جایزه شهربازی/خریدعید/تولدها/سالگردازدواج/کارنامه/تصادف و..

* دوشنبه 27 بهمن، کلاس موسیقی خوب بود، بابا اومد دنبالمون رفتیم لارستان برای بررسی پیانویی که استادم معرفی کرده بود و می گفت تعویض کنین؛ که خب فعلا کنسل شد. 

* چهارشنبه 29 بهمن، بابا برای من و مامان دو تا دسته گل زیبا به جهت ولنتاین خریده بود و اومد خونه. ولنتاین، سپندارمزگان مبارک.

* پنج شنبه 30 بهمن، مامان بعد از کلاس اومد خونه مامان جون اینها. من خیلی اصرار داشتم که امروز بریم شهربازی امیر. بابا هم اومد و قبول کرد و من و مامان و بابا رفتیم. اولش مامان می گفت شما دو تایی برین، اما ما قبول نکردیم و مامان رو هم بردیم. 

میدونین موضوع مهم و اصرار من برای چی بود؟؟؟ برای اینکه دفعه قبل که مامان و خاله رفتن تئاتر و بابا من رو برد شهر بازی، متوجه شدیم که امتیاز کارتم خیلی خوب و زیاد شده و میتونم از جایزه های خوب اونجا انتخاب کنم.... و حالا میخواستم حتما مامان هم بیاد و جایزه ام رو بگیرم...

اول رفتیم و کلی بازی کردم و بعد رفتیم سراغ جایزه ها...

امتیازم 4992 بود و بهم کلی امکان انتخاب می داد: زرافه قد بلند با گردن متحرک، شیر،... و ست میز آرایشی اسباب بازی با صندلی و سشوار و....

مامان بابا انتخاب رو گذاشتن به عهده خودم. خیلی سعی کردم بر علاقه ام به میزآرایشی غلبه کنم و زرافه رو بگیرم که انگار مامان و بابا هم خوششون اومده بود و می گفتن چه بامزه است!!!! اما مامان و بابا گفتن اون چیزی رو بردار که ازش خوشحال تر میشی، همونی رو که میخواهی! ( آخه میدونین اونها می دونستن من چی رو میخوام!!!!) و بالاخره من انتخاب کردم: میز آرایشی

مراحل تحویل جایزه کلی طولانی شد، فرم خروج کالا زدن، امتیاز منو تو کارت صفر کردند، کارتن میز آرایشی رو آوردن و پایه های میز و صندلی و آینه اش رو از هم جدا کردند و بسته بندی کردند و.... بالاخره با گفتن" مبارکت باشه" کادو رو بهم دادن. خیلی مبارک باشه...کلی ذوق کردم!!

اومدیم خونه مامان جون اینها، خاله می گفت این جایزه است یا جهیزیه؟!!!! گفت من فکر کردم انقدر میگی میخوام برم جایزه ام رو بگیرم حالا با یه چیز کوچولویی بر می گردی مثلا! 

میز رو سر هم کردم و کلی بازی کردم. سشوار و آینه اش رو باتری گذاشتیم و حسابی سرم گرم بود. آرایشگاه زده بودم و مشتری هام رو یکی یکی به نوبت صدا می کردم!!! 

 * جمعه 1 اسفند، شروع خانه تکانی! اتاق من و اتاق مامان بابا کل روز رو وقت گرفت به اضافه مرتب و جابه جا کردن لباسهای چمدانها و کمد و کشوها. که البته مامان جون برای لباسها به دادمون رسید و کلی کمکون کرد. ناهار هم به زور پیش خودمون نگهش داشتیم و دیگه عصری رفت. مرسی مامان جون مهربون

ناگفته نماند که از صبح که بیدار شدم تب داشتم و هیچ نشانه ای از بیماری نبود. دارو داد مامان بهم در طول روز و غذای ساده تا فردا که دکترم باشه و برم من رو ببینه.

شب من پیش مامان خوابیده بودم و هر بار که مامان یا بابا یک ساعت در میون( طیق شیفت تعریفی شون) دست می گذاشتن روی پیشونی و صورتم تا ببینن تب دارم یا نه، من بیدار میشدم و می گفتم: تب دارم؟ آره مامان؟ بابا؟ من تب دارم؟ و عجیب بود که یه ترس و هراسی از تب داشتن در من بود که نگووووو . مامان بابا هم هر بار می گفتن نه خوبی، فقط دارو رو بخور بخواب که خیالمون راحت باشه....

* شنبه 2 اسفند، مدرسه نرفتم چون تا صبح نخوابیده بودم. ساعت 2 هم رفتیم دکتر با مامان. قبلش هم رفتیم برای دکترم و منشی گل نرگس خریدیم، به یک دسته روبان زرد و به دیگری روبان سفید زده بود گلفروشی و خوب شده بود. دکتر گفت چیزی ام نیست دارو هم نمی خواد خوب میشم. گفت اگه تا 24 ساعت دیگه بازم تب داشتم بهش زنگ بزنیم که خدا رو شکر دیگه تب نکردم. برای امروز و فردا هم بهم استراحت داد که مدرسه نرم و گواهی داد.

* یکشنبه هم مدرسه نرفتم و عصری رفتیم کلاس زبان.

* دوشنبه 4 اسفند، موسیقی اصلا خوب نبود، دلیل مهمش هم مریض بودنم و تمرین نداشتنم. استادم هم اصلا اصلا راضی نبود و این حرفها هم خیلی براش ملاک نبود!!

* سه شنبه 5 اسفند، ساعت 10 کارنامه میدن و بعدش هم بچه ها تعطیل میشن. من و مامان هم نرفتیم مدرسه، بابا رفت مدرسه و کارنامه ام رو گرفت و تکالیف رو هم پرسید. همسر یکی از معلم های سوم فوت شده و مدرسه هم کمی درگیر این مراسم بوده، برای همین خیلی از درس خبری نبود امروز و مامان هم به استراحت من افزود!

کارنامه ام عالی. همه توضیحات و نتایج عالی عالی. 

* پنج شنبه 7 اسفند، مامان کلاس و من خونه مامان جون اینها پیش خاله، مامان جون هم صبح رفته بود آزمایشگاه و دکتر. مامان جون اومد خونه، با هم رفتیم ولیعصر سر قرار با مامان و پیش به سوی خرید شلوار کرم مجلسی دخترانه شیک ( بدون یه عالمه نگین و برق برق.......)!!!!!

خب الحق که باید گفت پیش به سوی خریدددددددددددددد

از ساعت 1:30 تا 6:30 که موفق به خرید شدیم تفریبا مغازه ای در چندین منطقه باقی نمانده بود که نپرسیده باشیم. بالاخره موفق شدیم و شلوار زیبایی خریدیم...مبارکه به سلامتی. 

ولی از شدت خستگی دیگه دنبال کیف و کفش نرفتیم، فقط یه جا پوشیدم و بد نبود و گفتیم ولش کن باشه بعدا!!!!!

رفتیم خونه مامان حون اینها. بابا هم اومد اونجا و شام رفتیم رستوران دارچین. به مناسبت سالگرد ازدواج مامان و بابا( 8 اسفند). خیلی شب خوبی بود. مامان جون اینها بهمون کادو آب مرکبات گیری دادند. مرسی. 

* جمعه 8 اسفند، ادامه خونه تکانی! پذیرایی و کف و دیوار آشپزخانه. چون داخل کابینت ها رو مامان توی هفته تمیز کرده بود کم کم، دیگه تا آخر شب درگیر زدن پرده ها و .. بودیم. بابا پرده رو از خشکشویی آورد، یکی دوجا خط تا داشت، مامان دوباره یه نیمه اتویی بهشون زد! و بالاخره قسمت دوم سریال خانه تکانی تمام شد!!!!

ساعت حدود 8 مامان جون اینها طبق قرار قبلی، با ساندویچ! اومدن خونمون و شام خوردیم. بعد دیگه کمی تو جمع و جور کردن کمکمون کردند و رفتند و ما هم خوابیدیم.

