X
تبلیغات
Parmida
تعطیلات عید و سفر به جنوب

دوستهای خوب و مهربون، سال نو مبارک. خوش گذشت؟ اونهایی که مثل من مدرسه ای هستین و حدود 18 روز مدرسه نرفتین و مثل خودم عاشق مدرسه!! معلومه که خوش گذشته!

* روز آخر مدرسه دوشنبه ۲۶ اسفند بود و بعد از اون پیش به سوی تعطیلی....

سه شنبه مامان رفت صبح آرایشگاه و من هم باهاش رفتم، اما حوصله نداشتم اونجا بمونم و هم از ترس اینکه مبادا پیشنهاد کوتاه کردن موهام رو بده، مرتب زنگ زدم مامان جون تا بیاد من رو ببره و نجات بده! مامان هم ساعت ۲ اومد خونه مامان جون. بهش گفتم: اصلا هم خوشگل نشدی! (روی زمینه موهای خودش هایلایت شرابی کرده بود)، دیگه نظرمه! حالا اگه با نظر همهههههههههههه فرق داره!!! اینطوریه دیگه!!

* سه شنبه ۲۷ اسفند، چهارشنبه سوری، رفتیم خونه مامان جون و شام آش رشته و رشته پلو. امیدوارم رشته کارها در سال آینده در دست باشه. بعد رفتیم پارک نزدیک خونه و منور و ترقه و بالن آرزوها و زنبوری و .. که بالن ها هیچ کدام درست و حسابی بالا نرفتن. کمی هم غر زدم و گریه کردم سر همین موضوع

* چهارشنبه ۲۸ اسفند، صبح من و مامان رفتیم بیرون گردش و خرید و .... عصری هم سه تایی رفتیم ولیعصر و گشت و گذار و بابا شلوار خرید و من جوراب شلواری و کش و گل سر و...

* پنج شنبه ۲۹ اسفند، مطابق رسم همیشگی رفتیم ولیعصر گردش و خرید و ناهار در رستوران خودم! تخم مرغ رنگ شده خریدم و ماشین اسباب بازی مشکی کروکی خوشگل!! عصری هم  رنگ کردن تخم مرغ و چیدن هفت سین و حمام و سال تحویل و سال نو مبارک... من عیدی از بابا پول بنفش گرفتم! (یعنی تراول) و از مامان ساعت! از هر دو تا هم خیلی خوشحال شدم. در هنگام باز کردن جعبه اش همه جور حدسی زدم از عطر گرفته تا حیوون!!!! الا ساعت!!!

 * جمعه ۱ فروردین، ناهار خونه مامان جون اینها و یه میز عیدی چیده بودن خوشگل که توش اسپری و تاپ شورت و بلوز مهمونی و برج ایفل چوبی ساختنی و دو تا تخم مرغ سرامیکی که خاله برام درست کرده بود(به جای همونهایی که نوی خانه تکانی شکست..) و ... عصری هم برگشتیم خونه وسایل جمع کردیم برای رفتن خونه مامانی اینها.

* شنبه ۲ فروردین تا ۶ فروردین خونه مامانی اینها بودیم و کلی عید دیدنی رفتیم و وقتهایی هم که خونه بودیم با لیانا بازی کردیم و کمی هم پیک نوروزی انجام دادیم! من و مامان و دخترعمه هام به اتقاق! این پیک یک کار مشترک بود!!!

* پنج شنبه ۷ فروردین خونه بودیم و خاله های مامان اومدن خونمون عید دیدنی و بعد هم وسایل جمع کردیم برای رفتن به سفر. مامان جون و خاله هم غروب یه سر اومدن در نقش کنترل وسایل و کم و کسری و اینها. که طبق معمول نصف لباسهایی رو که مامان برام برداشته بود گذاشتن سرجاش توی کمد!!!!

* جمعه ۸ فروردین، صبح ساعت ۷ رفتیم دنبال مامان جون اینها و حرکت به سمت دزفول. صبحانه رو حدود ساعت ۱۰:۳۰ در باغ پدربزرگ مامانم بودیم و کلی گشتم اونجا و مامان هم از خاطرات بچگیش برام گفت که چه شیطنت ها در این باغ نداشته اند!!!!!

ساعت حدودای ۶ رسیدیم دزفول و رفتیم هتل که رزرو کرده بودیم، نزدیک اسکله بود و چشم انداز عالی. روبرومون هم آبمیوه فروشی و همان شد که هویج بستنی خوردن ۲ بار در روز جزو برنامه روتینمون شد! نصف آبمیوه فروشی های شهر رو امتحان کردیم!

فاصله اندیمشک تا دزفول بسیار کم بود و انگار اصلا این دوتا شهر به هم وصل بودن. مرتب بین این دو تا شهر در رفت و آمد بودیم، برای ۳ شب بعد هم اندیمشک رو جهت اقامت انتخاب کردیم.

* شنبه ۹ فروردین، اول هتل دزفول رو تحویل دادیم و بعد رفتیم شوشتر. رفتیم آسیابها و سازه های آبی و خانه مستوفی و قلعه سلاسل و کارون و ... آسیابها خیلی زیبا بودند و کلی خوشمون اومد.

 * یکشنبه ۱۰ فروردین، هوا عالی، ابری و نم بارون. رفتیم شوش و دانیال نبی که خب اون چیزی که فکر می کردیم نبود....

بعد رفتیم به سمت کرخه و پل شناور که مناطق جنگی هم رفتیم و سنگرهای عملیات فتح المبین رو هم دیدیم، تازه بازیهای جنگی با ادوات واقعی هم انجام دادم! سوار تانک شدم!!!! خیلی هم جالب بود.

بعد از برگشتن از اون مسیر که دیگه اگه ۵۰ یا ۶۰ کیلومتر دیگه می رفتیم به فکه میرسیدیم!! برگشتیم و رفتیم معبد چغازنبیل. رعدو برق و باد و طوفان شد و چه هوایی بود بماند! راهنمایی که اونجا بود گفت باید بدو بدو کنین و بریم ببینیم و توضیحات بده برامون. خیلی بنای زیبایی بود و کلی توی قسمتهای مختلفش قایم باشک و دالی هم بازی کردم!!! حیف که هوا خوب نبود وگرنه عجب جای جالب و دوست داشتنی بود. همینکه بازدیدمون تموم شد و سوار ماشین شدیم بارون شدید زد...

از اونجا رفتیم هفت تپه و موزه و ... که اونهم خوب و جالب بود، خصوصا مجسمه شیر و عقاب اورجینال که مامان شیفته اش شده بود! انقدر که این جونوره عکس تکی داره، من تو کل سفر ندارم!!!!!

قرار بود توی تکالیف نوروزی هر روز بابت کارهای خوب و بدمون چوب خط بکشیم و من دیروز بدترین کار رو در سفر انجام داده بودم! عینک آفتابی مامان رو که دستم بود، نمیدونم برای چی و چرا؟، وقتی قلعه سلاسل بودیم، با سنگ روش خط کشیدم! نه یکی نه دو تا، یه چیزی شبیه به یه امضا!!! (این موضوع رو امروز وقتی توی راه دانیال نبی بودیم مامان متوجه شد و تنها واکنشش این بود که با من حرف نمیزد، مگر در شرایط واجب)

* دوشنبه ۱۱ فروردین، هوا عالی، خنک و آفتابی. رفتیم سد دز که خیلی هم زیبا بود، حدود ۴۰ دقیقه اونجا بودیم، من اونجا کمی دل درد گرفتم و همه به دنبال این موضوع ناراحت و اذیت شدند. بعد از بازدید از سد برگشتیم اندیمشک و رفتیم خونه و دستشویی و... بعد که حالم خوب شد رفتیم ناهار و سپس دزفول پایگاه شکاری. اونجا هم کلی خلبان بازی کردم و با هواپیماها عکس گرفتم، که از اونجا هم خوشم اومد.

غروب هم رفتیم بازار قدیم و مامان برای من کیف صنایع دستی جاجیم خرید و بقیه هم کمی سوغات خریدند و دیگه برگشتیم.

* سه شنبه ۱۲ فروردین، برگشت به سمت تهران و صبحانه ساعت ۱۱ بعد از بروجرد خوردیم و ناهار ساعت حدود ۵ در قم. رفتیم مجتمع مهتاب و سوهان خریدیم، گشتی زدیم و اومدیم تهران. رسیدیم خونه ساعت ۸:۳۰ اینها بود. مامان جون و خاله رو رسوندیم، یه سر رفتیم خونه به لاکی و ماهی زدیم که حالشون خوب بود و مامان آب اونها رو عوض کرد و براشون غذا گذاشت، وسایل رو تا حدی خالی کردیم از ماشین و وسایل دیگری برداشتیم و رفتیم سمت خونه مامانی اینها تا امسال سیزده بدر رو با اونها باشیم. رسیدیم اونجا ساعت کمی از ۱۱ گذشته بود. اینگه چقدر خسته و داغون بودیم بماند و اینکه از سفر هم راضی بودیم؛ خدا را شکر.

* چهارشنبه ۱۳ فروردین، از صبح رفتیم بیرون برای گشت و گذار و سیزده بدر با عمه هام و مامانی اینها. کمی بازی کردم و حوصله ام سر رفت، می خواستم فوتبال بازی کنم با بابا اینها؛ که بهم گفتن کوچولویی و یه وقت می خوری زمین خطرناکه. عمه ام برام تاب بست و کمی تاب بازی کردم. کمی هم با مامان توپ بازی کردم و بعد از ناهار، وسایل رو جمع کردند و رفتیم یه پارکی و آش خوردیم که خیلی خوب بود، هوا هم خیلی سرد بود. تعدادی بالن آرزوها داشتند که یکیش رو که بنفش هم بود من انتخاب کردم و به نیت آرزوهای همه مون با کلی کمک و یاری به آسمان رفت و خوشحال شدم.... تلافی بالن های چهارشنبه سوری که همه سقوط می کردند در اومد!!

