع

* چهارشنبه ۲۸ اسفند، صبح من و مامان رفتیم بیرون گردش و خرید و .... عصری هم سه تایی رفتیم ولیعصر و گشت و گذار و بابا شلوار خرید و من جوراب شلواری و کش و گل سر و...

* پنج شنبه ۲۹ اسفند، مطابق رسم همیشگی رفتیم ولیعصر گردش و خرید و ناهار در رستوران خودم! تخم مرغ رنگ شده خریدم و ماشین اسباب بازی مشکی کروکی خوشگل!! عصری هم  رنگ کردن تخم مرغ و چیدن هفت سین و حمام و سال تحویل و سال نو مبارک... من عیدی از بابا پول بنفش گرفتم! (یعنی تراول) و از مامان ساعت! از هر دو تا هم خیلی خوشحال شدم. در هنگام باز کردن جعبه اش همه جور حدسی زدم از عطر گرفته تا حیوون!!!! الا ساعت!!!

 * جمعه ۱ فروردین، ناهار خونه مامان جون اینها و یه میز عیدی چیده بودن خوشگل که توش اسپری و تاپ شورت و بلوز مهمونی و برج ایفل چوبی ساختنی و دو تا تخم مرغ سرامیکی که خاله برام درست کرده بود(به جای همونهایی که نوی خانه تکانی شکست..) و ... عصری هم برگشتیم خونه وسایل جمع کردیم برای رفتن خونه مامانی اینها.

* شنبه ۲ فروردین تا ۶ فروردین خونه مامانی اینها بودیم و کلی عید دیدنی رفتیم و وقتهایی هم که خونه بودیم با لیانا بازی کردیم و کمی هم پیک نوروزی انجام دادیم! من و مامان و دخترعمه هام به اتقاق! این پیک یک کار مشترک بود!!!

* پنج شنبه ۷ فروردین خونه بودیم و خاله های مامان اومدن خونمون عید دیدنی و بعد هم وسایل جمع کردیم برای رفتن به سفر. مامان جون و خاله هم غروب یه سر اومدن در نقش کنترل وسایل و کم و کسری و اینها. که طبق معمول نصف لباسهایی رو که مامان برام برداشته بود گذاشتن سرجاش توی کمد!!!!

* جمعه ۸ فروردین، صبح ساعت ۷ رفتیم دنبال مامان جون اینها و حرکت به سمت دزفول. صبحانه رو حدود ساعت ۱۰:۳۰ در باغ پدربزرگ مامانم بودیم و کلی گشتم اونجا و مامان هم از خاطرات بچگیش برام گفت که چه شیطنت ها در این باغ نداشته اند!!!!!

ساعت حدودای ۶ رسیدیم دزفول و رفتیم هتل که رزرو کرده بودیم، نزدیک اسکله بود و چشم انداز عالی. روبرومون هم آبمیوه فروشی و همان شد که هویج بستنی خوردن ۲ بار در روز جزو برنامه روتینمون شد! نصف آبمیوه فروشی های شهر رو امتحان کردیم!

فاصله اندیمشک تا دزفول بسیار کم بود و انگار اصلا این دوتا شهر به هم وصل بودن. مرتب بین این دو تا شهر در رفت و آمد بودیم، برای ۳ شب بعد هم اندیمشک رو جهت اقامت انتخاب کردیم.

* شنبه ۹ فروردین، اول هتل دزفول رو تحویل دادیم و بعد رفتیم شوشتر. رفتیم آسیابها و سازه های آبی و خانه مستوفی و قلعه سلاسل و کارون و ... آسیابها خیلی زیبا بودند و کلی خوشمون اومد.

 * یکشنبه ۱۰ فروردین، هوا عالی، ابری و نم بارون. رفتیم شوش و دانیال نبی که خب اون چیزی که فکر می کردیم نبود....

بعد رفتیم به سمت کرخه و پل شناور که مناطق جنگی هم رفتیم و سنگرهای عملیات فتح المبین رو هم دیدیم، تازه بازیهای جنگی با ادوات واقعی هم انجام دادم! سوار تانک شدم!!!! خیلی هم جالب بود.

بعد از برگشتن از اون مسیر که دیگه اگه ۵۰ یا ۶۰ کیلومتر دیگه می رفتیم به فکه میرسیدیم!! برگشتیم و رفتیم معبد چغازنبیل. رعدو برق و باد و طوفان شد و چه هوایی بود بماند! راهنمایی که اونجا بود گفت باید بدو بدو کنین و بریم ببینیم و توضیحات بده برامون. خیلی بنای زیبایی بود و کلی توی قسمتهای مختلفش قایم باشک و دالی هم بازی کردم!!! حیف که هوا خوب نبود وگرنه عجب جای جالب و دوست داشتنی بود. همینکه بازدیدمون تموم شد و سوار ماشین شدیم بارون شدید زد...