* دوشنبه 11 اسفند، صبح بابا رفت اراک کار داشت و گفت شب بر میگرده. کلاس موسیقی خوب بود و جایزه تل نگین دار مشکی خرید مامان برام. بابا شب که اومد ازش سراغ جایزه ام رو گرفتم که قراره برای کارنامه ام بخره. گفت جایی نبوده که بتونه برام جایزه بخره و حتما تا آخر هفته می خره.

* سه شنبه 12 اسفند، امروز مدرسه به علت جلسه آموزگاران ساعت 11:30 تعطیل میشه، مامان هم نرفت سر کار و بابا من رو برد مدرسه.

مامان که می خواست این فرصت طلایی خونه بودن رو از دست نده، 6:30 صبح به خاله اس ام اس میزنه که میایی بریم شهروند خرید عیدی و اینها؟؟؟

خاله با وجود اینکه صدای گوشی اش رو هم شنیده بوده، با خودش میگه هیچ آدم عاقلی 6 صبح با آدم کار نداره و خلاصه گوشی اش رو نگاه هم نمیکنه!!!!

مامان دیگه ساعت 8 صبرش تموم میشه و زنگ میزنه خاله رو بیدار میکنه! میگه به نظرم میاد امروز خیلی خوابیدی!!!!! بیا بریم بیرون خرید!

بعد از اینکه خاله رو متقاعد میکنه که باید بریم! خاله میگه پس با ماشین تو بریم که فرده! مامان میگه: ماشین ندارم که! رفتن باهاش مدرسه!!!

خاله :خب پس فکر کردی چه جوری باید بریم؟! 

دوباره خاله میره تو فاز فکر کردن و پیدا کردن راههای تخیلی برای عبور از طرح احمقانه زوج و فرد! خلاصه یه راه بی نظیری پیدا میکنه و میاد دنبال مامان. نکته مهم اینجاست که مسیری که می شد 20 دقیقه ای شهروند آرژانتین باشن، دقیقا 1 ساعته میرن!!!!!!! 

بالاخره پس از طی مسافتی طولانی و سپری شدن زمانی نه چندان کم! میرن فروشگاه و برای مامان جون یه شمعدان خوشگل و یک گوشی بی سیم پاناسونیک میخرن و موفق!!!! بر میگردن! 

مامان میاد مدرسه دنبال من و خاله میره دنبال کارهای خودش! دیدین سحر خیز بودن کامروا شدن!!!! به همه کاراشون هم رسیدن!!!!

عصری فاینال زبان داشتیم و excellent شدم و خوشحال. مامان جایزه برام یه ماگ کوچولوی اسباب بازی خرید، به درخواست خودم.

شب بابا اومد خونه و برام جایزه کارنامه ام رو که قول داده بود، خریده بود. یک چراغ مطالعه فانتزی دراگون. خیلی دوستش دارم و کلی ازش خوشم اومد. توی این چند روز از بس ازش استفاده کردم 3 بار شارژش کردیم!!!!

 * چهارشنبه 13 اسفند، عصری با مامان جون قرار گذاشتیم و رفتیم کیف و کفش عید خریدم. مشکی ورنی با یک گل درشت خوشگل. مبارکه به سلامتی.

مامان بابا رفتن برای دوستم ساینا که تولدش فرداست، یک چراغ مطالعه خریدن به شکل گربه آبی رنگ.

* پنج شنبه 14 اسفند، صبح مامان رفت کلاس تشکیل نشد و برگشت خونه. عصری هم مامان و بابا من رو بردند تولد ساینا و خودشون رفتن شهروند خرید و سینما فیم لامپ 100 دیدن و اومدن دنبالم و رفتیم خونه.

* جمعه 15 اسفند، شام تولد کارن دعوت بودیم و رفتیم خونشون. مبارک باشه کارن کوچولو. خوب بود و خوش گذشت، شب اومدیم خونه ساعت 11 بود و لالا.

* دوشنبه کلاس موسیقی خوب بود و برگشتیم خونه، بابا با دوستش که نامه آپارتمان در مشهد رو برای تعطیلات عید برامون آورده بود دم در بودن. بعد هم مامان جون با یه آقایی اومدن که بالکن رو که آب میده به پایین ببینن باید چیکار کنیم که خب ظاهرا باید از کف جمع شه و خیلی داستان داره. خصوصا الان که خونه تکانی هم کردیم. قرار شد فعلا آب نریزیم بمونه این کارا برای اونور سال.

* چهارشنبه 20 اسفند، صبح که میرفتیم مدرسه، تصادف کردیم. طرف مقصر بود و افسر مدارک رو گرفت و بعد مامان بابا منو رسوندن مدرسه و بعد رفتن بیمه و دنبال کارای ماشین و ظهر اومدن دنبالم و رفتیم ماشین رو تحویل صافکاری دادیم و پیاده رفتیم خونه. خدا رو شکر که خودمون خوبیم و... مامان صبح هم خیلی ناراحت شد و هم خیلی ترسید.... سر راه خونه رفتن غذا گرفتیم و رفتیم خونه. بابا کلیدش مونده بود دست مامان، رفتیم آژانس گرفتیم دادیم برد براش و ... خلاصه روز پر ماجرایی بود.... خیره انشالله.

* پنج شنبه 21 اسفند، مامان کلاس نداشت و خونه بودیم با هم. رفتیم آرایشگاه موهامونو کوتاه کردیم  مبارکه و بعد دیگه کمی خرید و اومدیم خونه تا عصری. شب بابا رفت ماشین رو گرفت و اومد. 

* جمعه 22 اسفند، صبح ساعت 9 رفتیم دنبال مامان جون اینها و رفتیم صبحانه بیرون و املت و .... خیلی خوب بود. بعد رفتیم نمایشگاه بوستان گفت و گو. دوست مامانم مرجان اونجا غرفه داشت. رفتیم دیدیمش و بهم یه دستبند کادو داد و مامان هم یه دستبند و بابا هم یه نشانگر کتاب خریدند و دیگه گشتی زدیم و رفتیم پارک لاله بازی کردم. بعد رفتیم ناهار نشاط که حدودای 3 بود. از اونجا هم رفتیم سمت خونه. بابا رفت خونه و ماها پیاده شدیم رفتیم جوراب شلواری خریدیم و حباب ساز تفنگی. بعد هم رفتیم خونه و کارامونو جمع و جور کردیم و لالا. بابا هم که سر درد داشت و کلا خوابیده بود.

 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 9:49 |
سفرنامه شاهرود

در یک اقدام غافلگیر کننده!!!! مامان و بابا تصمیم گرفتند تعطیلات 22 بهمن رو بریم شاهرود. صبح دوشنبه مامان شروع میکنه گشت و گذار دنبال هتل و تا ظهر موفق میشه در شهر بسطام 7 کیلومتری شاهرود، دو تا اتاق برای ما و مامان جون اینها در هتل جهانگردی بسطام رزرو کنه!!!!! کمی ناباورانه بود اما واقعا شد!!! 

عصر دوشنبه، من و مامان رفتیم کلاس موسیقی، خوب و عالی... قرار بود جایزه ام رفتن به کافی شاپ باشه!( به دنبال همون یکشنبه هفته قبل که مامان با مامانهای دوستهای کلاس زبان من، رفته بودند کافی شاپ ناتالی! اونهم در مدت زمانی که من داشتم سر کلاس زحمت می کشیدم و درس میخوندم!!! از مامان قول گرفته بودم که هر چه زودتر!!! من رو هم ببره کافی شاپ!)

بعد از کلاس موسیقی کمی برنامه مون تغییر کرد و با بابا قرار گذاشتیم رفتیم بازار موبایل، بابا گوشی خرید، مبارکه... بعد هم طبقه سوم همون بازار رفتیم کافی شاپ ریور و شکلات گلاسه مهمون بابا شدیم.

رسیدیم خونه انقدر دیر وقت بود که من فقط خوابیدم و مامان هم خسته بود نتونست وسایل سفر رو جمع کنه. 

* سه شنبه 21 بهمن، صبح بابا من رو برد مدرسه و مامان موند خونه وسایل جمع کرد و برای عصرانه توی راه کوکوسبزی پخت. ظهر هم بابا اومد مدرسه دنبالم و اومدیم خونه. ناهار خوردیم و ساعت 2 رفتیم دنبال مامان جون اینها و حدود 2:30 حرکت. الهی به امید تو...