 * پنج شنبه و جمعه تا حدی به جمع و جور و انجام تکالیف و استراحت بودیم، جمعه صبح با مامان جون اینها رفتیم بهشت زهرا برای مامانی و پدربزرگ مامانم، ناهار هم سر راه غذا گرفتیم و اومدیم خونه. عصری می خواستم با مامان جون برم خونشون که مامان بعد از اینهمه تعطیلی و بی نظمی در خواب و .... قبول نکرد که نه!

 * شنبه ۱۶ فروردین، رفتیم عمومهرداد چک آپ. قرار شد اول خرداد یه آزمایش کامل بدم و یه دکتر غدد هم معرفی کرد که من رو ببینه. ۱۰ تا قرص ویتامین د۳ داد که هر ۱۰ روز یکبار بخورم و شربت روی. بابا رو هم بعدش برای گلودرد بردیم دکتر. برای خوردن قرص د۳ چنان الم شنگه ای به پا کردم که نگو....آخر هم به یه بدبختی جویدمش و خوردم!

 * ترم جدید زبان هم از یکشنبه شروع شد و معلممون رو هنوز مامان ندیده، اما خودم میگم خوبه. اولین جلسه موسیقی در سال نو رو هم دوشنبه رفتم و به قول استادم همین که هر چی هم بلد بودی، یادت نرفته و خراب نشده، جای شکرش باقیه!!!

* ۲۰ فروردین با مامان و خاله رفتم دکتر پوست. برای اونها البته.

* دوشتبه ۲۵ فروردین، بعد از کلاس موسیقی، بابا اومد دنبالمون و رفتیم برای خرید یه کاسه خاص برای کارشون در یک پروژه. بماند که چقدر گشتیم و خسته شدیم و بالاخره یه چیزی خریدیم و ... شام هم بیرون پیتزا خوردیم نزدیک خونه.

* سه شنبه ۲۶ فروردین، از مدرسه با مامان رفتیم ناهار بیگ بوی که خیلی خوش گذشت من برای خودم چیزبرگر با قارچ انتخاب کردم. بعد از ناهار رفتیم باشگاه مامان، سپس کلاس زبان من و بعدش دندان پزشکی برای فیشورسیلنت دو تا دندان دائمی ام. خیلی به موقع رسیدیم و کارم زود انجام شد. روز شلوغ و پرکاری بود.

* چهارشنبه ۲۷ فروردین، خاله اومد دنبالم و من رو برد خونشون که شب اونجا بمونم. از هفته قبل خودم این قرار رو با مامان جون گذاشته بودم.

* پنج شنبه ۲۸ فروردین، با مامان و مامان جون رفتیم خرید و شب هم خونه شون بودیم و دیگه دیر وقت اومدیم خونه.

* جمعه ۲۹ فروردین، بابا صبح رفت ۱۰ تا جوجه رنگی خرید! یه روزه! نه فکر کنین خدای ناکرده برای من!! نه! برای کار خودشون توی شرکت که میخواستند یه تستی بگیرن، وگرنه من که از ترسشون فقط در ارتفاعات بودم!

عصری هم شادی مامان کارن! اومدند خونمون عید دیدنی.

-------------

دقایقی قبل از تحویل سال ۱۳۹۳

خونه مامان جون و میز عیدی

باغ پدربزرگ مامانم

سازه های آبی شوشتر و منظره اش از بالا

درب خانه مستوفی

 

قلعه سلاسل

رود کارون و منظره از بالا

فتح المبین

چغازنبیل

این همون جونوره است که مامان خیلی خوشش اومده بود ازش! هیچ ارتباطی هم با من ندارد!

سد دز

پایگاه شکاری، خلبان پارمیدا

پارک لاله


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 و ساعت 10:26 |
ده روز آخر اسفند / پیشاپیش سال نو مبارک

* سه شنبه ۲۰ اسفند، روز امتحان فاینال زبان و جشن پایان دوره H1 بود. هرکسی یه خوراکی آورده بود و با هم روز خوبی رو داشتیم. معلممون ازم کاملاْ راضیه، این رو بعد از کلاس به مامان گفت.

* پنج شنبه ۲۲ اسفند، عصری رفتیم خونه عمه ام که نوه اش لیانا اونجاست، تا ۱۲ شب هم بودیم و با لیانا بازی می کردیم و کلی بهش خندیدم و راه بردمش تا بخوابه با کالسکه و اونهم عجب بچه مهمون نوازی بود! تا وقتی ما می اومدیم هنوز بیدار بود!!!!! براش حلقه هوش خریده بودم که خب معلومه! اصلا بازی نکرد باهاش! آخه فقط ۲.۵ ماهشه!!!! اما من ازش یه توقع دیگه ای داشتم!!!!!

* جمعه ۲۳ اسفند، ما با خاله و مامان جون رفتیم نمایشگاه بهاره مصلی. بیشتر خوراکی خریدیم و گشت زدیم. کمی شلوغ بود، اما چون خودم دوست دارم این نمایشگاه ها رو، هیچ اعتراضی نداشتمجز اینکه کیف می خواستم بخرم برای خودم که چیز به درد بخوری نداشت و من ناراحت شدم! همین!

* شنبه ۲۴ اسفند، کارنامه های زبان رو می دادند که مامان از قبل گفته بود به معلممون که نمیتونه بیاد بگیره و قرار شده مامان دوستم برام بگیره. گرفته بود و زنگ زد و گفت Excellent شدم (۹۲).

* یکشنبه ۲۵ اسفند، صبح جلسه بود مدرسه و کارنامه بهمن و اسفند رو دادند که شکر خدا رو سفید هستم الان در خدمتتون! و همه چیز عالی بود، جز اینکه در درس علوم معلممون برام نوشته: دانستن تفاوت دانه ها: خوب. بعد متوجه شدیم که همه همینطوری اند، حالا چرا؟ الله اعلم! بماند که خیلی هم با درس علوم ارتباط برقرار نمیکنم!  مگر در ساخت کاردستی و خوش گذرانی اش! وگرنه خیلی مورد علاقه ام نیست! این رو خودم به مامان گفتم.

بعد از جلسه هم مامانها هدیه گروهی رو برای عید به معلممون دادند و تقدیر و تشکر بابت زحماتش. مامان من که معرف حضورتون هست!بسیااااااااااااااااااااار سخت گیره..... خیلی معلم امسالم رو دوست داره و بارها گفته خوشحالم که در این کلاس هستی.

* امروز دوشنبه ۲۶ اسفند، روز جشن نوروز در مدرسه است و بی کتاب رفتیم! فردا و پس فردا هم نمی رویم دیگه! هوراااااااا پیش به سوی کلی تعطیلی... امروز عصری قراره بعد از کلاس موسیقی بریم خونه شادی دوست مامان دیدن کارن کوچولو.

* زخم صورتم بهتره ولی هنوز خوب خوب نشده، پس بدانید و آگاه باشید که خودخوری های مامانم تا بهبود کامل ادامه دارد!!!!!

* دوستهای خوبم، امیدوارم روزهای آخر امسال رو به شادی و سلامتی سپری کنین و سال پیش رو سالی بسیار خوبی برای همه باشه. آمین. پیشاپیش سال نو مبارک.

- پ.ن. یه تشکر ویژه از بولوت عزیز، که هر چه شکلک در این پست می بینید... اصلاً تقصیر بولوته!!!!! مدتی بود ما گرفتار شده و مجبور بودیم مثل مقاله دانشگاهی! پست بنویسیم و البته الان راحت شدیم!


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 و ساعت 11:44 |
خیلی سورپرایز/جایزه موسیقی/سمنو/تولد کارن/زخم صورتم

* جایزه یادگرفتن تشهد و سلام، یک لیوان بود قرمز رنگ و کوچک. من از گرفتنش خوشحال بودم چون خانم فقط به اونهایی که عالی یا بسیارخوب بودند، جایزه داد.

* یکشنبه 4 اسفند، من و مامان از کلاس زبان رفتیم خونه مامان جون و مامان و خاله رفتن تیاتر و بالاخره موفق شدند تیاتر "من چه جوری می تونم یه پرنده باشم؟" رو دیدند. گویا خیلی خیلی هم خوششون اومده بود و شب بسیار خوبی رو با هم داشتند تا اینکه.....

خاله مامان رو می رسونه خونه و میره خونشون. توی پارکینگ متوجه میشه که صندوق ماشین رو زدند... با یه حساب سرانگشتی حدود 4 میلیون ابزار کار( متر و تراز و ....) و کوله کوه و کلی وسایل دیگه به باد رفته....

اینکه چه شبی صبح شده و چه حال بدی داشته خاله و بدتر از اون مامان جون وقتیکه در رو براش باز میکنه به جای مواجه شدن با چهره خوشحالش در برگشتن از تیاتر، با چه وضعی روبرو میشه ....بماند

فرداش مامان جون وقت تست ورزش قلب داشت و قرار بود کاملا بی استرس هم باشه ضمنا! چه قدر هم آرامش داشت واقعا.... کلانتری و پلیس و ....

دوشنبه مامان به همراه مامان جون برای تست ورزش رفت، نتیجه از نظر اونها مشکلی نداشت اما حال و اوضاع خودش خوب نبود و اصلا قرار شد دوباره از اول اکو و .... رو انجام بده. باید 10 روز بگذره تا بشه دوباره تست ها رو انجام داد...