از اونجا رفتیم هفت تپه و موزه و ... که اونهم خوب و جالب بود، خصوصا مجسمه شیر و عقاب اورجینال که مامان شیفته اش شده بود! انقدر که این جونوره عکس تکی داره، من تو کل سفر ندارم!!!!!

قرار بود توی تکالیف نوروزی هر روز بابت کارهای خوب و بدمون چوب خط بکشیم و من دیروز بدترین کار رو در سفر انجام داده بودم! عینک آفتابی مامان رو که دستم بود، نمیدونم برای چی و چرا؟، وقتی قلعه سلاسل بودیم، با سنگ روش خط کشیدم! نه یکی نه دو تا، یه چیزی شبیه به یه امضا!!! (این موضوع رو امروز وقتی توی راه دانیال نبی بودیم مامان متوجه شد و تنها واکنشش این بود که با من حرف نمیزد، مگر در شرایط واجب)

* دوشنبه ۱۱ فروردین، هوا عالی، خنک و آفتابی. رفتیم سد دز که خیلی هم زیبا بود، حدود ۴۰ دقیقه اونجا بودیم، من اونجا کمی دل درد گرفتم و همه به دنبال این موضوع ناراحت و اذیت شدند. بعد از بازدید از سد برگشتیم اندیمشک و رفتیم خونه و دستشویی و... بعد که حالم خوب شد رفتیم ناهار و سپس دزفول پایگاه شکاری. اونجا هم کلی خلبان بازی کردم و با هواپیماها عکس گرفتم، که از اونجا هم خوشم اومد.

غروب هم رفتیم بازار قدیم و مامان برای من کیف صنایع دستی جاجیم خرید و بقیه هم کمی سوغات خریدند و دیگه برگشتیم.

* سه شنبه ۱۲ فروردین، برگشت به سمت تهران و صبحانه ساعت ۱۱ بعد از بروجرد خوردیم و ناهار ساعت حدود ۵ در قم. رفتیم مجتمع مهتاب و سوهان خریدیم، گشتی زدیم و اومدیم تهران. رسیدیم خونه ساعت ۸:۳۰ اینها بود. مامان جون و خاله رو رسوندیم، یه سر رفتیم خونه به لاکی و ماهی زدیم که حالشون خوب بود و مامان آب اونها رو عوض کرد و براشون غذا گذاشت، وسایل رو تا حدی خالی کردیم از ماشین و وسایل دیگری برداشتیم و رفتیم سمت خونه مامانی اینها تا امسال سیزده بدر رو با اونها باشیم. رسیدیم اونجا ساعت کمی از ۱۱ گذشته بود. اینگه چقدر خسته و داغون بودیم بماند و اینکه از سفر هم راضی بودیم؛ خدا را شکر.

* چهارشنبه ۱۳ فروردین، از صبح رفتیم بیرون برای گشت و گذار و سیزده بدر با عمه هام و مامانی اینها. کمی بازی کردم و حوصله ام سر رفت، می خواستم فوتبال بازی کنم با بابا اینها؛ که بهم گفتن کوچولویی و یه وقت می خوری زمین خطرناکه. عمه ام برام تاب بست و کمی تاب بازی کردم. کمی هم با مامان توپ بازی کردم و بعد از ناهار، وسایل رو جمع کردند و رفتیم یه پارکی و آش خوردیم که خیلی خوب بود، هوا هم خیلی سرد بود. تعدادی بالن آرزوها داشتند که یکیش رو که بنفش هم بود من انتخاب کردم و به نیت آرزوهای همه مون با کلی کمک و یاری به آسمان رفت و خوشحال شدم.... تلافی بالن های چهارشنبه سوری که همه سقوط می کردند در اومد!!

 * پنج شنبه و جمعه تا حدی به جمع و جور و انجام تکالیف و استراحت بودیم، جمعه صبح با مامان جون اینها رفتیم بهشت زهرا برای مامانی و پدربزرگ مامانم، ناهار هم سر راه غذا گرفتیم و اومدیم خونه. عصری می خواستم با مامان جون برم خونشون که مامان بعد از اینهمه تعطیلی و بی نظمی در خواب و .... قبول نکرد که نه!