توی راه، در گرمسار بستنی خوردیم، توی راه هم کوکوها رو بعنوان عصرانه و دیگه حدود 9:30 شب رسیدیم بسطام. هوا در طول مسیر عالی، خنک و بارانی.

برای شام رفتیم اتاق مامان جون اینها مهمونی و شام کتلت خوردیم. سعی کردیم زود بخوابیم تا فردا بتونیم بریم گشت و گذار.

* صبح چهارشنبه 22 بهمن، بعد از صبحانه در هتل، رفتیم به سمت آبشار طبیعی بسطام... برف و یخ اونجا بود و سرد سرد....

آقایی که مسئول اونجا بود علیرغم بی میلی ما برای بالا رفتن و رسیدن به طبقه دوم از پله های فلزی مارپیچ و خیس و یخ زده! کلی اصرار داشت که تا اینجا اومدین یعنی نمی خواهین آبشار رو از بالا ببینین؟!!!!!

اولش فکر کردیم از بس که بازارش کساده و از بس هوا سرده کسی نمیاد اینجا و پول ورودی نمیده!!! خیلی سعی داره ما رو راغب کنه! اما بالاخره خودمونم در نهایت بی امکاناتی راضی شدیم و رفتیم بالا...

شایدم یه جورایی باعثش من و خاله شدیم! خاله دست من رو گرفت و کمکم کرد و ذره ذره جلوتر رفتیم، هر یه قدمی هم که جلوتر می رفتیم درست عین فاتحان قله اورست!! می ایستادیم و برمی گشتیم رو به مامان و عکس می گرفتن ازمون! انقدر باحال بود!!!!!  

از این جای داستان به بعد خاله لقب: خاله قهرمان رو گرفت!!!!! آخه خاله قهرمان در تمام طول مسیر به من می گفت نه به بالا نگاه میکنی و نه با پشت سری ها حرف میزنی! حرفی هم با کسی داری بگو من میگم! جلوی من هم برو که اگه لیز خوردی بیفتی روی من و خلاصه تو نخوری زمین! مرسی خاله قهرمان!

باز من حداقل بوت پام بود، خاله که کفش پیاده روی پارچه ای! مامان هم یه چیزی تو همون مایه ها بیخود! مامان جونم همینطور. بابا هم یه مثلا کتونی پوشیده بود....حالا بعدا میگم چرا مثلاً کتونی؟!!!

بالاخره همگی موفق شدیم و رسیدیم بالا... آبشار بسیار زیبا بود، ارزش رفتن رو داشت.

نه به اولش که همه با شک و تردید میخواستن بیان بالا برای دیدن آبشار! نه به ادامه اش که بابا خیلی وسوسه شد و بالا و بالاتر رفت تا اینکه سُر خورد و خورد به مامان و دو تایی با هم نقش زمین شدند!!!! مامان کمر درد و بابا سردرد و گردن درد گرفت!!!! مامان جون هم انقدر ناراحت شده بود که دیگه به شکل عصبانیت بروز کرده بود، دعوامون کرد که اصلا بسه دیگه! بیایین بریم یه جای دیگه!!!!!!

مامان و بابا الان خوبن، همون حالت ضرب و کوفتگی داشته و موضوع جدی نبوده خدا رو شکر.( اون مثلا کتونی بابا رو هم برای این زمین خوردنش گفتم!)

بعد از این زمین خوردن مامان و بابا، مامان که مثلا متنبه شده بود! و می خواست مواظب بقیه گروه هم باشه!!! پشت سر مامان جون حرکت میکرد ... از بین آبهای یخ زده و سنگها که داشتیم رد می شدیم، مامان دید که مامان جون داره آروم از روی آبهای یخ زده رد میشه، برای راهنمایی! درست عین لیدر های حرفه ای!!! به مامان جون گفت محکم پات رو بذار! که سُر نخوری!!!!! البته یقینا منظور مامان این نبود که به جای سُر خوردن یخ بشکنه و بیفتی توی آب!!!!!!

یعنی فقط همین رو کم داشتیم که مامان جون هم با اون اخلاق خوبش بعد از زمین خوردن مامان بابا! خودش هم پاش کامل بره تو آب و خیس شه! 

خاله می گفت فقط خواهش میکنم دیگه راهنمایی نکن!!!!

خلاصه از این آبشار رسیدیم دم ماشین. خاله که کفش اضافه مامان رو با جوراب من پوشید! مامان جون هم که گفت خوبم!! 

 بعد از آبشار، رفتیم فروشگاه صنایع دستی و من یک جاقلمی سفال که روش پتینه کار شده و کار دست شاهرود بود بعنوان یادگاری و رسم همیشگی سفر خریدم. 

برای ناهار رفتیم رستوران درباری شاهرود، غذاش و فضاش هر دو خوب بود. تازه اونجا که رفتیم روی نیمکت های داخل سفره خانه نشستیم، دیدم که خاله قهرمان جوراب من رو پوشیده! کلی هم بهش خندیدم! 

بماند که قبل از ناهار هممون به شست و شو مشغول بودیم! شست و شوی گل های کفش ها! گل های پاچه شلوار! مامان جون که رسما نیاز به یک دوش داشت!! منم از بس دستشویی رو گلی کردم مامان مجبور شد برای حفظ ظاهر هم که شده آبرومون نره، گل ها رو آب گرفت!!! یعنی یک وضع و قیافه توپی داشتیم که نگو! 

رستوران خیلی شلوغ نبود و ما کلی عکس انداختیم! گوشی بابا هم که در این سفر نو است، مدام از خودم عکس می گیرم می گذارم برای بک گراندش!!!!!

خاله می گفت حالا واجب هم هست عکاسی و فیلمبرداری در این ریخت و قیافه!!!!

 بعد از ناهار رفتیم آرامگاه شیخ خرقانی. اونجا داخل آرامگاه از فرط خستگی درست عین عزادارن شیخ! ولو شده بودیم رو زمین!!!! مامان جون هم که هر جایی پیدا میکنه میره نماز بخونه! نماز مسافر شکسته است اما ما به نطرمون اومد دو برابر می خونه والله! از بس که مستحب و زیارت و شکر و اینهام در این سفر خوند!!!! داخل آرامگاه بخاری هم داشت و گرم و نرم! رومون میشد یه پتو و بالش کم داشت!!!!!

با مجسمه شیخ هم عکس یادگاری انداختیم و کلی هم نقشه کشیده بودیم که چون جلوی ورودی اونجا قره قروت مایع می فروشن- این مثلا کشف مامان بود- در برگشت قره قروت هم بخریم... که رفتیم دیدیم بعله! همانا نه ترش است و نه قره قروت! بلکه شیرین است و سمنو!!!!

از اونجا هم برگشتیم و رفتیم داخل بازار شهر، متاسفانه بیشتر مغازه ها تعطیل بودند، فقط مامان جون اینها چند بسته کاک تازه خریدن و من هم دو بسته شیرینی خرمایی سوغات خریدم برای همکلاسی هام بارون می اومد واقعا شرشر!!! خیلی هم نمی شد بگردیم.

رفتیم به سمت هتل، توی راه مسجد بایزید بسطامی بود. البته اول از همه روبه روش کلی مغازه های خشکبار فروشی بود! قیصی و لواشک و کشک و ...خریدیم و بعد رفتیم داخل مسجد. همه خسته و بی ذوق بودن که برن داخل رو ببینن. بابا گفت من میرم ببینم داخلش چه شکلیه... رفتن همانا و نیومد! ما هم سردمون بود و بارون میومد. رفتیم توی ماشین و بهش زنگ زدیم که بیا ما توی ماشین هستیم. از بابا اصرار که برگردین بیایین اینجا رو ببینین خیلی زیباست! و از ما انکار که نمیاییم! فردا میاییم اصلا! الان میخواهیم بریم هتل!!!!

بابا اومد و حالا که میدونست ما هم اونجا رو ندیدیم هی در وصف زیبایی های اونجا گفت و گفت تا رسیدیم هتل!