به قول خاله: دیگه خیلی سورپرایز شدیم....بسه. همه سعی کردند من چیزی از این ماجرا نفهمم، برای اینکه من همینطوری اش هم از دزد و دزدی و .... شدیدا وحشت دارم.

* چهارشنبه 7 اسفند، عصری من و مامان و خاله رفتیم دکتر پوست. مامان یه لک کوچولو روی گونه اش ایجاد شده بود که برداشتش. الان البته جاش قرمزه! یعنی همچین هم فرقی نکرده!!!!

* پنج شنبه 8 اسفند، بابا از سرکار که اومد، یه دسته گل زیبا پر از گل های لیلیوم زرد برای مامان و یک شاخه گل رز صورتی برای من خریده بود. امروز سالگرد ازدواج مامان و بابا است. دسته گل عروسی هم لیلیوم زرد بوده، من توی عکسها که دیده بودم، همینکه بابا گل رو آورد گفتم که شکل همونه!

عصری مامان جون و خاله اومدن خونمون و کادو به مامان بابا رومیزی خوشگل دادند و موندند پیش من تا مامان بابا رفتند رنگ مبل ها رو دیدند و تایید کردند و برگشتند و شام رفتیم بیرون. شب خوبی بود و خوش گذشت.

* جمعه 9 اسفند، روز منفجر کردن و تکاندن خانه بود! مامان جون اومد صبح که من رو ببره خونشون، موند کمک مامان و من رو بابا برد پیش خاله. عصری هم رفتیم دیدن پسر دوست و همکار بابا بردیا که حدود 5 ماهشه.

* دوشنبه 12 اسفند، کلاس موسیقی اوضاع خیلی خوب نبود و آهنگهام در نیومده بودند، استادم هم از اول هی می گفت: من بهت قول داده بودم برات کارتون پینوکیو بیارم؟ این چه جور ساز زدنه؟ حالا پینوکیو هم میخوای؟! 

من که خیلی هم باهاش رودربایستی دارم و بسیار کم حرف میشم در کلاسش، فقط گفتم: من پینوکیو دوست ندارم!

آخر کلاس بهم یه پک 6 دی وی دی اورجینال تام و جری جایزه داد! گفت اگه مثل امروز ساز بزنی، یکی یکی پس می گیرم ازت!!!!!!

* سه شنبه 13 اسفند، عصری برگشتن از کلاس زبان، رفتیم برای تولد دختر همسایه پایینی مون درسا، کادو خریدیم و برای پسر شادی دوست مامان که شنبه 17 به دنیا میاد، بعد هم رفتیم خونه مامان جون سمنو نذری بپزیم. مامان برای کمک کردن می خواست شب بمونه که من هم موندم! راضی نشدم برم خونه. بابا رفت خونه و صبح با مانتو شلوار مدرسه و کیف و کتابم اومد دنبالم.

* چهارشنبه 14 اسفند، غروب من و مامان با بابا قرار گذاشتیم و رفتیم مبل ها رو دیدیم و فرداش آوردن برامون به سلامتی.

* پنج شنبه 15 اسفند، روز خانه تکانی مامان جون بود و مثلا ما هم رفتیم کمکش!!!!! عصری هم مامان من رو آورد خونه و برد تولد. امروز همزمان با این تولد، تولد همکلاسی مدرسه ام نینا دعوت بودم که دیگه نمیشد برم!!!!!

شب من و بابا داشتیم تام و جری می دیدیم که مامان رفت به شستشوی دستشویی. اول جرم گیر میریزه و می بینه تموم شد و مقدارش کم بود. میره از انباری بر میداره یکی دیگه و میاره هر چی میریزه می بینه یه جوریه مدلش و ..... بعله! مامان وایتکس رو اشتباها به جای جرم گیر برداشته و ریخته.. اینها با هم واکنش شدید دادند و بخار با بوی وحشتناکی درست شد و مامان در حال خفگی بدون اینکه بتونه حرف بزنه اومد بیرون.....

تا صبح تمام پنجره ها باز، بیش از یک لیتر شیر خورده، کلی داروی ضد حساسیت خورده و اسفند دود شده برای رفع بوی وحشتناک و خلاصه یه بلایی بود که از سر گذشت....

فرداش هم مامان رو بردیم بیمارستان مسیح دانشوری که در کمال تعجب متخصص ریه نداشتن! و خب اونهایی که بودن، گفتن الان خوبه!!!!

* جمعه 16 اسفند، قرار شده بود مامان ناهار آبگوشت بپزه و مامان جون اینها بیان پیشمون. حدود 2 بود که اومدن و بودیم با هم تا عصری. رفتیم بیرون که بریم نمایشگاه بهاره، بدمسیر بود و شلوغ بود و پشیمون شدیم و از وسط راه برگشتیم خونه!

* شنبه 17 اسفند، کارن پسر شادی دوست مامان به سلامتی به دنیا اومد. قدمش مبارک باشه.

عصری من که نه کتاب نوشتاری برده بودم خونه و نه ریاضی! برای هر دو هم کلی کار داشتیم، گفتم به مامان که از اینترنت در بیار خب!

مامان صفحه ها رو گذاشته بود جلوش که توی دفترم برام بنویسه و منم خودمو بی وقت و موقع و بیش از حد لوس کرده بودم و شعر می خوندم و دفترم رو دستم نگه داشته بودم و نمی دادم به مامان، تا اینکه مامان دفتر رو از دستم کشید... سمت چپ صورتم خراشیده شد، مامان انقدر غصه خورد و زاری کرد که نگو....گفت از این به بعد نه میگم بنویس نه کاری دارم بهت! حداقل اینجوری هم نمیشی که من انقدر حرص بخورم و خودخوری کنم. مشخص هم نشد دفترم کشید به صورتم و یا ناخن مامان. خلاصه از اونروز مامان مرتب کرم سیکابیو میزنه و مراقبت میکنه ...اما تا خوب نشه صورتم آروم نمیگیره که....

واقعا هم دیگه نمی گه بنویس، بخون، ساز بزن! هیچی نمیگه! دعا کنین زودتر خوب شه، صورتم رو میگم نه مامانم!!!!!

* دوشنبه 19 اسفند، برگشتن از کلاس موسیقی، با خاله رفتیم بهار و کمی گشتیم و خریدی کردیم و ... 

چند وقتیه دلم ساعت مچی میخواد و چیزی که بپسندم ندیدیم.... دیشب بعد از کلی جست و جو، دیده و پسندیده، اما... مامان با تبانی با آقای ساعت فروش، وانمود کرد سالمش رو ندارند و باید از انبار بیارند و اونموقع نخریدیم فقط برای اینکه سورپرایز شم... اما خب خریدیم! الانم توی کمده و مامان قایمش کرده بهم عیدی بده. اوماکس سفید. خیلی خوشگله. مبارک. از اونجاییکه دلم طاقت نمی آورد مامان حتی فاکتور و اس ام اس بانک رو نشونم داد که مطمئن شم خریدیم و بعدا میریم می گیریم!!!!


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیستم اسفند 1392 و ساعت 8:46 |
یه نمونه کار/ اثرات داشتن دوست مسیحی!/ امتحان نماز و ...
نمونه ای از شنیده ها و جوابهای پرت و پلای من، وقتی که صبح ها در خواب ناز هستم و مامان سعی داره با هر کلکی من رو بیدار کنه:

*سه شنبه 29 بهمن: روزهای سه شنبه ورزش داریم و گاهی روز قبلش معلممون میگه اسباب بازی فکری بیارین. 

مامان: پارمیدا! پاشو دیگه! خواب بسه، ظهر میشه ها! برو دست صورت بشور، صبحانه بخور.....

من: هیچ واکنشی!

مامان: مامانی، اگه بیدار نشی دیرت میشه، بعد وقت نمیشه اسباب بازی فکری برداری ها!

من: بدبخت میشه؟!!!!

مامان: پاشو! کی بدبخت میشه؟ بدبخت نمیشه؟! میگم وقت نمیشه!!!!!

-------

اثرات داشتن دوست مسیحی:

از دی ماه که عید اونها بوده تا الان؛ یک روز در میان، درست در نقش پنی سیلین، به مامان میگم:

- مامان! من کی باید کفش و جورابم رو بذارم دم در تا برام کادو بیاره؟!!!!!!

-- به وقتش بهت میگم ببری بذاری!!!!!!

--------

* جمعه 25 بهمن، رفتیم پارک لاله با توپ و دوچرخه و ببعی و دخترخانم موفرفری! قبل از رفتن کلی گریه و زاری که باید مامان جون هم با ما بیاد، حالا مامان جون کلی کار داشت و گفته بود که نمیاد. من هم در حالت نیمه خوشحال از رفتن به پارک، که رفتیم دنبال مامان جون. گویا که بعد از ناراحتی من، مامان دوباره بهش زنگ زده و از او خواسته که حتما همراه ما بیاد من برم تاب بخورم، دوچرخه سواری کنم!!!!!!! عجبااااااا

برگشتن از پارک رفتیم پارچه مبل دیده و پسندیده و کار را یک سره کرده و به خانه برگشتیم!

اونجا من شدیدا کوسن میخواستم، اما اصلاً زیبا نبودند و مامان جون قول داد فردا به من یه کوسن خوشگل بده. 

* شنبه 26 بهمن، مبل ها رفتن که خوشگل بشن! من که یادم رفته بود مامان جون بهم قول کوسن داده، اما او که یادش نرفته بود... عصری که با یه کوسن صورتی عروسک دوزی شده و روبان خوشگل رنگ روتختی ام؛ اومد خونمون انقدر ذوق کردم که نگو......... بهم گفت یادمون نره قول هامون مهم اند. اگه قول می دیم دختر خوبی باشیم و به حرف بزرگتر گوش کنیم و ....... عمل کنیم.