 * شنبه ۱۶ فروردین، رفتیم عمومهرداد چک آپ. قرار شد اول خرداد یه آزمایش کامل بدم و یه دکتر غدد هم معرفی کرد که من رو ببینه. ۱۰ تا قرص ویتامین د۳ داد که هر ۱۰ روز یکبار بخورم و شربت روی. بابا رو هم بعدش برای گلودرد بردیم دکتر. برای خوردن قرص د۳ چنان الم شنگه ای به پا کردم که نگو....آخر هم به یه بدبختی جویدمش و خوردم!

 * ترم جدید زبان هم از یکشنبه شروع شد و معلممون رو هنوز مامان ندیده، اما خودم میگم خوبه. اولین جلسه موسیقی در سال نو رو هم دوشنبه رفتم و به قول استادم همین که هر چی هم بلد بودی، یادت نرفته و خراب نشده، جای شکرش باقیه!!!

* ۲۰ فروردین با مامان و خاله رفتم دکتر پوست. برای اونها البته.

* دوشتبه ۲۵ فروردین، بعد از کلاس موسیقی، بابا اومد دنبالمون و رفتیم برای خرید یه کاسه خاص برای کارشون در یک پروژه. بماند که چقدر گشتیم و خسته شدیم و بالاخره یه چیزی خریدیم و ... شام هم بیرون پیتزا خوردیم نزدیک خونه.

* سه شنبه ۲۶ فروردین، از مدرسه با مامان رفتیم ناهار بیگ بوی که خیلی خوش گذشت من برای خودم چیزبرگر با قارچ انتخاب کردم. بعد از ناهار رفتیم باشگاه مامان، سپس کلاس زبان من و بعدش دندان پزشکی برای فیشورسیلنت دو تا دندان دائمی ام. خیلی به موقع رسیدیم و کارم زود انجام شد. روز شلوغ و پرکاری بود.

* چهارشنبه ۲۷ فروردین، خاله اومد دنبالم و من رو برد خونشون که شب اونجا بمونم. از هفته قبل خودم این قرار رو با مامان جون گذاشته بودم.

* پنج شنبه ۲۸ فروردین، با مامان و مامان جون رفتیم خرید و شب هم خونه شون بودیم و دیگه دیر وقت اومدیم خونه.

* جمعه ۲۹ فروردین، بابا صبح رفت ۱۰ تا جوجه رنگی خرید! یه روزه! نه فکر کنین خدای ناکرده برای من!! نه! برای کار خودشون توی شرکت که میخواستند یه تستی بگیرن، وگرنه من که از ترسشون فقط در ارتفاعات بودم!

عصری هم شادی مامان کارن! اومدند خونمون عید دیدنی.

-------------

دقایقی قبل از تحویل سال ۱۳۹۳

خونه مامان جون و میز عیدی

باغ پدربزرگ مامانم

سازه های آبی شوشتر و منظره اش از بالا

درب خانه مستوفی

 

قلعه سلاسل

رود کارون و منظره از بالا

فتح المبین

چغازنبیل

این همون جونوره است که مامان خیلی خوشش اومده بود ازش! هیچ ارتباطی هم با من ندارد!

سد دز

پایگاه شکاری، خلبان پارمیدا

پارک لاله


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 و ساعت 10:26 |
ده روز آخر اسفند / پیشاپیش سال نو مبارک

* سه شنبه ۲۰ اسفند، روز امتحان فاینال زبان و جشن پایان دوره H1 بود. هرکسی یه خوراکی آورده بود و با هم روز خوبی رو داشتیم. معلممون ازم کاملاْ راضیه، این رو بعد از کلاس به مامان گفت.

* پنج شنبه ۲۲ اسفند، عصری رفتیم خونه عمه ام که نوه اش لیانا اونجاست، تا ۱۲ شب هم بودیم و با لیانا بازی می کردیم و کلی بهش خندیدم و راه بردمش تا بخوابه با کالسکه و اونهم عجب بچه مهمون نوازی بود! تا وقتی ما می اومدیم هنوز بیدار بود!!!!! براش حلقه هوش خریده بودم که خب معلومه! اصلا بازی نکرد باهاش! آخه فقط ۲.۵ ماهشه!!!! اما من ازش یه توقع دیگه ای داشتم!!!!!

* جمعه ۲۳ اسفند، ما با خاله و مامان جون رفتیم نمایشگاه بهاره مصلی. بیشتر خوراکی خریدیم و گشت زدیم. کمی شلوغ بود، اما چون خودم دوست دارم این نمایشگاه ها رو، هیچ اعتراضی نداشتمجز اینکه کیف می خواستم بخرم برای خودم که چیز به درد بخوری نداشت و من ناراحت شدم! همین!