رفتیم هتل، تصمیم داشتیم بریم رستوران هتل شام بخوریم، اما به محض اینکه رسیدیم کلی قیافه های مجلسی دیدیم و فهمیدیم بعله! توی تالار هتل عروسی است و نمیشه رفت شام، رفتیم داخل اتاقمون و تلفنی سفارش دادیم، آوردند داخل اتاق و بعد از شام که در اتاق مامان جون اینها بودیم، از اونجاییکه خیلی خسته بودیم سعی کردیم زودتر بریم و بخوابیم! شب خوش.

* صبح پنج شنبه بعد از صبحانه، وسایل رو جمع کردیم، اتاق ها رو تحویل دادیم و رفتیم مسجد بایزید بسطامی. خیلی زیبا بود! بابا راست می گفت. یک لیدر هم بود که حسابی برامون توضیح داد... نکات جالبی داشت مثل اینکه: منار بسطام از نوع منار جنبان! در این بنای تاریخی وجود داشت که قدمتش 450 سال قبل از منارجنبان اصفهان بود!!! داربست هایی از سال 1352 برای مرمت این منار نصب شده بود که خب! وقتی هنوز داربست باقیست یعنی مرمتی در کار نیست!!!

داخل مسجد هم زیبایی خاص خودش را داشت... مامان جون یه عالمه رکعتی هم نماز خوند و منم عکس گرفتم! دیدین هر جایی که می نویسن عکاسی ممنوع! اصلا یه انگیزه خاصی میده به آدم که هنر عکاسی در خفا رو هم امتحان کنه!!!!! از اون لحاظ!

بعدش رفتیم دامغان. توی جاده دامغان با پسته های صورتی رنگی که اسمش بود ترش اناری! اما بعدا متوجه شدیم آبغوره است و جوهر لیمو!!!! آشنا گشته و در راه کمی خریدیم تا برسیم دامغان.

از دیدنی های دامغان مسجد تاریخانه دامغان و پیر علمدار رو دیدیم و کلی هم عکس انداختیم. این مسجد اولین مسجد ایران بوده بنابر گفته های پیر راهنما...

خانمی هم داخل مسجد در حال نوشتن یادگاری با خودکار!!!! دیده شد که البته ما فکر میکردیم دیگه نسل این جور افراد با فرهنگ! منقرض شده!!! و اگه به چشم نمی دیدیم باور نمی کردیم!!!! که خب خوشبختانه با برخورد بسییییییییییییییییییییار دوستانه و مودبانه بازدیدکنندگان! از خجالتش در اومدیم!!! پیر راهنما هم بهش تذکر داد و این خانم بازمانده از نسل ماموت ها ترجیح داد بقیه بازدید به سمت پیر علمدار رو با این وضع آبرو ریزی باهمامون همراهی نکنه!!!!!

در بازار دامغان گشتی زدیم و پسته ترش اناری که رنگش صورتی خوشگل ( اصلا همون رنگ صورتی اش شده بود سوژه خرید!!!) بود، خریدیم و دیگه حرکت به سمت تهران. توی راه باران نم نم می بارید و به گردنه آهوان که رسیدیم هوا سرد بود کاملا. رسیدیم گرمسار بستنی خوردیم و کمی اسفناج معروف! رو خریدیم و دیگه جایی توقف نداشتیم تا رسیدیم خونه که ساعت 9:30 بود. سفری کوتاه، اما جالب، پربار و دوست داشتنی بود.

یکی از نکات جامونده این سفر اینه که مدیونین اگه فکر کنین من توی ماشین در راه جاده، صاف نشستم و کم خوابیدم و روی دست و پای مامان جون و خاله و خصوصا مامان جون! انقدر نخوابیدم که حتی دو روز بعد از سفر هم مامان جون دستش درد میکرد!!!!

مثلا بیدار می شدم، مامان جون می گفت خب خالا خیلی خوابیدی! یک کم بیدار بمون دیگه! و من متوجه میشدم که مامان جون خسته شده! من جهت خوابیدنم رو به سمت خاله متمایل کرده و بقیه اش رو اونطرفی می خوابیدم!!!!

 به امید سفرهای دیگه و روزهای خوب و خوش برای همه...


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 11:1 |
تکیه کلام جدید! تو بمیری!!

این روزها تکیه کلام جدیدی پیدا کردم و زیاد هم ازش استفاده میکنم، البته فقط در مورد اشیاء! 

* دارم بدون اینکه جلوی پام رو نگاه کنم راه میرم و می خورم به پایه مبل! پام درد میگیره و می نشینم زمین و ناله کنان و در عین اینکه عصبانی هم هستم، رو به میز و پایه ی مقصرش!! میگم:

- ای بمیری تو! بمیری تو!!!!!

خب طبیعیه که اتفاقی برای میز نمی افته!!! مامان هم مرتب بهم گوشزد میکنه که: ببین! میز که نمی میره! اصلا زنده نیست که بخواد بمیره!!!! تو یک کم دقت کن در راه رفتن خب....

* دارم از توی کمدم چیزی بر میدارم و به شدت مشغول جست و جو توی کمد هستم.... که یهو یه چیزی از وسایلم از بس که مرتب هم گذاشتمشون توی کمد! سقوط آزاد میکنه اونهم مستقیم روی پای من!!!!

کارم رو رها میکنم و  می ایستم روبه روی کمد و میگم:

- ای تو بمیری! بمیری!!!!!

...

* دیشب متوجه شدم که انگار پشه پام رو نیش زده و قرمز شده و می خاره. البته که مامان گفت من پشه ای ندیدم تو این سرما که بخواد تو رو نیش بزنه، اما به هر حال پام قرمز بود و خارش داشت....

اول سعی کردم محلش نذارم... بعد دیدم نمیشه کمی خاروندم پام رو.... بعد دیگه شدیدتر تا اینکه حسابی قرمز شده بود و من هم عصبانی تر!!!!!!! 

بعد نشستم زمین و پاچه شلوارم رو تا زانو زدم بالا که قرمزی اش رو به مامان نشون بدم و میگم:

- ای بمیری تو پشه! بمیری تو پشه!!! بمیره هر کی تو رو ساخت!!!!


+ نوشته شده توسط در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 10:28 |
مخفیگاه/کوک پیانو/شازده کوچولو

این روزها حرفهای عجیب غریب زیاد میزنم.... از بررسی آناتومی بگیرررررررررررر تا توضیح درباره مخفیگاه شخصی خودم توی خونه و یادداشت هایی که هنگام عصبانیت یا خوشحالی روی یکی از سرامیکهای زیر پیانو( جایی که خیلی توی دید نیست) با مداد می نویسم و بعد پاکش میکنم....

دیروز مخفیگاهم رو نشون مامان دادم، حدفاصل پشت میز ناهارخوری تا پرده و پنچره. تازه رمزش رو هم گفتم. رمز رو باید روی یکی از صندلیهای ناهارخوری وارد کنیم و بریم تو. موقع خروج هم باید همین رمز رو دوباره بزنیم تا در باز شه...

وقتی هم وارد مخفیگاه بشیم، یه سررسید کوچک رو با دو خودکار فانتزی کوتاه صورتی و نارنجی اونجا گذاشتم که یادداشت هامون رو بنویسیم. قرار شد من از یه طرف سررسید با نارنجی بنویسم و مامان از طرف دیگه سررسید با رنگ صورتی....

دیروز اولین یادداشتهامون رو نوشتیم:

من نوشتم روز خیلی خوبی بود عالی.....

مامان نوشت روز خوبی بود کلاس زبان نرفتیم و چون پارمیدا فردا هم امتحان ریاضی و هم دیکته داره، کلی درس خوندیم...

بنابر عادت من تاریخ هم پای نوشته هامون زدیم....

مامان میگه: بخوام و نخوام داری بزرگ میشی...... هر چند عاشق کودکیت هستم، میدونم دلم برای بوی لحظه های کودکیت تنگ میشه... اما بزرگ شدنت هم در جای خودش فوق العاده شیرینه.... نفست بوی زندگی میده، بوی تازگی و طراوت.....

-----------------

* دوشنبه 22 دی، کلاس موسیقی اوکی، استاد راضی...  جایزه به دلخواه خودم یک ظرف بزرگ باقالی پخته که جاتون خالی توی سرما خیلی هم می چسبه...