* یکشنبه 27 بهمن، از کلاس زبان رفتیم خونه مامان جون. (بماند که عجب داستانی بود نبودن ماشین و تاکسی گرفتن مسیر به مسیر ... همیشه 6 خونه بودیم، این بار 7 گذشته بود که رسیدیم)

مامان و خاله طبق برنامه سورپرایزی که خاله چیده بود، رفتن برای تماشای تئاتر. اما گویا برنامه به تعویق افتاده و میشه هفته آینده. خیلی سورپرایز شدند همینطوری اش هم!!!

* دوشنبه 28 بهمن، خدا رو شکر اوضاع من و موسیقی خوبه و رضایت استاد جلب!!! و صد البته رضایت مامان جلب تر!!!!!!

* هفته آخر بهمن، خانممون یه روز تشهد و سلام رو پرسید و من بلد نبودم. انقدر بهم برخورده بود که نگوووووووووووووووو 

توی راه برگشت و کل هفته انقدر خوندم و تکرار کردم تا بالاخره یه جوری از آب در اومد. قرار بود شنبه 3 اسفند بپرسه و هر کی بلد باشه یه جایزه خوب بهش بده. از من پرسید من 17 شدم. مامان میگه چرا؟ میگم نمیدونم! من همه رو بلد بودم اما از یه رکعتی شروع کرد تا دو رکعتی!!!! من قنوت رو خوب بلد نبودم. اما خانممون گفت خیلی خوب خوندی.( نیست دفعه قبل فقط بلد بودم اولش رو بگم، از اون لحاظ) در نتیجه کاشف به عمل اومد که نماز دو رکعتی مدنظر بوده نه فقط تشهد و سلام!

* پنج شنبه 1 اسفند، صبح 10 تا 11:30 کلاس جبرانی زبان داشتیم و خب من خیلی خوش شانس بودم که مامان اسفند ماه کلاس خودش تشکیل نمیشه! رفتیم کلاس و برگشتن ماژیک خریدم برای خودم و کادو تولد برای تولد فردا.

* جمعه 2 اسفند، تولد دوستم نیلا بود که الان کلاس اولی است، اما از مهد کودک با هم دوست بودیم. رفتم و خوش گذشت. مامان و بابا و مامان جون هم مدت زمانی رو که من تولد بودم رفتند نمایشگاه مصلی.



+ نوشته شده توسط در یکشنبه چهارم اسفند 1392 و ساعت 10:14 |
برف/تعطیلی مدرسه/لباس عید/تولد دوستم/گوسفندعزیز!/چشم پزشکی/کارنامه
* شنبه 5 بهمن، عصری من و مامان و مامان جون رفتیم بیرون که مامان پالتو بخره. البته نیت این بود ولی ما اصلا به دنبال خرید برای او نرفتیم! رفتیم من بلوز و سارافون خریدم برای عید. مبارکه به سلامتی. سبز و سورمه ای، دامنش چهارخونه، کلاه هم داره. (مامان هم پالتو نمی خواد که! دیگه هوا گرم شد!!!!)

* یکشنبه 6 بهمن، بعد از کلاس زبان من رفتم خونه مامان جون و مامان دندانپزشکی.

* چهارشنبه 9 بهمن، بعد از تعطیلی مدرسه، مامان ها با معلممون جلسه داشتن و بعد هم کارنامه هامون رو دادند. همه رو بسیار خوب شده بودم و خیلی هم خوشحال! در طول جلسه ما بچه ها توی حیاط بودیم. انقدر آتیش سوزوندیم که بهمون بادکنک دادن بازی کنیم سرمون گرم شه!!!!!

* دوشنبه 7، 14 و 21 بهمن در حدی در کلاس موسیقی خوب بودم که استادم پلک نمی زد نگاهم میکرد! بهم قول جایزه کارتون داد و برام دست میزنه و این هفته هم من رو بوسید از خوشحالی اش! فکر کنم دفعه بعد پایکوبی و بزم راه بینداره!!!! با این حساب باید یه چند جلسه حال گیری کنم گویا!!!!

دوشنبه 7، برگشتن رفتیم کتاب آوای پیانو رو هم خریدیم و با بابا برگشتیم خونه. بنا بر قول مامان؛ رفتیم یه توپ هم خریدم برای مدرسه بردن زنگهای ورزش روز سه شنبه. چون از توپ های مدرسه خوشم نمیاد!

دوشنبه 21، که چهارمین هفته متوالی بی عیب و نقص بود، مامان به عنوان جایزه بر اساس سلیقه خودم، سی دی باب اسفنجی جدید خرید.

* از چند وقت قبل برای سه شنبه 15 بهمن ساعت 7:30 صبح چشم پزشکی وقت داشتم(چک آپ سالیانه). دوشنبه که مامان اومد به معلممون گفت من فردا کمی دیرتر میام، معلوم شد فردا همه دوم های منطقه تعطیل اند چون معلم هاشون جلسه دارن. اومدیم خونه مامان تماس گرفت وقت رو بذاره یه هفته دیگه که متوجه شد اگر کنسل کنه تا اون ور سال وقت ندارن. خب حالا ببینین چقدر سخته که تعطیل باشی! بازم 6 صبح بیدار شی! این تا اینجا به کنار! شب با بارش شدید برف، فردا رو تعطیل اعلام کردند! یعنی من دوبله تعطیل شدم!!!!!

سه شنبه صبح زود من و مامان و بابا رفتیم چشم پزشکی. دکتر تا 9 نیومد. نتونسته بود ماشینش رو از پارکینگ بیاره بیرون و خلاصه که با آژانس اومده بود و.... من رو معاینه کرد و گفت همه چی اوکی است. خدا رو شکر.

بعد از دکتر، به جای خونه رفتن رفتیم پارک اندیشه و من تاب برفی و سرسره برفی بازی کردم و خیلیییییییییییییییییی عالی بود!!!! یه خانمی هم داشت عکس هنری می گرفت که مابین عکس هاش از من هم گرفت! تازه بعدش هم اومد گفت آره! واقعا عالی بود! البته منظورش عکسهایی بود که خودش گرفته بود احتمالا!!!!! 

ما هم که قرار نبود بریم پارک، دوربین نداشتیم و مامان با گوشی اش ازم عکس گرفت:



* چهارشنبه هم مدارس تعطیل شد و ما عصری با مامان جون رفتیم پارک. این بار مجهز و دو دوربینه! اما هنوز عکسهای اون دوربین روی کامپیوتر ریخته نشده و این عکس هم با گوشی مامان می باشد!

مامان و مامان جون از سرما یخ زده بودن، اما من حاضر نبودم از پارک و وسط برفها بیام بیرون!!!!! با کلی قول گرفتن برای فردا و برف بازی دوباره حاضر شدم بریم خونه. اما توی حیاط خونه مامان جون نشستم و آدم برفی درست کردم!!! شب من و مامان خونه مامان جون موندیم. مامان صبح رفت کلاس و من و مامان جون رفتیم پارک. این هم سه بار پارک برفی!

(فردا تولد دوستم هلینا دعوت هستم، مامان رفت یه گوسفند شبیه ببعی کلاه قرمزی خرید که بذارم روی کادوی اصلی اش که بازی فکری بود، اما من حاضر نشدم اون ببعی رو بدم! برای اولین بار بود که این کج خلقی رو کردم و مامان هم با قول گرفتن اینکه دیگه اکه برای کسی کادو خریدیم از این کارها نکنم حاضر شد ببعی رو بده به خودم و رفت برای دوستم باب اسفنجی خرید.)

عصری هم مامان بابا اومدن دنبالم و من رو بردند خونه هلینا اینها تولد. تولد خوب بود و بعد هم اومدن دنبالم و رفتیم خونه. 

* سه شنبه 23 بهمن، یکی از عمه هام و مامانی و باباحاجی ناهار مهمون ما بودن، مامانی و باباحاجی شب قبل اومدن پیشمون، البته دیر بود و من خوابم برده بود. 


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 و ساعت 10:57 |
امتحانات/ شهربازی/جشن میلاد پیامبر/تولد درسا

* اندر احوالات امتحانات براتون بگم که مثل خیلی از کارهای دیگه ام انگار مودیه! یه وقتها عالی یه وقتها خوب! توی دو هفته گذشته معلممون 3 بار امتحان ریاضی گرفته، سومیش چهارشنبه بود 25 دی. مامان اومد با معلممون صحبت کنه که برای بی دقتی چه باید کرد؟ که دید اون دلش بیشتر پره و کلی از هممون برای مامان گله کرد. گفت بلدن اما بی دقت اند! جا می اندازند! بهشون میگی چک کن بعد بیار ورقه تو، یک ثانیه بعد میارن تحویل میدن میگن چک کردیم! گفت این بار ساعت بلدن، دفعه بعد بلد نیستن! این بار تقارن بلدن دفعه بعد بلد نیستن! خلاصه که مامان با شنیدن این حرفها دید که دیگه حرفی نمونده بگه! همه رو معلممون خودش حفظه!!!!

دو بار ازمون امتحان دیکته گرفت که اولی رو یه غلط کوچولو داشتم شدم بسیار خوب و دومی رو شدم عالی. وقتی از در مدرسه اومدم بیرون چنان جیغ بلندی زدم و گفتم: مامان!!! عالی شدم! عالی شدم!!! که انگار یا دفعه اولم بوده!!! یا اینکه مثلا انتظار دیگه ای داشتیم!!!!

* دوشنبه 17، اوضاع موسیقی معمولی بود ولی معلمم یه درس (یکی از آهنگهای بتهون صفحه 6)از کتاب چهل آهنگ رو بهم درس داد تا شاید ذوق کنم!