* شنبه ۲۴ اسفند، کارنامه های زبان رو می دادند که مامان از قبل گفته بود به معلممون که نمیتونه بیاد بگیره و قرار شده مامان دوستم برام بگیره. گرفته بود و زنگ زد و گفت Excellent شدم (۹۲).

* یکشنبه ۲۵ اسفند، صبح جلسه بود مدرسه و کارنامه بهمن و اسفند رو دادند که شکر خدا رو سفید هستم الان در خدمتتون! و همه چیز عالی بود، جز اینکه در درس علوم معلممون برام نوشته: دانستن تفاوت دانه ها: خوب. بعد متوجه شدیم که همه همینطوری اند، حالا چرا؟ الله اعلم! بماند که خیلی هم با درس علوم ارتباط برقرار نمیکنم!  مگر در ساخت کاردستی و خوش گذرانی اش! وگرنه خیلی مورد علاقه ام نیست! این رو خودم به مامان گفتم.

بعد از جلسه هم مامانها هدیه گروهی رو برای عید به معلممون دادند و تقدیر و تشکر بابت زحماتش. مامان من که معرف حضورتون هست!بسیااااااااااااااااااااار سخت گیره..... خیلی معلم امسالم رو دوست داره و بارها گفته خوشحالم که در این کلاس هستی.

* امروز دوشنبه ۲۶ اسفند، روز جشن نوروز در مدرسه است و بی کتاب رفتیم! فردا و پس فردا هم نمی رویم دیگه! هوراااااااا پیش به سوی کلی تعطیلی... امروز عصری قراره بعد از کلاس موسیقی بریم خونه شادی دوست مامان دیدن کارن کوچولو.

* زخم صورتم بهتره ولی هنوز خوب خوب نشده، پس بدانید و آگاه باشید که خودخوری های مامانم تا بهبود کامل ادامه دارد!!!!!

* دوستهای خوبم، امیدوارم روزهای آخر امسال رو به شادی و سلامتی سپری کنین و سال پیش رو سالی بسیار خوبی برای همه باشه. آمین. پیشاپیش سال نو مبارک.

- پ.ن. یه تشکر ویژه از بولوت عزیز، که هر چه شکلک در این پست می بینید... اصلاً تقصیر بولوته!!!!! مدتی بود ما گرفتار شده و مجبور بودیم مثل مقاله دانشگاهی! پست بنویسیم و البته الان راحت شدیم!


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 و ساعت 11:44 |
خیلی سورپرایز/جایزه موسیقی/سمنو/تولد کارن/زخم صورتم

* جایزه یادگرفتن تشهد و سلام، یک لیوان بود قرمز رنگ و کوچک. من از گرفتنش خوشحال بودم چون خانم فقط به اونهایی که عالی یا بسیارخوب بودند، جایزه داد.

* یکشنبه 4 اسفند، من و مامان از کلاس زبان رفتیم خونه مامان جون و مامان و خاله رفتن تیاتر و بالاخره موفق شدند تیاتر "من چه جوری می تونم یه پرنده باشم؟" رو دیدند. گویا خیلی خیلی هم خوششون اومده بود و شب بسیار خوبی رو با هم داشتند تا اینکه.....

خاله مامان رو می رسونه خونه و میره خونشون. توی پارکینگ متوجه میشه که صندوق ماشین رو زدند... با یه حساب سرانگشتی حدود 4 میلیون ابزار کار( متر و تراز و ....) و کوله کوه و کلی وسایل دیگه به باد رفته....

اینکه چه شبی صبح شده و چه حال بدی داشته خاله و بدتر از اون مامان جون وقتیکه در رو براش باز میکنه به جای مواجه شدن با چهره خوشحالش در برگشتن از تیاتر، با چه وضعی روبرو میشه ....بماند

فرداش مامان جون وقت تست ورزش قلب داشت و قرار بود کاملا بی استرس هم باشه ضمنا! چه قدر هم آرامش داشت واقعا.... کلانتری و پلیس و ....

دوشنبه مامان به همراه مامان جون برای تست ورزش رفت، نتیجه از نظر اونها مشکلی نداشت اما حال و اوضاع خودش خوب نبود و اصلا قرار شد دوباره از اول اکو و .... رو انجام بده. باید 10 روز بگذره تا بشه دوباره تست ها رو انجام داد...