* جمعه 26 دی، از ظهر منتظر آقایی بودیم که برای کوک کردن پیانو قرار بود بیاد، تا بالاخره ساعت 3 اومد و بیشتر از دو ساعت هم کار داشت. بعدش مامان شروع کرد آشپزی، سبزی پلو با ماهی تازه، که کلی زنگ زدیم به مامان جون اینها تا بالاخره راضیشون کردیم بیان دور هم باشیم، کلی براشون آهنگهای جدیدم رو زدم... اسپنیش رومانس و .....

* یکشنبه 28 دی، داشتیم میرفتیم کلاس زبان که برف و بارون گرفت حسابی...فکر کردیم چه برف اساسی میاد.... من انقدر نقشه کشیدم برای برف بازی که نگو!!!!!! رسیدیم دم در آموزشگاه برف و بارون بند اومده بود و خورشید زیبایی هم می تابید! درست مثل نیمرو در آسمان!!!!!

بعد از کلاس، مامان من رو شدیدا سورپرایز کرد و با خاله رفتیم تالار هنر، تیاتر"شازده کوچولو" خیلی خوب و دوست داشتنی بود. هرچند که مامان می گفت بعضی از حرفهاش خیلی مفهومیه و بعدا که بزرگتر شدی هم کتابش رو بخون هم دوباره تیاترش رو ببین. 

اومدیم خونه، اما.... محبور بودیم برای امتحان علوم فردا بشینیم درس بخونیم که خب تصور کنین بعد از گردش و تیاتر اصلا آدم دوست نداره درس بخونه!!!!

بماند که دوشنبه، خانم علوم هم نپرسید!

 


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 9:44 |
تولد مامان جون/هدیه کریسمس و بابانوئل/سوال؟!/جشن تکلیف/نامه نگاری!؟

* یکشنبه 30 آذر، صبح مامان رفت یه سری به مامان جون زد و برای رفتن به مشهد، خداحافظی کرد. عصری خاله مامان جون رو رسوند راه آهن و اومد خونه ما. یلدا رو با هم بودیم و شام خوردیم و عکس گرفتیم. بعد خاله رفت خونشون. یلدا مبارک، تولد مامان جون مبارک، جاش خالی نباشه.

* دوشنبه 1 دی، رفتیم مدرسه! چقدر این هفته یکی در میونه!!!! یک روز مدرسه یک روز تعطیل! عصری هم کلاس موسیقی و استادم راضیییییییییی به قول مامان: اون که راضی یعنی هممون راضی!!

* سه شنبه 2 دی، خاله ناهار اومد خونمون و بعدازظهر رفتیم حصارک گشت و گذار. خیلی خوب بود. همون جا تصمیم گرفتم که باید باتوم کوه نوردی داشته باشم!!! قبل از تاریک شدن هوا برگشتیم و رفتیم کمی ولیعصر گردی و منیریه!!! خرید باتوم! یه باتوم قرمز خریدم. مبارکه!

* چهارشنبه 3 دی، دوباره رفتیم مدرسه!!!! عصری هم بابا زود اومد خونه موند پیش من و مامان و خاله با هم رفتن تیاتر "مردی برای تمام فصول" ، من و بابا هم رفتیم شهربازی امیر و شام پیتزا و کلی به خودمون خوش گذروندیم. این بلیط تیاتر نطلبیده بود! قرار بود مامان جون و خاله برن، که چون مامان جون مشهد بود، مامان رو طلبید!!!

شب مامان جون اومده بود خونه و فقط تلفنی باهاش حرف زدیم. رسیدن به خیر.

* پنج شنبه 4 دی، مامان رفت کلاس و من و بابا خونه بودیم، بعداز ظهر رفتیم خونه مامان جون و تولد بازی گرفتیم، کادو کیف زرشکی مجلسی، سکه . من هم برای مامان جون پاپوش و یه آدم برفی کوچولو کادو گرفته بودم. مبارکه مبارک.

* جمعه 5 دی، بنابر قرار گذاشته شده ما و مامان جون رفتیم به صرف صبحانه بیرون! رستوران طوس. خاله کار داشت نیومد، بعد هم متوجه شدیم ماشینش خراب شده و رفتیم دنبالش و رفتیم خونه. غروب هم من و مامان و بابا رفتیم هایپر. کلی گشت زدیم و خرید و اومدیم خونه.

* یکشنبه 7 دی عصری؛ سوال های فلسفی...

- مامان؟ مگه نمیگن قدیم ها دخترها رو یا می کشتن یا می انداختن توی چاه؟؟؟

-- بله! البته نه ما ایرانی ها. عرب ها این کار ناشایست رو که از روی نادانی شون بوده انجام میدادن. ما در اون زمان هم دست دخترانمون رو می بوسیدیم

- حالا مامان ؟ میدونی سوالم چیه؟؟پس نباید اون موقع ها زن وجود داشته باشه، همه مرد بودن خب! پس کی اون بچه ها رو به دنیا می آورده؟!!!!!!

-- قیافه مامان: 

پ.ن. خوشم میاد که هر چیزی در مغز شماها جای نمی گیرد...

* دوشنبه 8 دی، برگشتن از کلاس موسیقی( استادم راضییییییی) مامان همه لوازم التحریری های موحود را به دنبال " مداد جدول ضرب" که به گفته خودش زمان خودشون فراوون بود و خیلی عادی داشتنش، گشت. از این مغازه به اون مغازه...  اما نه تنها نداشتن که یه جوری نگاهمون می کردند که انگار سراغ مورچه سخن گو گرفتیم ازشون!!!!! فقط یک جا داشت...

از اونطرف مامان یه پک سه تایی در اینترنت پیدا کرده بود که یکی از مدادها روش چاپ جدول ضرب داشت، دومی فرمول محیط و مساحت، سومی هم طرح فانتزی. تصمیم بر این شد که سفارش اینترنتی بدهند که بابا زحمتش رو کشید. ظهر پنج شنبه هم برام بسته اش رو با پیک آوردند و این شد هدیه کریسمس مامان و بابا به من. خیلی هم دوستشون دارم مدادهام رو...

* پنج شنبه 11 دی، من و مامان و بابا و خاله، رفتیم یه جایی شام مهمانی که به هیچکس اصلا خوش نگذشت...

شب که برگشتیم خونه، دیدم بابانوئل توی جورابم پاک کن اتودی گذاشته...... هورا.....  انقدر خوشحال شدم که نگووووووووووووو

کاملا هم تحلیل کردم: ببین مامان! ما همگی از خونه بیرون بودیم. داشتیم میرفتیم من جورابم رو گذاشتم روی مبل. کسی هم که نمیتونه اومده باشه خونه ما! کلید نداشته که. الانم همگی با هم برگشتیم و این کادو توی جورابمه.... دیدی بابانوئل برای من هم کادو میاره.... دوستهام می گفتن بابانوئل واقعی نیست، مامان باباها میخرن...اما واقعیه....

* روز سه شنبه 16 دی؛ از مدرسه که برمی گشتیم، رفتیم برای دوستم املین شال بافت و کش موی فانتزی خریدیم و رفتیم کلاس زبان بهش دادم برای تبریک سال نو.

* تمام نقشه ها نقش بر آب شدند و جشن تکلیف سراسری منطقه ، روز چهارشنبه 17 دی 1393 برگزار شد. با بی نظمی و بی برنامه گی هر چه تمام تر! که جز شکایت بچه ها و نارضایتی والدین و سرماخوردگی اکثر بچه ها و در ادامه سرماخوردگی مامان من از من!!! چیزی به همراه نداشت!!!!

گفته بودند برنامه بدون حضور والدین است، اما چون از درب اصلی ورود برای عموم آزاد بود، مامان خودش تنهایی و جداگانه اومده بود، کمی هم فیلم گرفته بود و عکس که خب خیلی تعریفی هم ندارند... من مامان رو دیدم و از خوشحالی ام براش دست تکون دادم!

* پنج شنبه 18 دی، تولد دخترخاله مامانم بود که براش یه شال بافت خوشگل خرید و خونه مامان جون بهش دادیم. مامان جون سمنو می پخت و ما شب هم اونجا موندیم. من از دیروز کمی سرما خورده ام. 