* دوشنبه 23، اوضاع موسیقی عالی بود عالی! استادم گفت نمیشه همیشه همینطوری باشی! تو که میتونی چرا یه وقتها اونجوری یه وقتها اینجوری؟!( عطف به اینکه من کلاً همین طوری هستم! یه وقتها اخلاقم عالی، یه وقتها داغون!!)

امروز تازه امتحان ریاضی بار دوم بود و من بسیار خوب شده بودم. برگشت از مدرسه هم رفتیم برای تولد دوستم درسا که چهارشنبه 25 است، کادو خریدیم 13 بازی و کارت موزیکال هم گذاشتم رویش. یک کارت هم برای خودم جایزه خریدم! برگشتن از کلاس موسیقی هم باقالی جایزه خریدیم!!!!!( این جوایز همه به سلیقه خودمه و مامان دخالتی در انتخابشون نداره!)

* پنج شنبه 19 دی، تولد دوستم درسا دعوت بودم که چون مامان کلاس داشت و تولد هم زود شروع میشد من نرفتم.

* جمعه 20 دی، بعد از ظهر حدود ساعت 4، رفتیم شهربازی امیر و تا 8 اینها اونجا بودیم و حسابی بازی کردم و کلی جایزه گرفتم توی کارت، قرار شده در مواقع نیاز به تشویق از این گزینه نیز استفاده شود!

* یکشنبه 22 دی، معلم زبانمون با مامانها جلسه داشت. گفته بود: پارمیدا و پانیذ کوچکترین بچه های این کلاس هستند و بقیه همه 12 ساله اند! خب کاملا واضحه که اونها می تونن سریع تر یاد بگیرن، این یه اشتباه بزرگ آموزشگاه در این کلاس بندی بوده. اما با همه اینها از پارمیدا راضی ام و خیلی خوبه. فقط برای اینکه توی کلاس با این بزرگترها اذیت نشه توی خونه سی دی رو چند بار بیشتر گوش بده.

* سه شنبه 24 دی، مدرسه یه جشنی گرفته بود توی سالن اجتماعات خانه معلم. جشن میلاد پیامبر با عنوان پدرخوب با حضور پدرها(ترجیحا) و بچه ها. درست سر ساعتی که من کلاس زبان دارم! مامان اول گفت نمیریم جشن و میریم کلاس. بعد دیدم بابا اومد خونه، انقدر ذوق کردم که نگووووووووو

حاضر شدیم و سه تایی رفتیم جشن. ای بد نبود. شب که مامان با دو تا از دوستهای کلاس زبانم صحبت کرد متوجه شد که اون دو تا هم نرفتند کلاس! و از اون با مزه تر اینکه تیچرمون(به قول خودم) هم نرفته و یه تیچر دیگه رفته سر کلاس بچه ها!!!!!

برگشتن از جشن، رفتیم یه عروسک کفشدوزک خریدیم برای خواهر دوستم که میخوام برم تولدش.

* چهارشنبه 25، از مدرسه اومدیم خونه، ناهار و حمام. مامان جلوی موهام رو برام فر کرد. دیگه حاضر شدیم و مامان بابا من رو رسوندند تولد درسا( ما دو تا درسا توی کلاسمون داریم) و خودشون رفتن سینمااااااااااااااااا

رفته بودن سینما فیلم " جیب بر خیابان جنوبی" و می گفتن خیلی هم خوب بوده. به من هم تولد خدا رو شکر خیلی خوش گذشته بود.

* پنج شنبه 26، رفتم خونه مامان جون اینها، مامان رفت کلاس و من مثلا اونجا درس خوندم. انقدر اذیت کردم و بداخلاقی کردم و اشتباه اشتباه جواب سوالاتم رو نوشتم که نگووووووووووووووو فقط برای اینکه ثابت کنم مامانم راست میگه من یه وقتها این جوری ام یه وقها اونجوری!

* جمعه 27، موندیم خونه و با کمی اخم و ... کمی کارهامو انجام دادم، عصری رفتیم شهروند خرید و گشتی زدیم اومدیم خونه. فقط برای اینکه جو و حالم عوض شه، بسکه ماشالله این دو روز خوش اخلاق بودم و فعال و کوشا!


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و هشتم دی 1392 و ساعت 10:43 |
آبعلی/یلدا/این عمو رو تا اون عمو.../غوز پنبه!/بافتنی!!
* پنج شنبه 28 آذر،  رفتیم نمایشگاه یلدا. به من که خیلی خوش گذشت با وجود اینکه شلوغ بود، یه برف خیلی ریز به مدت کوتاهی هم داشت می بارید. . در کل از این جور نمایشگاه ها خوشم می یاد! کلی هم خوردنی و خرت و پرت برای خودم خریدم.
* جمعه 29 آذر، رفتیم آبعلی برف بازی. از یه ارتفاع نه زیاد و نه کم؛ سر خوردیم سه تایی؛ من و مامان و بابا. مامان من رو محکم با دست راستش نگهداشت که زمین نخورم که یکدفعه شیب تند بود و من و بابا افتادیم روی دست راست مامان و کشیده شدیم رو برف و یخ ها....دست مامان به شدت ضرب دیده. من انقدر گریه کردم که مامان بابا و دکتر اورژانس بیشتر سعی داشتند من رو آروم کنند! 
همون موقع رفتیم اورژانس و گفت شکستگی نداره اما ضرب دیدگی شدیده و حدود دو هفته بسته باشه. بعدش برای اینکه حال من بهتر شه رفتیم آدم برفی درست کردیم و با بابا سر خوردیم و خلاصه خوب بود. اما دقیقه ای یک بار از مامان می پرسیدم: خوبی؟؟؟؟؟ حدود ساعت 2 از اونجا برگشتیم و اومدیم تهران، رفتیم شایلی ناهار و رفتیم خونه از خستگی خوابیدیم!
از اونروز به بعد هم مرتب سراغ دستش رو می گیرم و هر وقت هم دستم رو می گیره، می پرسم : کدوم دستته؟ دست خرابه؟؟؟؟!!!!

در این دو هفته رانندگی، تا حدی آشپزی و خانه داری تعطیل بود!!!! از مدرسه به خونه اومدن خیلی سخت بود بی ماشین برامون. الان کبودی و ورمش بهتر شده. درد هم کم شده خدا رو شکر.

* شنبه 30 آذر، یلدا، تولد مامان جونم بود و رفتیم خونشون. شام بودیم و یلدا و تولد مبارک بازی. 

کادو فشارسنج دیجیتال، شمع، شامپو رنگ و رژ مو و چای ساز. مبارکه به سلامتی مامان جون. شب زودتر برگشتیم خونه حدود 11.5، چون همینطوریش هم صبح ها برای مدرسه سخت بیدار میشم.

امروز لیانا نوه ی عمه ام به دنیا اومد. تولدش مبارک.

* دوشنبه 2 دی، رفتیم خونه دخترعمه ام دیدن لیانا،یه هاپوی قرمز برای نی نی و شکلات خوری شکل برگ هم برای مامان نی نی خریدیم، شام اونجا بودیم و شب 10 اینها برگشتیم خونه. رسیدیم خونه فهمیدیم فردا مدرسه تعطیله!!!!!

* سه شنبه 3 دی و چهارشنبه 4 دی هم که مدرسه به دلیل آلودگی تعطیل شد و سه شنبه خونه مامان جون بودیم و مامان صبحش رو رفت دندون پزشکی. 

* پنج شنبه 5 دی، مامان رفت کلاس؛ بابا شرکت، مامان جون خونه نبود و من پیش خاله موندم تا مامان از کلاس اومد دنبالم.

* جمعه 6 دی، رفتیم هایپرسان با مامان جون اینها، کارت شهربازی ام رو نبرده بودم و کلی بهانه گیری کردم. یه کتاب داستان "جودی انجمن مخفی تشکیل می دهد" خریدم، چون کتاب خیلی دوست دارم بعدش اخلاقم خوب شد.

این کتاب ترجمه شده است و کلی اسم و لغات خارجی داره، مثل فرانک که اول می خوندمش: فرانَک! و یا سنت که رفتم از مامان پرسیدم این چیه؟ و کلی واحد پول برام توضیح داد! این کتاب برای گروه سنی از من بالاتره، اما چون خوشبختانه خیلی کتاب می خونم توی خوندنش مشکلی نیست!

* یکشنبه 8 دی، من و یکی از هکلاسی های زبانم، به یه دوست مشترک مسیحی مون کادوی سال نو دادیم و قرار شد ببره بذاره زیر درخت کریسمس.

* سه شنبه 10 دی، شهادت و تعطیل رسمی، تا حدود ظهر خواب بودم و بعد دیگه وسایل جمع کردیم و شب رفتیم خونه مامانی. معلممون گفته بود چهارشنبه هر کسی می خواهد بیاد مدرسه و هر کسی نمی خواهد میتونه نیاد. احیانا شما که فکر نمی کنین من از دسته اول بودم؟!!!!!! خب با این حساب ما تا پنج شنبه شب اونجا موندیم. 

چهارشنبه شب برف بارید. می خواستم برم حیاط برف بازی که خیلی سرد بود، مامان هر چی ژاکت و پالتو و شال و کلاه برده بودیم!! روی هم روی هم به من پوشاند و بعد اجازه داد برم حیاط! خداییش هم خیلی سرد بود!!!!

پنج شنبه با فرایین اینها رفتیم کوه، برف بود و کمی گردش کردیم و برف بازی. داشتیم برمی گشتیم خونه مامانی که دشت پنبه دیدیم....پیاده شدیم و چند تا شاخه هم چیدیم آوردیم. مامان میگه:

- به اینها میگن غوزه پنبه. ببین چقدر قشنگن.

-- مامان! یعنی پنبه ها رو آوردن به اینها چسبوندن؟!!!!!