به قول خاله: دیگه خیلی سورپرایز شدیم....بسه. همه سعی کردند من چیزی از این ماجرا نفهمم، برای اینکه من همینطوری اش هم از دزد و دزدی و .... شدیدا وحشت دارم.

* چهارشنبه 7 اسفند، عصری من و مامان و خاله رفتیم دکتر پوست. مامان یه لک کوچولو روی گونه اش ایجاد شده بود که برداشتش. الان البته جاش قرمزه! یعنی همچین هم فرقی نکرده!!!!

* پنج شنبه 8 اسفند، بابا از سرکار که اومد، یه دسته گل زیبا پر از گل های لیلیوم زرد برای مامان و یک شاخه گل رز صورتی برای من خریده بود. امروز سالگرد ازدواج مامان و بابا است. دسته گل عروسی هم لیلیوم زرد بوده، من توی عکسها که دیده بودم، همینکه بابا گل رو آورد گفتم که شکل همونه!

عصری مامان جون و خاله اومدن خونمون و کادو به مامان بابا رومیزی خوشگل دادند و موندند پیش من تا مامان بابا رفتند رنگ مبل ها رو دیدند و تایید کردند و برگشتند و شام رفتیم بیرون. شب خوبی بود و خوش گذشت.

* جمعه 9 اسفند، روز منفجر کردن و تکاندن خانه بود! مامان جون اومد صبح که من رو ببره خونشون، موند کمک مامان و من رو بابا برد پیش خاله. عصری هم رفتیم دیدن پسر دوست و همکار بابا بردیا که حدود 5 ماهشه.

* دوشنبه 12 اسفند، کلاس موسیقی اوضاع خیلی خوب نبود و آهنگهام در نیومده بودند، استادم هم از اول هی می گفت: من بهت قول داده بودم برات کارتون پینوکیو بیارم؟ این چه جور ساز زدنه؟ حالا پینوکیو هم میخوای؟! 

من که خیلی هم باهاش رودربایستی دارم و بسیار کم حرف میشم در کلاسش، فقط گفتم: من پینوکیو دوست ندارم!

آخر کلاس بهم یه پک 6 دی وی دی اورجینال تام و جری جایزه داد! گفت اگه مثل امروز ساز بزنی، یکی یکی پس می گیرم ازت!!!!!!

* سه شنبه 13 اسفند، عصری برگشتن از کلاس زبان، رفتیم برای تولد دختر همسایه پایینی مون درسا، کادو خریدیم و برای پسر شادی دوست مامان که شنبه 17 به دنیا میاد، بعد هم رفتیم خونه مامان جون سمنو نذری بپزیم. مامان برای کمک کردن می خواست شب بمونه که من هم موندم! راضی نشدم برم خونه. بابا رفت خونه و صبح با مانتو شلوار مدرسه و کیف و کتابم اومد دنبالم.

* چهارشنبه 14 اسفند، غروب من و مامان با بابا قرار گذاشتیم و رفتیم مبل ها رو دیدیم و فرداش آوردن برامون به سلامتی.

* پنج شنبه 15 اسفند، روز خانه تکانی مامان جون بود و مثلا ما هم رفتیم کمکش!!!!! عصری هم مامان من رو آورد خونه و برد تولد. امروز همزمان با این تولد، تولد همکلاسی مدرسه ام نینا دعوت بودم که دیگه نمیشد برم!!!!!

شب من و بابا داشتیم تام و جری می دیدیم که مامان رفت به شستشوی دستشویی. اول جرم گیر میریزه و می بینه تموم شد و مقدارش کم بود. میره از انباری بر میداره یکی دیگه و میاره هر چی میریزه می بینه یه جوریه مدلش و ..... بعله! مامان وایتکس رو اشتباها به جای جرم گیر برداشته و ریخته.. اینها با هم واکنش شدید دادند و بخار با بوی وحشتناکی درست شد و مامان در حال خفگی بدون اینکه بتونه حرف بزنه اومد بیرون.....

تا صبح تمام پنجره ها باز، بیش از یک لیتر شیر خورده، کلی داروی ضد حساسیت خورده و اسفند دود شده برای رفع بوی وحشتناک و خلاصه یه بلایی بود که از سر گذشت....

فرداش هم مامان رو بردیم بیمارستان مسیح دانشوری که در کمال تعجب متخصص ریه نداشتن! و خب اونهایی که بودن، گفتن الان خوبه!!!!