صبح جمعه دیگه اومدیم خونه و کمی ریاضی خوندیم و بعد مامان با خاله مامان جون رفت دیدن خاله اش که از بیمارستان مرخص شده بود و من و بابا موندیم خونه درس خوندیم، مامان که اومد بعدش رفتیم هایپر مارکت. کمی خرید و شام مرغ سوخاری گرفتیم اومدیم خونه. زود خوابیدم که برای امتحان ریاضی فردا آماده باشم.

(که امتحان گرفته نشد... اما معلممون من و دوستم ساینا رو به جهت نامه نگاری توی کلاس دعوا کرد! من نامه ننوشته بودم، موقع گرفتن نامه دستگیر شدم! اونهم آخر کلاس بعد از اینکه زنگ سرویسی ها خورده بود.... اما مامان به من گفت: حق با معلم شماست و لاغیر! )


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ و ساعت 9:49 |
شهر کتاب/خرید پرنسس ها/ چک آپ ...

* دوشنبه 17 آذر، غروب بعد از کلاس موسیقی( که خوب هم بود و به قول استادم: دیگه من رو کمتر حرص میدی!!!) رفتیم جایزه خریدیم برام! لاک بنفش پررنگ رفتیم عمو مهرداد. بس که سرفه میکنم. گلوم رو دید و گفت خوبم اما اگر تا شنبه سرفه هام قطع نشد مجبور به خوردن آزیترومایسین خواهم بود! وای که من از مزه ی این دارو بیزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم  

از اتاق دکتر که اومدم بیرون، مامان ازم پرسید: دکتر گوشت رو دید؟ گفتم نه! ( بس که وقتی میرم تو اتاقش

بازیگوشی میکنم و حرف میزنیم با هم! کلا یادم رفت گوشم رو دیده یا نه؟!) دوباره با خاله دکتر برگشتم توی اتاق و در گوش دکتر گفتم: گوشم رو ندیدی! اون هم بعد از اینکه گوشم رو دید، در گوشم گفت: حالا گوشت رو دیدم!!!!

 *چهارشنبه 19 آذر، ظهر موقع از مدرسه برگشتن، مامان دوستم دیر کرده بود و توی ترافیک مونده بود، قرار شد ما با هم بیاییم و مامانش توی راه به ما برسه. مامان به مامان دوستم پیشهاد داد که ببرمش خونمون با هم باشن؟ کار ندارم به اینکه بنا به دلایلی که مامانش نمی تونست شب بیاد دنبالش قرار شد یه روز دیگه این کار رو انجام بدیم، کار دارم به گریه زاری و خواهش تمنای ما دو تا! البته من از اون بدتر.... مامانم فکر کنم کلا پشیمون شد از هر گونه پیشنهاد!!!

* پنج شنبه 20، صبح من و بابا خونه بودیم تا مامان از کلاس برگشت و ناهار خوردیم و بعد حرکت کردیم سمت خونه مامانی اینها، عصری رسیدیم تا شنبه قبل از ناهار هم اونجا بودیم و بعد اومدیم تهران. بابا جمعه حسابی سرما خورد و حال خوشی نداشت. 

من هم از شنبه شب که اومدیم خونه، آنتی بیوتیک رو شروع کردم به خوردن چون سرفه هام کمی بهتر شده بود اما صدام داشت می گرفت.

* یکشنبه 23 آذر، مامانی اومد تهران که فردا چشمش رو عمل کنه. عصری هم من امتحان فاینال زبان داشتم(H2C). بعد از امتحان هم معلممون کارنامه ها رو داد. خوب شده بودم و ازم راضی بود. فقط به مامان گفت رایتینگ بیشتر کار کنم.

* دوشنبه 24 آذر، صبح مامان اومد مدرسه جلسه، موضوع مهم جشن تکلیف بود که قراره 21 دی ببرند ما رو شاه عبدالعظیم. برای هزینه هاش(75 تومان) گفتند و انتخاب طرح چادر. از الان مبارکه

مامان بعد از جلسه با دوستاش برای صبحانه قرار داشتند و رفت پیش اونها.

عصری بعد از کلاس موسیقی( کلاس خوب بود ) بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه عمه ام دیدن مامانی. برای نوه عمه ام هم که 30 آذر تولدشه کادو خریدیم یه سارافون بافت ظریف نسکافه ای رنگ و یک ست پازل چوبی کودکانه. شب هم دیگه خیلی دیر شد تا اومدیم خونه و خوابیدیم و مامان فقط نگران سختی صبح بیدار شدن من بود.

* چهارشنبه 26 آذر، عصری رفتیم دکتر ستوده برای کنترل 6 ماهه. از قدم راضی بود اما از وزنم نه! ( قد: 133.5 ، وزنم 34 ) البته گفت به نسبت دفعه قبل خوشبختانه افزایش وزنم سریع نیست، اما بهتره کنترل کنم. برای اردیبهشت ماه هم آزمایش هورمونی و عکس مچ دست نوشت.

بعد از بیرون اومدن از مطب، به مامان گفتم: نریم خونه! بریم بگردیم با هم! بریم پارک اصلا!  مامان گفت حالا الان بی ماشین، یکدفعه ای، تو این سرما؟! چه وقت و موقع پارکه؟؟؟!!!!

و بالاخره قرار شد برای خوشحال شدن من بریم شهر کتاب! جایی که من عاشقشششششم!

و نتیجه اینکه ما یه چیزی حدود 2 ساعت در شهر کتاب بودیم! و دستاوردهامون شامل دو جلد کتاب جونی بی جونز، یک جلد هری زلزله، دو جلد شیمو و... اتود، مداد سیاه فابر فانتزی گاو، مداد مینی نگین دار، لاک غلط گیر، استیکر بود.

من اونقدر خوشحال بودم که اصلا برای مامان مهم نبود چند ساعته بیرونیم و همینطوری می چرخیم! تازه رفتم توی غرفه کودکان نشستم نقاشی هم کشیدم، آوردم مامان ازش عکس هم گرفت و بعد طبق رسم اونجا بردم آویزانش کردم برای اینکه در معرض دید عموم قرار بگیره!!

* جمعه 28 آذر، عصری ما و خاله مامان جون اینها، رفتیم اول پارک لاله، نه برای اینکه بازی کنم، برای اینکه از غرفه ها خرید کنم! اونهم یه خرید کاملا مشخص!!! رفتیم و من عروسک های کوچک پرنسس خریدم، یه عروسک دختر غیر پرنسس هم خریدم که بشه خدمتکار اون!! اینها رو با پول خودم هم خریدم. شد 22 هزار تومان، اینجا می نویسمش که بعدها با مرورش لذتش دو برابر شه....دو تا آدم برفی کوچولو و یک طبل هم مامان برام خرید. یم قاب عکس کوچولوی پرنسسی هم بابا برام خرید! که اونهم قراره بشه قاب عکسی از عکس دو تا دخترهای اون پرنسسه که مثلا رفتن خارج درس بخونن!!! قدرت تخیل عالییییییییییییی یعنی خیلیییییییییییی مبارکه. انقدر دوست داشتم اینها رو بخرم که نگو. انگار توی کل اینهمه اسباب بازی هام، من این ها رو کم داشتم واقعا!!!

بعد هم رفتیم کیک بی بی خریدیم، شام رفتیم نشاط. رفتیم نمایشگاه یلدا که بیخود بود و بعد رفتیم خونه، مامان جون خاله رو هم به نیت کیک و چای بردیم خونه! شب هم خیلی سعی کردم بازی با پرنسس ها رو بی خیال شم و برم بخوابم!!!!

مامان جون قراره یکشنبه شب بره مشهد و پهارشنبه صبح برگرده که عصری میرسه تهران. تولد مامان جون میره برای پنج شنبه به جای شب یلدا.

پیشاپیش یادای همگی تون مبارک.

 


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 9:49 |
اولین تقلب!!!

 عنوان جالبیه، نه؟؟؟؟!!!! مگه شما تا حالا تقلب نکردین؟؟؟

اینکه حالا بشه اسمشو چی گذاشت، خوب نمیدونم... ولی ماجرا از این قراره....