- نه مامان! اینها خودش در اومده. بعد اینها رو می چینن می برن کارخونه، بعد میشه همون پنبه های تمیز و بسته بندی.

-- مامان! برام غوز پنبه بکن ببریم خونه!!!!!

این هم من وسط غوز پنبه ها:

* استفاده "تا" به جای "از" !!!

- چهارشنبه شب رفتیم خونه عموی بابا دیدن مادربزرگش که مریض بوده..... توی راه برگشت به بابا میگم:

بابا! من این عمو رو تا اون عمو بیشتر دوست دارم!!!!!!

- مامان برای دستش که باید گرم نگه می داشت، ساق دست خریده بود. من انقدر ازش خوشم اومد که نگووووووو

پنج شنبه شب خونه مامانی بودیم و یکی از عمه هام داشت بافتنی می بافت... به مامان گفتم برای من هم ساق دست بباف!! این گفتن همانا و خلاصه شب تعطیل توی سرما، بیرون رفتن و خریدن دو کلاف کاموای براق قرمز و قهوه ای به سلیقه خودم و میل بافتنی همانا!!!! اونهم مامان من که هرچی فکر کرد یادش نیومد آخرین باری که بافتنی بافته که بوده!!!!! خودش گفت شاید برای طرح کاد دبیرستان!!!!!

از بس ذوق داشتم، همون شب مامان بافت... اما اصلا ازش خوشم نیومد. یه جورایی شبیه اسکاچ شده بود، چون نخش لمه و براق بود!!!! به مامان میگم:

- مامان! من ساق تو رو تا این بیشتر خوشم میاد!!!!!! برای من هم بخر، نمی خواد ببافی اصلاً!!!!!!

-- باشه می خرم، بهترِ من! فقط می خواستی دو کلاف نخ و میل بذاری روی دست من؟!!!!

شنبه 14 دی، مامان که اومد مدرسه دنبالم، برام ساق دست خریده بود قرمز خوشرنگ. انقدر ذوق کردم و از خریدنش خوشحالم که هنوزم برای مامان عجیبه!!!!!!!

کلی هم ساق خودم رو با ساق مامان مقایسه کردم و به این نتیجه رسیدم: ساق من تا ساق مامان خوشرنگ تر و خوشگل تره!!!!

*جمعه 13 دی مامان جون اینها ناهار اومدن خونمون و خاله برای کلاس زبان که باید ماسک درست می کردیم، ماسک روبی و اون یکی موشه رو درست کرد که خیلی هم خوشگل و سه بعدی بودن!!!


+ نوشته شده توسط در شنبه چهاردهم دی 1392 و ساعت 11:20 |
آی درس می خونُم، درس می خونُم!!/مریض شدم/عملیات مهدکودک
این صم*د آقا که می گفت: مشق مینویسُم، مشق مینویسُم... که معرف حضور همه تون هست!!!!! حالا چی شده که یادش کردیم؟! الان براتون میگم: آی درس می خونُم! درس می خونُم! به شیوه خودم، اینجوری:

یکشنبه 17 آذر، از مدرسه رفتیم خونه، بعد ناهار رفتیم کلاس زبان، وقتی برگشتیم من رفتم خونه مامان جون تا مامان بره دندون پزشکی. قرار شد من همه تکالیفم رو انجام بدم اونجا....

شب مامان با دهن یه طرفی! از دندون پزشکی برگشت و رفتیم خونه..... ساعت 8:20 :

مامان: همه کارات انجام شد؟ کاریت نمونده؟

من: (فقط سکوت و قیافه کمی ناراحت و درهم)

مامان: پارمیدا؟! کارات تمومه؟؟؟؟ 

من: دوباره همون شکلی!!!!

مامان: اصلا چه کارایی داشتی؟!!

من: رونویسی از درس خوش اخلاقی.

مامان: خب. نوشتی؟

من: نه!

مامان: چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

من: کتاب نیاوردم. جا مونده مدرسه.

مامان: بعد الان میگی؟؟؟ تازه بعد از 10 بار که با اصرار می پرسم؟؟؟؟ دیگه چه کاری داشتی؟

من: ریاضی دو صفحه باید حل می کردیم.

مامان: خب حل کردی؟ بیار چک کنیم.

من: نه!

مامان: چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من: کتاب نیاوردم!!!!!

مامان: می تونین این بار خودتون قیافه مامان رو تصور کنین!!!!!!!

در ادامه داستان، مامان کتاب های ریاضی و فارسی رو دانلود کرد. لپ تاپ رو گذاشت جلوی من تا رونویسی کنم. دو صفحه ریاضی هم از شانس خوبم! طراحی فرش و کاشی با اشکال هندسی بود!! که بابا فایلش رو برد و برام پرینت رنگی گرفت آورد و من انجام دادم... اینکه تا 10 شب بیدار بودم و تکالیف انجام می دادم رو هم داشته باشین البته!!!!

اینجوری بود که یاد صم*د آقا کردیم!!!! آی درس می خونُم، درس می خونُم!!!!!!!

* دوشنبه 18، از مدرسه اومدم کسل بودم، کمی خوابیدم و موقع رفتن به کلاس موسیقی مامان بیدارم کرد و دید تب دارم شدید. درجه گذاشت 39! به جای کلاس رفتیم دکتر. بهم استامینوفن و سرماخوردگی گفت بخورم فقط. گفت تا آخر هفته مدرسه نرم و چهارشنبه دوباره برم مطب برای کنترل مجدد. تا صبح تب داشتم. دارو هم خورده بودم اما تب پایین نمی اومد. مامان و بابا پاشویه و پیشانی شویه و دست شویه!!! انجام دادند برام تا صبح که دیگه بهتر شدم. همین که حوله رو می گذاشتن روی دستهام یا صورتم، از خواب می پریدم و ...... این وضعیت تا 6 صبح ادامه داشت.

سه شنبه مدرسه نرفتم، کلاس زبان هم نرفتم. چهارشنبه قرار بود بریم با بچه ها سینما فیلم"عملیات مهد کودک" که چون تب نداشتم رفتم سینما، معلممون هم مریض بود نیومده بود، مامان هم زود اومد دنبالم و برگشتیم خونه.

چهارشنبه رفتیم دکتر و گفت بهترم و آنتی بیوتیک نداد، فقط قطره آدتین داد و قرص جوشان ویتامین سی که من خودمم میخوردم.

اما از شنبه 23، شروع کردم به سرفه های وحشتناک، بخور سرد و شلغم و هیچ دارویی بهترم نکرد. 

بخور شلغم رو تا حالا تجربه نکرده بودم. وقتی مامان گفت پتو بیار و بعد قابلمه رو آورد، فکر کردم مثل خونه سازی می خواهیم با هم اونجا شلغم بخوریم!!!!!!!

یکشنبه، امتحان فاینال زبان داشتم و Excelent گرفتم. دیکته هم داشتیم و من فقط یه غلط داشتم، طبق معمول i  را در Skirt ننوشتم!!!!! 

شب از بس سرفه کردم، رفتیم شب برای دفعه سوم دکتر! تا سه نشه بازی نشه!!!! این بار گفت سینوزیت شدی و حالا مجبوری آنتی بیوتیک بخوری. اونهم دو شیشه! کو آموکسی کلاو. شربت زادیتن. اسپری بینی سینتوز.

من از بو و مزه این دارو متنفرررررررررررررررررررررررررررررررم. بیچاره خواهد شد مامان تا من این رو بخورم و خوب شم.

راستی توی کنترل قد 130، وزن 30. دکترم میگه خوبه.

* دوشنبه 25، کلاس موسیقی خوب بود. استاد سخت گیرم بهم 18 داد! گفت کتاب چهل آهنگ رو هم گرفتم تا دفعه بعد با خودم ببرم.

* سه شنبه 26، پیانو برای اولین بار کوک شد! مدتی بود یه صدایی می داد که مامان کم مونده بود بگه: میخوای تمرین نکنی؟! بس که صداش تیز شده بود!!!!


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 و ساعت 10:6 |
امتحان/کارنامه/لوبیای سحرآمیز/جایزه دندان پزشکی/زبان گوسفندا و ...
* جمعه 17 آبان، به مناسبت تولد مامان، که البته 18 است، ما و مامان جون و خاله رفتیم رستوران ایتالیایی کاره. من پاستا سفارش دادم و غذام رو هم خیلی دوست داشتم. بعد رفتیم بی بی کیک گرفتیم و رفتیم خونه تولد تولد! برای مامان پیانو هم زدم و خوش گذشت.
البته بهش گفتم سورپرایزمون رو اجرا کنه..... چی بود؟ اینکه من آهنگ بالرین رو بزنم و مامان با*له بر*قصه!!!!! خلاصه که من میتونم مجبورش کنم از این کارها هم انجام بده!!!!! بعد دیگه خوشم اومده بود از این برنامه! تا جایی که فکر کنین سمفونی میزدم و ازش همون درخواست رو داشتم!!!!! نیست حالا اونهم خیلی بلد بود!!!!!

* یکشنبه تا سه شنبه( 19 تا 21) که مدارس به علت آلودگی تعطیل شد و به به! کلاس زبان هم تعطیل شد، به به! فقط کلاس موسیقی برقرار بود که چون من خیلی زرنگم کلا! بسیااااااااااااااار سوال کردم از مامان که مطمئنی تعطیل نیست؟ می خواهی زنگ بزنی ببینی باید بریم یا نه؟!!!!! مامان گفت زنگ زدن نداره، کلاس برقراره.

بالاخره رفتیم کلاس! درس هام رو تقریبا خوب زدم با یکی دو تا اشکال.