* جمعه 16 اسفند، قرار شده بود مامان ناهار آبگوشت بپزه و مامان جون اینها بیان پیشمون. حدود 2 بود که اومدن و بودیم با هم تا عصری. رفتیم بیرون که بریم نمایشگاه بهاره، بدمسیر بود و شلوغ بود و پشیمون شدیم و از وسط راه برگشتیم خونه!

* شنبه 17 اسفند، کارن پسر شادی دوست مامان به سلامتی به دنیا اومد. قدمش مبارک باشه.

عصری من که نه کتاب نوشتاری برده بودم خونه و نه ریاضی! برای هر دو هم کلی کار داشتیم، گفتم به مامان که از اینترنت در بیار خب!

مامان صفحه ها رو گذاشته بود جلوش که توی دفترم برام بنویسه و منم خودمو بی وقت و موقع و بیش از حد لوس کرده بودم و شعر می خوندم و دفترم رو دستم نگه داشته بودم و نمی دادم به مامان، تا اینکه مامان دفتر رو از دستم کشید... سمت چپ صورتم خراشیده شد، مامان انقدر غصه خورد و زاری کرد که نگو....گفت از این به بعد نه میگم بنویس نه کاری دارم بهت! حداقل اینجوری هم نمیشی که من انقدر حرص بخورم و خودخوری کنم. مشخص هم نشد دفترم کشید به صورتم و یا ناخن مامان. خلاصه از اونروز مامان مرتب کرم سیکابیو میزنه و مراقبت میکنه ...اما تا خوب نشه صورتم آروم نمیگیره که....

واقعا هم دیگه نمی گه بنویس، بخون، ساز بزن! هیچی نمیگه! دعا کنین زودتر خوب شه، صورتم رو میگم نه مامانم!!!!!

* دوشنبه 19 اسفند، برگشتن از کلاس موسیقی، با خاله رفتیم بهار و کمی گشتیم و خریدی کردیم و ... 

چند وقتیه دلم ساعت مچی میخواد و چیزی که بپسندم ندیدیم.... دیشب بعد از کلی جست و جو، دیده و پسندیده، اما... مامان با تبانی با آقای ساعت فروش، وانمود کرد سالمش رو ندارند و باید از انبار بیارند و اونموقع نخریدیم فقط برای اینکه سورپرایز شم... اما خب خریدیم! الانم توی کمده و مامان قایمش کرده بهم عیدی بده. اوماکس سفید. خیلی خوشگله. مبارک. از اونجاییکه دلم طاقت نمی آورد مامان حتی فاکتور و اس ام اس بانک رو نشونم داد که مطمئن شم خریدیم و بعدا میریم می گیریم!!!!


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیستم اسفند 1392 و ساعت 8:46 |
یه نمونه کار/ اثرات داشتن دوست مسیحی!/ امتحان نماز و ...
نمونه ای از شنیده ها و جوابهای پرت و پلای من، وقتی که صبح ها در خواب ناز هستم و مامان سعی داره با هر کلکی من رو بیدار کنه:

*سه شنبه 29 بهمن: روزهای سه شنبه ورزش داریم و گاهی روز قبلش معلممون میگه اسباب بازی فکری بیارین. 

مامان: پارمیدا! پاشو دیگه! خواب بسه، ظهر میشه ها! برو دست صورت بشور، صبحانه بخور.....

من: هیچ واکنشی!

مامان: مامانی، اگه بیدار نشی دیرت میشه، بعد وقت نمیشه اسباب بازی فکری برداری ها!

من: بدبخت میشه؟!!!!

مامان: پاشو! کی بدبخت میشه؟ بدبخت نمیشه؟! میگم وقت نمیشه!!!!!

-------

اثرات داشتن دوست مسیحی:

از دی ماه که عید اونها بوده تا الان؛ یک روز در میان، درست در نقش پنی سیلین، به مامان میگم:

- مامان! من کی باید کفش و جورابم رو بذارم دم در تا برام کادو بیاره؟!!!!!!

-- به وقتش بهت میگم ببری بذاری!!!!!!

--------

* جمعه 25 بهمن، رفتیم پارک لاله با توپ و دوچرخه و ببعی و دخترخانم موفرفری! قبل از رفتن کلی گریه و زاری که باید مامان جون هم با ما بیاد، حالا مامان جون کلی کار داشت و گفته بود که نمیاد. من هم در حالت نیمه خوشحال از رفتن به پارک، که رفتیم دنبال مامان جون. گویا که بعد از ناراحتی من، مامان دوباره بهش زنگ زده و از او خواسته که حتما همراه ما بیاد من برم تاب بخورم، دوچرخه سواری کنم!!!!!!! عجبااااااا

برگشتن از پارک رفتیم پارچه مبل دیده و پسندیده و کار را یک سره کرده و به خانه برگشتیم!