روز چهارشنبه 12 آذر، امتحان نوشتاری داشتیم، همون که شما بزرگترا بهش میگین آیین نگارش!( آخه مامانم انگار لکنت می گیره اگه بخواد بگه فارسی نوشتاری!!! نمیتونه واقعا!!! بهش میگه آیین نگارش! و از بس این کلمه رو گفته منم یاد گرفتم)

عصری اومدم خونه و به مامان گفتم: مامان امتحان خیلی خوب بود. اما هنوز ورقه هامون رو نداده...

روز شنبه 15 آذر، ظهر جلوی در مدرسه که اومدم بیرون و مامان رو دیدم، چنان خوشحالی و داد و فریادی راه انداختم که: مامان مااااااااامان..... 20 شدم، 20 ....... انگار که مثلا بچه تنبل کلاس بودم و اولین بارمه 20 شدم!!!!!

مامان هم از خوشحالی ام خوشحال شد و البته کمی هم متعجب ... توی راه از شدت خوشحالی گوشی مامان رو گرفتم و به ترتیب به بابا، مامان جون و خاله زنگ زدم و این خبر مسرت بخش رو دادم!!!!

روز یکشنبه مدرسه نرفتم، هم کمی سرفه میکردم و دیگر اینکه روز ورزش و هنره که البته نه هنر درست حسابی برقراره و توی این هوا نه ورزشی!

بعدازظهر رفتیم کلاس زبان و برگشتیم خونه، مامان داشت خوراکی حاضر میکرد که بخوریم... رفتم آشپزخونه پیشش و گفتم:

- یه چیزی بگم، دعوام میکنی؟ ناراحت میشی؟

-- تو باید همه چیز رو به من بگی، راست راستش رو. حتی اگه بدونی ناراحت میشم یا دعوا هم میکنم، چون ناراحت شدن من برای توست. حالا بیا پیشم بشین بگو چی شده؟

- آخه میدونی...نمیخواستم بگم....اما میترسم از یه جای دیگه بشنوی و ناراحت شی من نگفتم...

-- معلومه که اونوقت ناراحت میشم، چون دوست دارم دخترم همه چیز رو چه خوب چه بد به من بگه. باید بهم بگی تا من بتونم راهنمایی ات کنم...کمکت کنم.... حالا بهم بگو چی شده، ناراحت نمیشم...

- اون روز که امتحان نوشتاری داشتیم.. ساینا سر امتحان از من پرسید: مغازه دار رو چه طوری می نویسن؟ منم نتونستم جوابش رو بدم... بهش گفتم از خانم بپرس..

اما بعد خانم دید ما داریم حرف می زنیم ورقه های ما رو گرفت و دیگه هم بهمون نداد... بهمون هم گفت می فرستمتون کلاس خانم..... منم که از اون معلمه خوشم نمیاد و خیلی هم ناراحت شده بودم رفتیم با دوستم راستشو به خانم گفتیم. خانم هم قبول کرد. من هم رفتم توی دستشویی و ناراحت بودم و از خدا کمک خواستم. مگه خدا کمک نمیکنه؟ برای همین هم دیگه به تو نگفتم!!!

-- چرا خدا کمک میکنه. اما خدا خودش نمیتونه بیاد مستقیم به تو کمک کنه، مادر و پدر برای همین هستن که به بچه ها کمک کنن.

دوم اینکه تو باید همون روز به من می گفتی تا شاید اگه لازم بود من با معلمت صحبت کنم. بعدش هم اینکه بهترین راه این بود که راست راستشو به خانم بگین که شما گفتین. آخر هم اینکه امتحان برای یادگیری شماست اگه هر کسی خودش بنویسه معلوم میشه چی بلده و چی بلد نیست.....

- دیدی مامان؟ من 20 شدم! تازه وقت امتحان 60 دقیقه بود، من 40 دقیقه ای نوشته بودم و دوباره هم نتونستم جوابهام رو چک کنم.

پ.ن. به پی آمد این ماجرا و صحبت مامان با مامان دوستم که از قضا صمیمی ترین دوستمه و از مهد کودک و 2 سالگی با هم هستیم و مامان هامون هم با هم دوستن، کاشف به عمل اومد که:

ما بعد از اینکه به سوالاتمون جواب داده بودیم، شروع به چک کردن موارد مشکوک در ورقه مون با همدیگه کردیم!!! به این میگن: کنترل نهایی!!!! اسمش تقلب نیست که!!!

و جالب اینکه گویا من هم از دوستم سوال پرسیده بودم: هم خانواده "ناظم" چی میشه؟؟؟

و در آخر اینکه وقتی 20 شدم، نشون دهنده اینه که همه رو نوشته بودم چون خانم دیگه ورقه مو بهم پس نداده بود، فقط گویا کارمون که زودتر از بقیه تموم شده بود فکر کرده بودیم می تونیم با هم حرف بزنیم!!!!!!

ضمن اینکه معلوم شد اونهمه هیاهو و خوشحالی بی حد و اندازه من برای چی بوده!!!!


+ نوشته شده توسط در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 9:59 |
شله زرد/تولد مامان و گیفت های من!/بابای ماموریتی!/قرار دوستهای مامان بابا/ترازو!

* یکشنبه 11 آبان، بعد از کلاس زبان من، بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه مامانی که تاسوعا و عاشورا اونجا باشیم. انقدر جاده شلوغ بود و ترافیک ....  که رسیدیم ساعت 9:30 شب بود. اونجا بودیم تا سه شنبه بعد از ناهار که برگشتیم تهران.

* پنج شنبه 15 آبان، مامان و خاله با هم رفتن کادوی تولد بخرن برای مامان! کفش اسپرت پاییزی می خواست که نمی شد بدون حضور خودش براش بخرن!!!!

* جمعه 16 آذر، شله زرد پختیم، مهمون داشتیم، مامان جون صبح زود اومد، خاله هم ظهر. عصری مامان یه سری رفت خونه یکی از دوستاش و براشون شله زرد برد. برگشت دیگه همه رفتند و شروع کرد به جمع و جور اساسی. مامان جون خیلی زحمت کشید. قبول باشه. 

* یکشنبه 18 آبان، تولد مامان بود. مبارکه!! بعد از کلاس زبانم همگی قرار داشتیم رستوران زرچ. رفتیم شام تولد خوردیم و رفتیم خونه. مامان ظهر خودش از ناتالی کیک هم خریده بود! خونه هم مراسم کیک و کادو. دستکش چرم مشکی، کفش مشکی، سکه ... من هم برای مامان دو جفت جوراب فانتزی و خوشگل خریده بودم.

دیشب به مامان میگم:

- مامان؟ برای من گیفت چی خریدی؟ اگه گیفت ندی کادوت رو بهت نمیدم ها!!!!!

-- حالا گیفت چی میخوای؟

- از این رو گوشی پشمالو ها

و این چنین بود که مامان صبح یکشنبه رفته بود گیفت خریده بود و قایم کرده بود تا شب! انقدر ذوق کردم که نگو!!!!! مدلش خرگوشه با گوشهای بلند رنگش هم شیری است، به پالتوهام میاد.

مامان جون هم بعد از مراسم کادوهای مامان، بهم گیفت داد! استورات! استورات!!!!! همون شخصیت دو چشم قلنبه ی کارتون من شرور! من عاشق اش بودم! مرسی مامان جون مهربونم  بعدا فهمیدیم که دیو ، همون یه چشمی رو ؛ هم به خاله کادو داده است. همون شب تولدش بعد از اومدن ما به خونه. جلوی ما هم نداده که برای من جذاب باشه!!!!

دست همگی درد نکنه! مامان آخر شب میگه: می بینم که توی تولد من هم تو ماشالله کم کادو نمی گیری ها!!!!

مامان همون شب تولدش سرما خورده و گلو درد داره و این مشکل کماکان برقراره!!!! هر روز هم به یه مدلی عود میکنه!شب ها تا صبح سرفه میکنه و نمی خوابه، روزها هم خب معلومه وقت خوابیدن نداره که!

بابا هم صبح خیلی زود بعد از تولد مامان رفت ماموریت تا پنج شنبه 22 آبان صبح زود که برگشت و اومد خونه. مامان رفت کلاس و بابا وقتی بیدار شد من رو برد خونه مامان جون و خودش رفت شرکت. مامان از کلاس اومد و موندیم تا شب که بابا هم اومد و بودیم خونه مامان جون اینها.