* سه شنبه 21 صبح مامان رفت باشگاه.( آهان یادم رفته بود بگم که مامان از 14 آبان میره باشگاه. من رو که میذاره کلاس زبان، روبروش برای خودش باشگاه پیدا کرده و خودش رو از الافی نجات داده، ضمن اینکه امیدواره چربی اش هم بیاد پایین.) بعد اومد خونه و وسایلمون رو جمع کردیم و قبل از ظهر رفتیم سمت خونه مامانی. ناهار رسیدیم. بودیم تا 5 شنبه بعد از ناهار عاشورا که دیگه برگشتیم تهران.

* جمعه 24 آبان، صبح مامان جون اومد و شعله زرد نذری پختیم. جای همگیتون خالی.... بسیار خوب شده بود. خاله هم اومد و من و او با هم تزیین کردیم و بعد از ناهار به همسایه ها تقسیم کردیم . برای دو تا از دوستهای کلاس زبانمم هم بردیم خونشون بهشون دادیم. قبول باشه الهی.

* شنبه 25 آبان، از مدرسه که داشتیم بر می گشتیم هنوز خیلی دور نشده بودیم که تصادف کردیم.. با یک تاکسی که دوبله ایستاده بود... من که داشتم خیلی غصه می خوردم، مامان زنگ زد و بابا خودشو بهمون رسوند. ترک موتور سوار شده بود که فوری برسه! حالا تو اون وسط، هی بهش میگم بابا! خطرناکه آخه! چرا موتور سوار شدی؟! می افتی!!!!!!

بعد از جمع و جور شدن داستان، رفتیم تعمیرگاه و ماشین رو گذاشتیم و رفتیم خونه. از قبل قرار بود امروز بانی رو ببریم پارک، قسمت خرگوش ها. رفتیم خونه مامان جون و با خاله رفتیم پارک لاله. تا بانی رو گذاشتیم توی قفس دو تا مرغ غول پیکر اومدن سمتش و نوکش زدن. اون طفلکی مظلوم هم هیچ دفاعی از خودش نکرد... من و خاله جیغ و داد و گریه و ناله... مامان هم مرتب صدا میکرد آقاهه رو که نمیخوام بدش ببریم...بالاخره بانی رو پس گرفتیم. مامان و خاله کلی نازش کردن و آروم شد و رفتیم پارک پردیسان. بماند که چه بگرد بگردی کردیم تا اون قسمت پارک رو پیدا کردیم و ..... بالاخره رفتیم کلنیک و اونجا تحویلش دادیم. گفتن از عکس و سی دی تهیه میکنن، چکش میکنن و سالم باشه فردا میره پیش بقیه خرگوشها....

هرچند خیلی ناراحت بودیم که دادیمش پارک ولی هم برای خودش بهتر بود و هم برای خاله که زیاد بهش وابسته شده بود...

* یکشنبه 26، صبح جلسه مدرسه بود مامان ها و معلممون. بعد مامان جایی کار داشت رفت و اومد دنبالم و رفتیم خونه. 

* دوشنبه 27، کلاس موسیقی ای بد نبود ولی می تونست بهتر باشه. استادم گفت اصلا یکی از آهنگها رو کار نکردی. گفت وقتی کار نکردی من الان چی یادت بدم؟ چی بهت بگم؟ یواشکی هم به مامان گفت شایدم هنوز یک کم برای این کار زود بوده براش. البته این یواشکی رو منم شنیدم! و شد بهانه برام! اومدیم بیرون به مامان میگم شایدم من هنوز کوچیکم برای این کار! که مامان گفت نخیر! خیلی هم اندازه ای!!!!!!

عاشق اینم که توی سرما بیرون باقالی پخته بخورم. مامان برای اینکه بهم خوش گذشته باشه در کنار کلاس موسیقی، برام باقالی خرید و توی راه قدم زنان خوردیم. بعد هم بهم گفت از این هفته به بعد هر وقت درسهات رو خوب زدی، برگشتن برات باقالی می خرم. (خداییش دیگه فکر کنم همه راههای تشویق رو انجام داده! فقط من کمی تنبلم! همین!!! و البته کمی بازیگوش)

* از سه شنبه 28 آبان تا جمعه 1 آذر، شرکت بابا در نمایشگاه غرفه داشتن و حسابی گرفتار و دیر می اومد. چهارشنبه هم خاله اومد دنبالم و من رفتم شب خونه مامان جون اینها موندم که فردا مامان میخواد بره کلاس و بابا نمایشگاهه من اذیت نشم. 

* پنج شنبه ظهر، مامان هم از کلاس اومد اونجا و بابا هم عصری اومد و دیگه بودیم تا شب. دندون مامان شکست! داشت عناب میخورد. بابا عناب دوست نداره، به مامان گفت برای همین که اینها سفت اند دندونت شکست!!!!!! شب هم خونه مامان جون موندم و نرفتم خونه! خوش گذشته بود!!

* جمعه ظهر مامان اومد دنبالم و گفت دیگه باید بریم خونه! هپلی رو ببریم حموم! منظورش به من نیست ها!!!!

که رفتیم خونه خلاصه و هپلی با مامانش رفت حموم!!!!

* شنبه 2 آذر، امتحان دیکته داشتیم. 20 شدم. خیلی هم خوشحال بودم، معلممون هم برای بیستم یه تاج خوشگل کشیده بود. 

توی کلاسمون، به دیوار، یه لیستی از همه مون هست و جلوی اسم هامون برای درس های مختلف، وقتی که عالی باشیم، خانممون مروارید می چسبونه برامون. اگه بدونین که چه ذوقی داره وقتی تعداد مرواریدها زیاد میشه....

* یکشنبه 3 آذر، صبح که بیدار شدم، مامان بهم گفت: شب خواب چی می دیدی که می خندیدی؟!!! 

گفتم: ا!!! می خندیدم؟! خواب می دیدم یه بچه زرافه رو سوار ماشینمون کردیم و جا نمیشه! هی سرش از ماشین میره بیرون! هی سرش رو میاره جلو میزنه به تو و خلاصه..... این رو که داشتم برای مامان تعریف می کردم دیدم اونهم می خنده!!!!!! به قول خاله ماشالله توی خواب هم شوخ طبعی هات باهاته!!!!!!

امتحان علوم داشتیم. شفاهی بود و خانم ازم پرسیده بود که اگه فقط یک گلدان داشته باشیم و بخواهیم وجود نور و نبود نور رو برای گیاهان روش امتحان کنیم چی کار می تونیم انجام بدیم؟

که گفته بودم: نصف گل رو پاکت می کشیم سرش تا بهش نور نخوره، بعد می بینیم که اون قسمت پژمرده میشه و بقیه گلدان سرحال می مونه!!!!! و خب نمره کامل گرفته بودم و به قول خودم بیست شدم! تازه مروارید هم گرفتم!!!!

عصری بعد از کلاس زبان رفتیم خونه مامان جون، من موندم و مامان رفت دندانپزشکی که یه فکری به حال دندان شکسته اش بکنه!!!


* دوشنبه 4 آذر، امتحان نوشتاری داشتیم و ظهر که مامان اومد دنبالم همچین سرحال نبودم! انگار پاکت کشیده باشی سر گل!!!! کاشف به عمل آمد که چندین اشتباه عجیب و غریب در امتحان داشتم و "بسیار خوب" نگرفتم، معلممون برام نوشته بود: خوب است... 

عصری رفتیم کلاس موسیقی، اوضاع خوبه. استادم هم خیلی سخت نگرفت. بهم 19 داد! گفت 20 مال وقتیه که آهنگ دفعه اول در بیاد!!!!( تازه میگم سخت نگرفت اینجوریه!!! حالا ببینین وقتهایی که سخت می گیره چه جوریههههههه!!!!)

* سه شنبه 5 آذر، امتحان ریاضی داشتیم. نتیجه خوب بود با یکی دوتا بی دقتی که مامان همچین هم خوشش نیومده بود!!! عصری رفتیم کلاس زبان و از اونجا بابا اومد و رفتیم دندان پزشکی. یکی از دندانهام رو سطحی پر کرد و یکی رو عصب کشی و پانسمان.

* چهارشنبه 6 آذر، شب خاله اومد دنبالم و رفتم خونه مامان جون اینها موندم. شنبه امتحان قران و هدیه های آسمانی دارم.

* پنج شنبه 7 آذر، مامان از کلاس اومد خونه مامان جون و بابا هم عصری اومد. بودیم تا شب و رفتیم خونه. قرار شد فردا بریم آبعلی.

* جمعه 8 آذر، صبح خبر دادن که مادربزرگ بابا فوت کرده. مامان و بابا و مامان جون رفتن مراسم و من موندم پیش خاله، کلی هم شاکی بودم که برنامه بهم خورده!!!! کذکلکه خوندم برای امتحان! تا شب اومدن دنبالم و رفتیم خونه.

* شنبه 9 و 16 به جبران تعطیلی آلودگی فوق العاده زبان برقراره. 

* یکشنبه 11 آذر، کلاس موسیقی ام 3:30 تا 4 رفتم. خوب بود. استادم میگه تنها مشکلم کم تمرین داشتن است. که البته این روزها واقعا وقت کم آوردم.

طی این دو هفته برای درس علوم چند لوبیا گذاشتیم یخچال که جاش سرد باشه و چند تا هم در محیط خانه و خلاصه بردیم خانممون دید و نمره مون رو داد. بعد اونهایی رو که جوونه زده بودن کاشتیم توی گلدون. لوبیاهای من بلند قد کشیدن و بالای بالاش دو تا برگ دارن! مامان هی میگه اینها مثل لوبیای سحر آمیز اند. من هم که نمی فهمیدم موضوع چیه... یه کمی از قصه اش رو بران گفت و بعد گفت اصلا صبر کن برات پیدا میکنم داستانش رو ....