اونجا من شدیدا کوسن میخواستم، اما اصلاً زیبا نبودند و مامان جون قول داد فردا به من یه کوسن خوشگل بده. 

* شنبه 26 بهمن، مبل ها رفتن که خوشگل بشن! من که یادم رفته بود مامان جون بهم قول کوسن داده، اما او که یادش نرفته بود... عصری که با یه کوسن صورتی عروسک دوزی شده و روبان خوشگل رنگ روتختی ام؛ اومد خونمون انقدر ذوق کردم که نگو......... بهم گفت یادمون نره قول هامون مهم اند. اگه قول می دیم دختر خوبی باشیم و به حرف بزرگتر گوش کنیم و ....... عمل کنیم.

* یکشنبه 27 بهمن، از کلاس زبان رفتیم خونه مامان جون. (بماند که عجب داستانی بود نبودن ماشین و تاکسی گرفتن مسیر به مسیر ... همیشه 6 خونه بودیم، این بار 7 گذشته بود که رسیدیم)

مامان و خاله طبق برنامه سورپرایزی که خاله چیده بود، رفتن برای تماشای تئاتر. اما گویا برنامه به تعویق افتاده و میشه هفته آینده. خیلی سورپرایز شدند همینطوری اش هم!!!

* دوشنبه 28 بهمن، خدا رو شکر اوضاع من و موسیقی خوبه و رضایت استاد جلب!!! و صد البته رضایت مامان جلب تر!!!!!!

* هفته آخر بهمن، خانممون یه روز تشهد و سلام رو پرسید و من بلد نبودم. انقدر بهم برخورده بود که نگوووووووووووووووو 

توی راه برگشت و کل هفته انقدر خوندم و تکرار کردم تا بالاخره یه جوری از آب در اومد. قرار بود شنبه 3 اسفند بپرسه و هر کی بلد باشه یه جایزه خوب بهش بده. از من پرسید من 17 شدم. مامان میگه چرا؟ میگم نمیدونم! من همه رو بلد بودم اما از یه رکعتی شروع کرد تا دو رکعتی!!!! من قنوت رو خوب بلد نبودم. اما خانممون گفت خیلی خوب خوندی.( نیست دفعه قبل فقط بلد بودم اولش رو بگم، از اون لحاظ) در نتیجه کاشف به عمل اومد که نماز دو رکعتی مدنظر بوده نه فقط تشهد و سلام!

* پنج شنبه 1 اسفند، صبح 10 تا 11:30 کلاس جبرانی زبان داشتیم و خب من خیلی خوش شانس بودم که مامان اسفند ماه کلاس خودش تشکیل نمیشه! رفتیم کلاس و برگشتن ماژیک خریدم برای خودم و کادو تولد برای تولد فردا.

* جمعه 2 اسفند، تولد دوستم نیلا بود که الان کلاس اولی است، اما از مهد کودک با هم دوست بودیم. رفتم و خوش گذشت. مامان و بابا و مامان جون هم مدت زمانی رو که من تولد بودم رفتند نمایشگاه مصلی.



+ نوشته شده توسط در یکشنبه چهارم اسفند 1392 و ساعت 10:14 |
برف/تعطیلی مدرسه/لباس عید/تولد دوستم/گوسفندعزیز!/چشم پزشکی/کارنامه
* شنبه 5 بهمن، عصری من و مامان و مامان جون رفتیم بیرون که مامان پالتو بخره. البته نیت این بود ولی ما اصلا به دنبال خرید برای او نرفتیم! رفتیم من بلوز و سارافون خریدم برای عید. مبارکه به سلامتی. سبز و سورمه ای، دامنش چهارخونه، کلاه هم داره. (مامان هم پالتو نمی خواد که! دیگه هوا گرم شد!!!!)

* یکشنبه 6 بهمن، بعد از کلاس زبان من رفتم خونه مامان جون و مامان دندانپزشکی.

* چهارشنبه 9 بهمن، بعد از تعطیلی مدرسه، مامان ها با معلممون جلسه داشتن و بعد هم کارنامه هامون رو دادند. همه رو بسیار خوب شده بودم و خیلی هم خوشحال! در طول جلسه ما بچه ها توی حیاط بودیم. انقدر آتیش سوزوندیم که بهمون بادکنک دادن بازی کنیم سرمون گرم شه!!!!!