* جمعه 23 آبان، عصری رفتیم پارک لاله و من کمی بازی کردم، هوا سرد بود و خیلی نموندیم. بعد رفتیم پیتزا نایت شام و می خواستیم بریم جشنواره انار که پشیمون شدیم و رفتیم خونه شب خوش.

* شنبه 24 آبان بابا دیر وقت شب رفت ماموریت تا سه شنبه 27 آبان که اومد. سه شنبه شب هم با دوستهای مامان و بابا به نیت دیدن یکی از دوستها که بعد از یکسال اومده ایران، قرار بود همگی دور هم باشیم؛ قرار فودکورت شهرک غرب بود و رفتیم. خوش گذشت، شب هم توی راه برگشت من خوابیدم. دوست مامان برای من یک کلاه آبی و برای مامان یک بلوز سوغاتی آورده. مرسی.

* پنج شنبه 29 آبان، مهمونی دندونی دعوت بودیم که نشد بریم مبارک باشه پسمل مو مشکی!

* جمعه 30 آبان، عصری رفتیم دیدن یکی از همکارای قدیمی بابا که پسرشون به دنیا اومده. اسکندر دختر! و کارت کپلک هدیه اش بود. پسرشون انقدر کوچولو بود که نگوووووووووووووووووو مثل نقاشی بود!!!

از اونجا رفتیم خونه مامان جون اینها و شام اونجا بودیم.

* یکشنبه 2 آذر، امروز بابا رفت ماموریت یک روزه! از کلاس زبان اومدیم خونه و مامان برام ترازو درست کرد برای درس علوم و بابا زنگ زد که برای شام نمیرسه و من شام خوردم و لالا.


+ نوشته شده توسط در دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 11:20 |
سینما/تولد خاله/کارت موشی صورتی/تولد دوستم/سوشرت آبی/گریه مصنوعی!

* روز دوشنبه 28 مهر، همه کلاس سومی ها رفتیم سینما ایران فیلم شهر موشها 2 . بهمون ماسک داده بودن و کلی هم خوش گذشته بود. من برای سومین بار این فیلم رو دیدم! الان دیگه شعرهاش رو حفظ شدم!!!بعد از کلاس موسیقی با خاله قرار گذاشته بودیم برای تولدش و بابا و مامان جون هم اومدن و رفتیم رستوران شام خوردیم و کیک خریدیم و رفتیم خونه مامان جون اینها. هدایای خاله، کارت موشی صورتی و کتاب دزیره، سکه و یک لاک که خودم بهش کادو دادم!.... خاله جونم تولدت مبارک.

ظهر که داشتیم می رفتیم کلاس، توی راه من و مامان رفتیم بانک و مامان برای من هم کارت موشی صورتی خرید، روی کارت هم چاپ شده: برای بهترین هدیه خدا؛ پارمیدا و من انقدر از داشتن این کارت ذوق کردم که نگووووووووووووو روزی چند بار میارم نگاهش میکنم و میذارمش توی کشو!!!!

مامان جون هم به عنوان گیفت تولد، دو تا گل سر صورتی خوشگل بهم داد.

* سه شنبه 29 مهر؛ از مدرسه که اومدم بیرون بارون نم نم می بارید، در مدت شاید کمتر از یک دقیقه، به حدی باران شدت گرفت که تا برسیم به ماشین که از شانس خوبمون!! کمی هم دورتر از هر روز پارک شده بود به خاطر کلاس زبان، خیس خیس خیس شدیم!!!! هم من و هم مامان! من لباس اضافه توی ماشین داشتم و لباس هام رو عوض کردم. اما مامان؟!!!! همین که سرما نخورد فکر کنم شانس آورد!!!!

* پنج شنبه 1 آبان، عصری رفتم تولد دوستم آرمیتا. مامان من رو برد رسوند و برگشت خونه. شب مامان بابا اومدند دنبالم و کلی براشون تعریفی داشتم از خوب بودن غذا و بدمزه بودن کیک بگیر تا... چه معنی میده که گیفت تولد گل باشه؟ همچین تازه هم نباشه؟!!!!

* جمعه 2 آبان، غروب یه سر رفتیم خونه مامان جون اینها و سویشرت شلوار آبی سفارشی خوشگلم رو که مامان جون زحمتش رو کشیده بود و خاله هم طراحی کلید سل موسیقی رو به عهده گرفته بود، بهم دادند. خیلی خوشگله، حتما بعدا توی عکسهام خواهید دید. مرسی مامان جونم.

* یکشنبه 4 آبان، از کلاس زبان بر می گشتیم که پیشنهاد دادم شام بریم پیتزا بخوریم، مامان گفت که امشب بابا بعد از نمایشگاه جلسات طولانی داره و دیر میاد... اما بعدش پیشنهاد داد که بریم خونه و زنگ بزنیم برامون پیتزا بیارن و دوتایی شام بخوریم و جشن دخترونه بگیریم! همین کار رو هم کردیم ...خیلی بهمون خوش گذشت. 

*روز دوشنبه 5 آبان، صبح به بابا میگم: به به! سلام!! بابای شب خونه نیا!!!!! بابای دیر بیا!!!!!  بعد هم توی راه مدرسه جشن دیشب رو براش تعریف کردم، اونهم کلی خوشحال شد که من بهم خوش گذشته بوده، اما بهم میگه: حالا به من متلک میگی؟!!!!

مامان و بابا من رو رسوندند مدرسه و رفتند نمایشگاه. ظهر خاله اومد دنبالم و با هم رفتیم خونشون و ناهار خوردم و مشق هامو نوشتم و عصری هم من رو برد کلاس موسیقی و برگشتیم و شب مامان بابا اومدند دنبالم. مرسی خاله.

شب به مامان میگم: خوب بود خاله اومد و کلا با هم رفتیم کلاس و ..... بعضی وقتها تو نیا!!!!! بگو خاله بیاد!!!!! حالا معلوم نیست کدوم قسمتش خوب بوده؟! یکیش می تونه این باشه که توی آهنگای دیروزم اشتباهات تکراری سه هفته قبل رو بازم داشتم و خاله دعوام نکرد!!!!! دومیش اینکه استادم هم به خاطر حضور خاله چیزی نگفت بهم!!!!

اما برای مامان تعریف کردم که خاله یه عالمههههههههه باهام ساعت و ریاضی کار کرد و خیلی خوب بود...

از اونجاییکه کل دیروز رو با مامان نبودم، امروز سه شنبه توی راه رفتن به مدرسه براش تعریف کردم:

- مامان؟! میدونی توی مدرسه برای ما روضه خوندن؟

-- خب؟ شما چی کار کردین؟

- هیچی! من که ناظم ام ! میدونی که؟!( من از اول این هفته به مدت 1 ماه ناظم مدرسه هستم)

-- خب؟

- بچه ها یه سریشون داشتن حرف میزدن و می خندیدن، خانم ناظم گفت: صحبت نکنین، نخندین!

بچه ها گفتن: پس چیکار کنیم؟!! خانم ناظم گفت: گریه کنین!!!

--خب؟

- هیچی! بعد بچه ها شروع کردند گریه مصنوعی کردند!!!!!

-- 

- بعد خانم ناظم گفت: نمی خواد گریه کنین!!!!!! همون فقط ساکت باشین خوبه!!!!!!

--


+ نوشته شده توسط در سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ و ساعت 8:43 |
لاو استوری؟؟ ببعی؟؟
صبح یکشنبه 27 مهرماه 93:

ساعت 7:15 صبح و توی ماشین داریم میریم مدرسه، ضبط روشنه و داره آهنگ لاو استوری پخش میشه...

مامان و بابا هم ساکت و آروم، شاید داشتند گوش میکردند به آهنگ...

وسط های آهنگ خیلی جدی صدا کردم:

- مامان؟ بابا؟؟؟

-- جان؟؟

- انگار ببعی کلاه قرمزی داره میخونه... نه؟!!!!!

-- مامان: 

-- بابا: 

و چند لحظه بعد.... هر دو تایید کردند که لحن و تن صداش کاملا با تشبیه من میخونه!!!!!!


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 8:38 |