* سه شنبه 12 آذر، وسط کلاس زبانم اجازه مرخصی گرفته و رفتیم برای پر کردن دندان عصب کشی شده ام. روکش هم گذاشت برای دندونم و خلاصه روز سختی بود اما من بسیار بسیار متین برخورد کردم و هیچی نگفتم. فقط یه زیر لب گاهی غر زدم. دستهام هم می لرزید نه از درد شاید از استرس که مامان دستهامو توی دستش گرفت و نوازش کرد تا آخر کار دندانپزشکی و اوضاع بهتر شد. آخر هر جلسه دکتر جایزه بهم میده. ازم پرسید: دفعه قبل بهت چی دادم؟ گفتم پاک کن فانتزی.

گفت خب بیا ببین چی دوست داری؟؟؟ در کشوی جایزه رو هم باز کرد و ...

- پازل نشونم داد گفت اینو میخوای؟

-- نه! نمیخوام.

- خودکار نشونم داد؛ اینو دوست داری؟

-- نه! نمیخوام.

- مداد فانتزی نشونم داد؛ اینو دوستش داری؟

-- نه! نمیخوام.

- یه بسته کاردستی نشونم داد که توش کاغذ رنگی های مختلف بود و یه سری هم عکس که باید کاغذ ها رو برش می زدیم و می چسباندیم برای عکس ها. اینو میخوای؟؟؟

-- نه! نمیخوام!!!!

دکترم مونده بود خب دیگه چه پیشنهادی بهم بده که با شوخی بهم گفت: میخوای با هم بریم تجریش خرید؟!!!!!!!

مامان از خنده غش کرده بود! آخرش دکترم گفت بیا همه رو نگاه کن هر چی خواستی بردار. بالاخره یه خودکار ماتیکی مورد قبول افتاد!!!!!! به انضمام اینکه یه مجله نی نی ها داشت روی میز انتظار که توش روش درست کردن موش با جوراب یاد داده بود. آخر سر بهش گفتم: یه مجله دارین بیرون که ازش 3 تا دارین. توش یاد داده موش درست کنیم. من اون مجله رو ببرم؟ موش درست کنم؟ بعدا بیارم؟ دکترم با خوشحالی از رضایت من! گفت: بله که میتونی ببری، ببرش برای خودت عزیزم. 

* چهارشنبه 13 آذر، بعد از یک هفته شلوغ؛ وقتی از مدرسه رفتیم خونه قرار شد کمی استراحت کنیم که مامان خودش یه برنامه ای چید که نشد! فایل صوتی حسن و خانم حنا در لوبیای سحر آمیز رو دانلود کرد و گذاشت گوش کردیم. خب دیگه معلومه که خواب از سر آدم می پره!!!!!

تو این هفته بهمون کارنامه مهر و آبان رو دادند که خیلی خوب بود، فقط 3 مورد خوب زده بود برام. معلممون واقع بینانه دیده بود یعنی در طول این 2 ماه. اگه یه روز علوم سوال کرده بود و من داوطلب نبودم جواب بدم همون رو گذاشته بود خوب. مامان راضی بود و مشکلی نبود.

شب رفتم خونه مامان جون اینها. هم بابا سرما خورده و هم مامان فردا کلاس داره خونه نیست.

* پنج شنبه 14 آذر؛ برف و بارون می اومد و خوا خیلی خوب و البته سرد بود. من و مامان جون رفتیم پارک و کلی ازم عکسهای خوشگل گرفته. مامان ظهر و بابا عصری اومدن اونجا. بابا مریض بود رفت دکتر و رفت خونه. مامان جون آخر شب من و مامان رو رسوند خونه. امروز مامان جون به عنوان جایزه کارنامه ام بهم مداد رنگی لیرا خوشگل کادو داد. مرسی مامان جون مهربونم.

* جمعه 15 آذر صبح رفتیم خرید. عصری مهمون داریم. پسرخاله بابا که یه دختر یه سال کوچکتر از من داره و خاله بابا. اومدن عصری. ما با هم حرف داشتیم و بازی کردیم تا غروب که اونها رفتن. 

* توی همین هفته به روز داشتم نوشتاری حل میکردم. یه عکس انداخته برای چوپان راستگو که گوسفندا دارن غرق میشن. نوشته 3 جمله از زبان گوسفندها بنویس. فکر می کنین چی نوشتم؟؟؟؟؟

- به به به به به به ( اینها یعنی بع )

- م م م م م م م م ( اینهم صدای گوسفنده!!!)

تازه سوالم از مامان اینه که: سومی اش رو چی بنویسم؟!!!! مامان که از خنده غش کرده فقط دوربین آورد و از کتابم عکس گرفن و بعد هم پاک کرد و توضیح داد که مثلا چی بنویسم!!! مثل اینکه وای وای دارم غرق میشم!!!!!

* و حالا ادامه نوشتاری: اگر دو تا بال داشتین چی کار می کردین؟؟؟؟

جواب من: می رفتم پارک و روی ماشین ها هم جیش نمی کردم!!!!!!!

داستان از این قراره که تعدادی کفتر چاهی پشت بام خونه ما رو برای تفریح در نظر گرفته اند و از آن بالا به روی ماشینهای پارک شده جلوی ساختمون مقدار زیادی عنایت می فرمایند!!!!!!!



+ نوشته شده توسط در شنبه دوم آذر 1392 و ساعت 11:25 |
بوت نو مبارک/سرگروه شدم!/روز دانش آموز مبارک/بینی ام کیپت کیپته!

* از روز سه شنبه 7 آبان، مامان جون و بابا سرما خوردند و خیالمون رو راحت کردند که آخر هفته هیچگونه برنامه جالبی نخواهیم داشت! هر دو هم چهارشنبه رفتند دکتر. مامان هم از فرصت استفاده کرد و یک قابلمه به چه بزرگی آش شلغم پخت! آخه میدونین هیچ وقت دیگه ای نمی تونست چنین چیزی به خورد ما بده!!!!

صبح چهارشنبه ساعت 8 مامان رفت دکتر! به صرف صبحانه دارو! بهش گفته بود قرصهایی که برای کم کاری خوردی زیاد بوده و مقدارش رو کمتر کرد! 

من میگم چند وقته مامان دست از کم کاری برداشته برای همین بوده پس!!! از اون ور بوم افتاده!!!! برای چربی هم یه داروی دیگه بهش داده و گفته شبی یک ساعت روی تردمیل بدو. حالا ما چون تردمیل نداریم، قراره من و مامان توی خونه دنبال هم بدو بدو کنیم!!!! براش خوبه! گرگم و گله می برم بازی کنیم اصلا!!!! هم اون خوب میشه هم من یه همبازی پیدا میکنم!!!!!!

پنج شنبه صبح، مامان رفت کلاس و من و بابا هم که حالش بهتر شده بود رفتیم شرکت. ظهر مامان اومد شرکت دنبال من و رفتیم بوت بخریم. با مامان جون هم که حالش بهتر شده قرار داشتیم و با هم رفتیم. بوتی که پسندیدم پنج رنگ سفید، مشکی، طوسی، قهوه ای و قرمز داشت که یکی از یکی خوشگل تر... اما من بنا بر رسم هر ساله ام سفید رو انتخاب کردم. به نظرم از همه شون شیک تر بود. مبارک باشه. شب هم رفتیم خونه مامان جون اینها و تا دیر وقت اونجا بودیم که با هشدار مامان که داشت خوابش می برد؛ برگشتیم خونه.

جمعه هم برای اینکه گشتی زده باشیم و از خونه رفته باشیم بیرون، رفتیم شهروند خرید.

* شنبه 11 آبان، با خوشحالی اومدم از مدرسه بیرون و به مامان میگم:

- من سر گروه شدم... سرگروه بهار و النا و .....

-- خب حالا چه کاری باید انجام بدی؟

- باید مواظب باشم درس گوش بدن. مشق هاشونو درست بنویسن. ساکت بشینن و.... راستی باید یه کیسه هم ببرم برای آشغال که چیزی زمین نریزن و یا هی نخوان وسط کلاس از جاشون بلند شن!

مامان! خانم فقط شاگرد زرنگ ها رو سرگروه میکنه.

-- بعله!!!! یعنی من خیلی از این موفقیتت خوشحالم! و از وظایفی که بهت سپرده شده!!!! به خصوص این آخری!

* یکشنبه 12 آبان، از کلاس زبان برگشتیم و تکالیف مدرسه ام رو انجام داده ام... که مامان بهم میگه وسایلت رو جمع کن، مرتب بذار توی کیفت که دیگه کاری برای فردا نمونه. همینکه میام کتاب فارسی رو بذارم توی کیفم، سیمش میخوره توی چشم راستم و خیلی قرمز شده و کمی هم درد گرفت. این هم از مرتب سازی وسایل مدرسه!!!!

مامان رو پشیمون کردم! نه؟ بهتر نبود خودش وسایلم رو جمع میکرد؟!!!!!!

* دوشنبه 13 آبان، روز دانش آموز بر خودم و خودتون مبارک. امیدوارم به هیچ عنوان برای ما از اون برنامه های شاد و مفرح که مجبوریم 2 ساعت توی حیاط و شاید روی زمین بنشینیم نداشته باشن اصلا به ادا( اصلا و ابدا) !!!!!

صبح که بیدار شدم، قرمزی چشمم کمی بهتر بود. اما توی راه خوابیدم و به نظر مامان هم اومد که کمی خُرخُر میکنم انگار....

جلوی در مدرسه که رسیدیم، مامان بیدارم کرد و در حال پیاده شدن بهش گفتم: مامان! بینی ام کیپت کیپته!!(شما بخوانید کیپ!!) 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه سیزدهم آبان 1392 و ساعت 8:57 |