* دوشنبه 7، 14 و 21 بهمن در حدی در کلاس موسیقی خوب بودم که استادم پلک نمی زد نگاهم میکرد! بهم قول جایزه کارتون داد و برام دست میزنه و این هفته هم من رو بوسید از خوشحالی اش! فکر کنم دفعه بعد پایکوبی و بزم راه بینداره!!!! با این حساب باید یه چند جلسه حال گیری کنم گویا!!!!

دوشنبه 7، برگشتن رفتیم کتاب آوای پیانو رو هم خریدیم و با بابا برگشتیم خونه. بنا بر قول مامان؛ رفتیم یه توپ هم خریدم برای مدرسه بردن زنگهای ورزش روز سه شنبه. چون از توپ های مدرسه خوشم نمیاد!

دوشنبه 21، که چهارمین هفته متوالی بی عیب و نقص بود، مامان به عنوان جایزه بر اساس سلیقه خودم، سی دی باب اسفنجی جدید خرید.

* از چند وقت قبل برای سه شنبه 15 بهمن ساعت 7:30 صبح چشم پزشکی وقت داشتم(چک آپ سالیانه). دوشنبه که مامان اومد به معلممون گفت من فردا کمی دیرتر میام، معلوم شد فردا همه دوم های منطقه تعطیل اند چون معلم هاشون جلسه دارن. اومدیم خونه مامان تماس گرفت وقت رو بذاره یه هفته دیگه که متوجه شد اگر کنسل کنه تا اون ور سال وقت ندارن. خب حالا ببینین چقدر سخته که تعطیل باشی! بازم 6 صبح بیدار شی! این تا اینجا به کنار! شب با بارش شدید برف، فردا رو تعطیل اعلام کردند! یعنی من دوبله تعطیل شدم!!!!!

سه شنبه صبح زود من و مامان و بابا رفتیم چشم پزشکی. دکتر تا 9 نیومد. نتونسته بود ماشینش رو از پارکینگ بیاره بیرون و خلاصه که با آژانس اومده بود و.... من رو معاینه کرد و گفت همه چی اوکی است. خدا رو شکر.

بعد از دکتر، به جای خونه رفتن رفتیم پارک اندیشه و من تاب برفی و سرسره برفی بازی کردم و خیلیییییییییییییییییی عالی بود!!!! یه خانمی هم داشت عکس هنری می گرفت که مابین عکس هاش از من هم گرفت! تازه بعدش هم اومد گفت آره! واقعا عالی بود! البته منظورش عکسهایی بود که خودش گرفته بود احتمالا!!!!! 

ما هم که قرار نبود بریم پارک، دوربین نداشتیم و مامان با گوشی اش ازم عکس گرفت:



* چهارشنبه هم مدارس تعطیل شد و ما عصری با مامان جون رفتیم پارک. این بار مجهز و دو دوربینه! اما هنوز عکسهای اون دوربین روی کامپیوتر ریخته نشده و این عکس هم با گوشی مامان می باشد!

مامان و مامان جون از سرما یخ زده بودن، اما من حاضر نبودم از پارک و وسط برفها بیام بیرون!!!!! با کلی قول گرفتن برای فردا و برف بازی دوباره حاضر شدم بریم خونه. اما توی حیاط خونه مامان جون نشستم و آدم برفی درست کردم!!! شب من و مامان خونه مامان جون موندیم. مامان صبح رفت کلاس و من و مامان جون رفتیم پارک. این هم سه بار پارک برفی!

(فردا تولد دوستم هلینا دعوت هستم، مامان رفت یه گوسفند شبیه ببعی کلاه قرمزی خرید که بذارم روی کادوی اصلی اش که بازی فکری بود، اما من حاضر نشدم اون ببعی رو بدم! برای اولین بار بود که این کج خلقی رو کردم و مامان هم با قول گرفتن اینکه دیگه اکه برای کسی کادو خریدیم از این کارها نکنم حاضر شد ببعی رو بده به خودم و رفت برای دوستم باب اسفنجی خرید.)

عصری هم مامان بابا اومدن دنبالم و من رو بردند خونه هلینا اینها تولد. تولد خوب بود و بعد هم اومدن دنبالم و رفتیم خونه. 

* سه شنبه 23 بهمن، یکی از عمه هام و مامانی و باباحاجی ناهار مهمون ما بودن، مامانی و باباحاجی شب قبل اومدن پیشمون، البته دیر بود و من خوابم برده بود. 


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 و ساعت 10:57 |